‎یک وقت هایی ستاره ای درآسمان داشتم...

‎یک وقت هایی ستاره ای درآسمان داشتم...
‎من و ستاره ام لحظات خوشی رو باهم داشتیم...
‎وقت دیدارمان زیرنورماه بود...
‎شب رابانورهم سپری میکردیم..
‎تااینکه بعدازیک غروب غم انگیز آن شب دیگربرایم شب نبود..
‎ناگهان...
‎ستاره ای دیگر برق زد و ستاره من بی اعتناازکنارم گذشت و خودرابین نورماه پنهان کرد..وشب وروزبرای آن ستاره میدرخشید....
‎ حالا
‎من ماندم وآن غروب غم انگیزوشب های بی ستاره....
دیدگاه ها (۱۶)

شمع های سوزان کاپل: کای ، جنیسبک؟ تک پارتی ( Rose ) با لبخند...

در غروب آشنایی خسته از درد جدایی آن شب غم پرور درد هر ستاره ...

بر گور بوسه هازآنجا که بوسه های تو آن شب شکفت و ریختامروز، ش...

چهل شب ، چشم من با گریه خو کردچه شب‌ها ، با تو بودن آرزو کرد...

عاقبت صید سفر شد یار ما یادش به خیرنازنینی بود و از ما شد جد...

داستان غم انگیز کوه نورداين داستان غم انگيز کوهنوردي است که ...

داستان غم انگیز کوه نورداين داستان غم انگيز کوهنوردي است که ...

ماه من غصه چرا؟...تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خو...

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ،نه غمگسارینه به انتظار یاری ، ...

ماه من غصه چرا؟...تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط