『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁴
جونگکوک با تمام سرعت میان کوچههای باریک میدوید. صدای قدمهای افراد لوکا لحظهبهلحظه نزدیکتر میشد.
_ از اون طرف رفت!
_ نذار فرار کنه!
جونگکوک از روی یک دیوار کوتاه پرید و وارد حیاط خانهای متروکه شد. نفسش به شماره افتاده بود. از بالای دیوار بیرون را نگاه کرد ؛ سه نفر از افراد لوکا از کنار خانه رد شدند.
_ از اون طرف رفت !
......
در همون لحظه...تهیونگ با ماشین وارد همان محله شد. صدای شلیک قطع شده بود. ماشین را کنار خیابان رها کرد و شروع به دویدن کرد. چند نفر را دید که با اسلحه داخل کوچهها میدویدند و یکی از آنها را شناخت ، از افراد لوکا بود .
تهیونگ : جونگکوک...خواهش میکنم تو نباش...
......
جونگکوک آرام از خانهی متروکه بیرون آمد ؛ کوچه ساکت بود. فقط چند قدم برداشت که ناگهان...
_ اینجاست !
دو مرد از دو طرف کوچه ظاهر شدند. جونگکوک فرصت فرار نداشت. یکی از آنها مشت محکمی به صورتش زد و جونگکوک تعادلش رو از دست داد اما بلافاصله با آرنج به شکم مرد کوبید. مرد دوم با چاقو حمله کرد. جونگکوک مچ دستش را گرفت و او را به دیوار کوبید. اما نفر سوم از پشت سر رسید و لگد محکمی به کمرش زد. جونگکوک روی زمین افتاد. قبل از اینکه بتواند بلند شود... اسلحه ای روی سرش قرار گرفت.
_ تموم شد...
جونگکوک پوزخندی زد.
جونگکوک : فکر میکنی از مرگ میترسم؟!
مرد ضامن اسلحه را کشید
همون لحظه...صدای شلیک در کوچه پیچید و اسلحه از دست مرد افتاد. گلوله به شانهاش خورده بود. همه با تعجب برگشتند.
تهیونگ...چند متر آنطرفتر ایستاده بود. اسلحه را با هر دو دست گرفته بود و شانهی زخمیاش از درد میلرزید.
_ اون مأموره! بکشینش!
یکی فریاد زد و سه نفر همزمان به سمت تهیونگ حمله کردند. تهیونگ دو تیر دیگر شلیک کرد و یکی از آنها روی زمین افتاد، اما نفر سوم خودش را به او رساند و ضربهی محکمی به شانهی زخمی تهیونگ خورد.
تهیونگ : آخ...!
اسلحه از دستش افتاد . مرد چاقو را بالا برد امادرست قبل از فرود آمدن تیغه...سایهای از کنارشان رد شد. ناگهان...جونگکوک مشت محکمی به صورت مرد زد و چاقو روی زمین افتاد. جونگکوک بدون مکث دو ضربهی دیگر زد تا مرد بیحرکت شد و کوچه دوباره ساکت شد. فقط صدای نفسهای بریدهی آن دو شنیده میشد. تهیونگ آرام سرش را بالا آورد و با ناباوری به جونگکوک نگاه کرد.
تهیونگ : تو...
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، اسلحهی افتاده روی زمین را برداشت و داخل خشابش را چک کرد.
جونگکوک : اشتباه نکن ، نجاتت ندادم...فقط نمیخواستم قبل از اینکه لوکا رو پیدا کنم، یکی از افرادش یه دردسر دیگه درست کنه.
با سردی زمزمه کرد . این جمله مثل خنجری در قلب تهیونگ فرو رفت ، لبخند تلخی زد.
تهیونگ : میدونم...
جونگکوک چند قدم از او فاصله گرفت اما قبل از اینکه از کوچه خارج شود...صدای ماشینهای زیادی از ابتدای خیابان بلند شد. هر دو همزمان برگشتند. چند خودروی مشکی یکی پس از دیگری وارد کوچه شدند و افراد مسلح از ماشینها پیاده شدند ، در میان آنها...لوکا هم آرام از خودرویش بیرون آمد ، با همان پوزخند همیشگی. نگاهش بین جونگکوک و تهیونگ چرخید.
لوکا ؛ جالبه...حتی بعد از اون خیانت...باز هم نتونستین بذارین اون یکی بمیره.
با تمسخر زمزمه کرد و پوزخندش عمیقتر شد.
لوکا : این نقطهضعفتونه...و من عاشق پیدا کردن نقطهضعف آدمهام.
......ادامه دارد
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁴
جونگکوک با تمام سرعت میان کوچههای باریک میدوید. صدای قدمهای افراد لوکا لحظهبهلحظه نزدیکتر میشد.
_ از اون طرف رفت!
_ نذار فرار کنه!
جونگکوک از روی یک دیوار کوتاه پرید و وارد حیاط خانهای متروکه شد. نفسش به شماره افتاده بود. از بالای دیوار بیرون را نگاه کرد ؛ سه نفر از افراد لوکا از کنار خانه رد شدند.
_ از اون طرف رفت !
......
در همون لحظه...تهیونگ با ماشین وارد همان محله شد. صدای شلیک قطع شده بود. ماشین را کنار خیابان رها کرد و شروع به دویدن کرد. چند نفر را دید که با اسلحه داخل کوچهها میدویدند و یکی از آنها را شناخت ، از افراد لوکا بود .
تهیونگ : جونگکوک...خواهش میکنم تو نباش...
......
جونگکوک آرام از خانهی متروکه بیرون آمد ؛ کوچه ساکت بود. فقط چند قدم برداشت که ناگهان...
_ اینجاست !
دو مرد از دو طرف کوچه ظاهر شدند. جونگکوک فرصت فرار نداشت. یکی از آنها مشت محکمی به صورتش زد و جونگکوک تعادلش رو از دست داد اما بلافاصله با آرنج به شکم مرد کوبید. مرد دوم با چاقو حمله کرد. جونگکوک مچ دستش را گرفت و او را به دیوار کوبید. اما نفر سوم از پشت سر رسید و لگد محکمی به کمرش زد. جونگکوک روی زمین افتاد. قبل از اینکه بتواند بلند شود... اسلحه ای روی سرش قرار گرفت.
_ تموم شد...
جونگکوک پوزخندی زد.
جونگکوک : فکر میکنی از مرگ میترسم؟!
مرد ضامن اسلحه را کشید
همون لحظه...صدای شلیک در کوچه پیچید و اسلحه از دست مرد افتاد. گلوله به شانهاش خورده بود. همه با تعجب برگشتند.
تهیونگ...چند متر آنطرفتر ایستاده بود. اسلحه را با هر دو دست گرفته بود و شانهی زخمیاش از درد میلرزید.
_ اون مأموره! بکشینش!
یکی فریاد زد و سه نفر همزمان به سمت تهیونگ حمله کردند. تهیونگ دو تیر دیگر شلیک کرد و یکی از آنها روی زمین افتاد، اما نفر سوم خودش را به او رساند و ضربهی محکمی به شانهی زخمی تهیونگ خورد.
تهیونگ : آخ...!
اسلحه از دستش افتاد . مرد چاقو را بالا برد امادرست قبل از فرود آمدن تیغه...سایهای از کنارشان رد شد. ناگهان...جونگکوک مشت محکمی به صورت مرد زد و چاقو روی زمین افتاد. جونگکوک بدون مکث دو ضربهی دیگر زد تا مرد بیحرکت شد و کوچه دوباره ساکت شد. فقط صدای نفسهای بریدهی آن دو شنیده میشد. تهیونگ آرام سرش را بالا آورد و با ناباوری به جونگکوک نگاه کرد.
تهیونگ : تو...
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، اسلحهی افتاده روی زمین را برداشت و داخل خشابش را چک کرد.
جونگکوک : اشتباه نکن ، نجاتت ندادم...فقط نمیخواستم قبل از اینکه لوکا رو پیدا کنم، یکی از افرادش یه دردسر دیگه درست کنه.
با سردی زمزمه کرد . این جمله مثل خنجری در قلب تهیونگ فرو رفت ، لبخند تلخی زد.
تهیونگ : میدونم...
جونگکوک چند قدم از او فاصله گرفت اما قبل از اینکه از کوچه خارج شود...صدای ماشینهای زیادی از ابتدای خیابان بلند شد. هر دو همزمان برگشتند. چند خودروی مشکی یکی پس از دیگری وارد کوچه شدند و افراد مسلح از ماشینها پیاده شدند ، در میان آنها...لوکا هم آرام از خودرویش بیرون آمد ، با همان پوزخند همیشگی. نگاهش بین جونگکوک و تهیونگ چرخید.
لوکا ؛ جالبه...حتی بعد از اون خیانت...باز هم نتونستین بذارین اون یکی بمیره.
با تمسخر زمزمه کرد و پوزخندش عمیقتر شد.
لوکا : این نقطهضعفتونه...و من عاشق پیدا کردن نقطهضعف آدمهام.
......ادامه دارد
- ۳۲۸
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط