❤️✨رمان✨ رقیب عشقی

❤️✨رمان✨ رقیب عشقی
پارت ۵

ساعت ۳:۴۵ بعداز ظهر بود و ماریا دست وایولت رو گرفته بود و بزور داشت می‌کشوند سمت جایگاه تماشاچیان گریفیندور تا بازی کوییدیچ رو تماشا کنن
خوشبختانه پروفسور فلیپ تکالیف زیادی نداد برا همین وایولت برا اومدن مقاومت زیادی نکرد،رفتن و ردیف دوم وایسادن.بازی بلاخره شروع شد.
حالا ساعت ۴:۲۰ بود بازی ۵۰ بر ۴۰ به نفع ریونکلاو بود.
گریفیندور دوری ها در جایگاه تماشاچی داشتن با صدای بلند تشویق میکردن و حتی وایولت که زیاد از بازی کوییدیچ خوشش نمیومد هم داشت تشویق می‌کرد.ناگهان یابنده کوچیکترین توپ رو گرفت و بازی ۱۵۰ به ۵۰ به نفع گریفیندور تموم شد.همینطور که تماشاچیان داشتن میرفتن ماریا تو راه گفت:وای بازی فوق العاده ای بود،خیلی خوشحالم که ما بردیم

وایولت:شاید حق با تو باشه کوییدیچ اونقدرا هم کسل کننده نیست!

ماریا:معلومه که نیست،فقط اینکه تو قبول نمی‌کردی

وایولت:ممنون که حقیقت رو کوبیدی تو صورتم😐

ماریا:خواهش میکنم😌😊

وایولت:هعی..

شب ساعت ۲:۰۰
ویو وایولت

بخاطر تشنگی از خواب پاشدم و از رو عسلی آب برداشتم و یه لیوان خوردم میخواستم بخوابم که یه صدایی شنیدم،بلند شدم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم که دیدم ینفر که شنل پوشیده داره میره سمت جنگل ممنوعه
کنجکاو شدم برا همین منم شنل سیاهم رو که عمه جینی برا تولدم گرفته بود رو پوشیدم و یواشکی از قلعه خارج شدم،همینطور داخل جنگل داشتم راه میرفتم که یه صدایی شنیدم برا همین پشت یه بوته قایم شدم ولی عجیب صدا برام آشنا بود.نمی‌فهمیدم چی میگه ولی وقتی از بوته اونور رو نگاه کردم دیدم همون شنل پوش پشتش به من وایساده و چیزایی زیرلب میگه،انگار داره طلسم اجرا می‌کنه،خواستم پاشم برم نزدیکتر که پام رفت رو یه چوب و چوب شکست که شنل پوش برگشت و چوب دستیشو طرفم گرفت ولی به محض دیدنم جوری که شنیدم زمزمه کرد:وایولت؟!

با تعجب بهش خیره شدم و گفتم:اسممو از کجا می‌دونی ؟
ناگهان اون فرد کلاه شنلش رو از رو سرش برداشت.
باورم نمیشد اون پسرعمم سیریوس پاتر بود(مدیونید فکر کنید اسم کم آوردم🗿)
وایولت:سیریوس؟تو اینجا چیکار میکنی؟

سیریوس:اینو از توهم باید بپرسم!اینجا چیکار میکنی؟

وایولت: سوالمو با سوال جواب نده!چرا اینجایی؟

سیریوس:اومده بودم جادو تمرین کنم،تو چرا اومدی؟

وایولت:منم چون تشنم بود از خواب پاشدم و تا خواستم بخوابم صدا اومد و اومدم از پنجره دیدم جنابعالی داری میری تو جنگل برا همین کنجکاو شدم اومدم!
سیریوس:خیله خب باشه،حالا راهی که اومدی رو برگرد!

وایولت:برمی‌گردم و بهتره توهم همراه من برگردی

سیریوس:من یکم دیگه میام

وایولت:پس منم یکم دیگه میرم

سیریوس:وای وایولت تو خیلی لجبازی،باشه اومدم بریم!
دیدگاه ها (۰)

❤️✨رمان✨رقیب عشقیپارت ۴ویولت که غرق کتاب خوندن و صبحانه خورد...

❤️✨رمان✨رقیب عشقیپارت ۳سپس پروفسور مارپل بعد از نشستن دراگون...

وارث تاریکی!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط