آنه!

آنه!
تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت.. ،
وقتی روشنی چشمهایت ،
در پشت پرده های مه آلود اندوه ، پنهان بود.
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات ،
از تنهایی معصومانه دستهایت ،
آیا می دانی که در هجوم دردها و غم هایت ،
و در گیر و دار ملال آور دوران زندگی ات ،
حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود ؟
آنه ! اکنون آمده ام تا دستهایت را
به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری ،
در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی ،
و اینک آنه !
شکفتن و سبز شدن در انتظار توست ،
در انتظار تو...
دیدگاه ها (۱)

فلسفه ی زندگی ساده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط