در قلب شهر کافهای کوچک و دنج به نام عطر صبح قرار دا

در قلبِ شهر، کافه‌ای کوچک و دنج به نام «عطرِ صبح» قرار داشت. بوی قهوه‌ی تازه دم و شیرینی‌های خانگی، فضایی گرم و صمیمی را برای مشتریان ایجاد می‌کرد. اما چیزی که این کافه را برای برخی، به خصوص یک نفر، خاص کرده بود، حضورِ دختری بود با چشمانی درشت و موهایی که همیشه به نرمی پشت گوشش جمع می‌شد. نامش «ا/ت» بود و پشتِ پیشخوانِ کافه، با مهارتی وصف‌ناپذیر، عاشقانه‌ی قهوه را با طعمِ دلخواه مشتریان در هم می‌آمیخت.

ریندو هایتانی، مردی با موهای بنفشِ خاص و نگاهی نافذ، هر روز، درست ساعتِ ده صبح، واردِ کافه می‌شد. نه برای قهوه، نه برای شیرینی، بلکه برای دیدنِ ا/ت. اوایل، فقط یک سفارشِ ساده می‌داد: «یک اسپرسو تلخ.» اما کم‌کم، این عادتِ روزانه، تبدیل به بهانه‌ای برای تماشایِ لبخندِ محجوبِ ا/ت، لمسِ انگشتانش که فنجان را به سمتش می‌گرفت، و شنیدنِ صدایِ آرامش که اسمش را صدا می‌زد، شد.

ا/ت هم متوجهِ حضورِ همیشگیِ ریندو شده بود. او مردی بود که نگاهش با بقیه فرق داشت؛ نه نگاهِ هوس‌آلود، بلکه نگاهی عمیق که انگار در جستجویِ چیزی بود. ریندو هیچ‌وقت بیش از حد حرف نمی‌زد، اما حضورش، سکوتِ معنی‌دارش، و گاهی نگاهِ خیره‌ی طولانی‌اش، قلبِ ا/ت را به تپش می‌انداخت. هر بار که ریندو اسپرسویش را می‌نوشید و با لبخندی کوتاه از کافه خارج می‌شد، ا/ت احساسِ عجیبی داشت؛ انگار بخشی از روزش، با رفتنِ او، ناتمام می‌ماند.

یک روزِ بارانی، کافه خلوت‌تر از همیشه بود. باران به شیشه‌ها می‌کوبید و صدایِ ملایمِ موسیقیِ جاز، فضا را پر کرده بود. ریندو، طبقِ معمول، اسپرسویش را سفارش داد. ا/ت با دقت فنجان را آماده کرد و وقتی خواست آن را به سمتِ ریندو بکشد، لیز خورد. فنجان از دستش افتاد و قهوه‌ی داغ رویِ پیشخوان پاشید.

«وای!» ا/ت با دستپاچگی گفت و سریع دستمال را برداشت.

ریندو با دیدنِ چهره‌یِ متعجب و کمی سرخ‌شده‌یِ ا/ت، جلو آمد. «حالت خوبه؟ سوختی که؟»

ا/ت دستش را که کمی داغ شده بود، نشان داد. «نه، فقط... یه لحظه حواس پرت شدم.»

ریندو دستمال را از دستش گرفت و با حوصله، باقیِ لکه‌های قهوه را پاک کرد. نزدیک بودنِ ریندو، نفس‌هایش که به صورتِ ا/ت می‌خورد، و گرمایِ دستش که به آرامی دستِ او را لمس می‌کرد، باعث شد قلبِ ا/ت دوباره به شور بیفتد.

«نگران نباش. پیش میاد.» ریندو گفت و نگاهش را به چشم‌هایِ ا/ت دوخت. «هر روز که می‌بینمت، بیشتر انگار...» او مکث کرد و به سختی کلماتش را پیدا کرد: «...بیشتر دلم می‌خواد اینجا باشم.»

ا/ت نفسش را حبس کرد. این اولین بار بود که ریندو تا این حد مستقیم صحبت می‌کرد. «منم... همین‌طور.»

صدایِ باران شدت گرفت. ریندو به بیرون نگاه کرد و سپس دوباره به ا/ت. «فکر کنم امروز عصر قراره حسابی ببارد. اگر... اگر بعد از کار وقت داری، شاید... شاید بخوایم با هم یه قهوه‌ی دیگه بخوریم؟ این بار، بیرون از اینجا.»

ا/ت لبخندی زد که تمامِ صورتش را روشن کرد. «خیلی دوست دارم.»

آن روز، دیگر اسپرسویِ تلخِ همیشگی نبود. بعد از بستنِ کافه، ا/ت و ریندو، در حالی که باران بند آمده بود و آسمان بویِ تازگی می‌داد، در کافه‌ای دیگر، روبرویِ هم نشستند. این بار، گفتگوها طولانی‌تر بود، خنده‌ها عمیق‌تر، و نگاه‌ها، دیگر نیازی به پنهان‌کاری نداشت. ریندو از علاقه‌یِ پنهانش به ا/ت گفت، از روزهایی که حضورِ او، انگیزه‌یِ زندگیش بود. و ا/ت، با اشتیاق، تمامِ آن حسِ مبهمی را که در طولِ این مدت تجربه کرده بود، برای ریندو بازگو کرد.

آن شب، زیرِ نورِ چراغ‌هایِ خیابان، وقتی ریندو دستِ ا/ت را گرفت، دیگر نه ا/ت یک باریستایِ ساده بود و نه ریندو یک مشتریِ ثابت. آن‌ها در آستانه‌یِ داستانی جدید ایستاده بودند؛ داستانی که بویِ قهوه و باران می‌داد، و قلب‌هایشان، با هر تپش، آهنگِ عشق را زمزمه می‌کرد. از آن روز به بعد، هر روز ساعتِ ده صبح، نه فقط ریندو، بلکه «عشقش» هم واردِ کافه می‌شد، و ا/ت، با لبخندی گرم‌تر از همیشه، قهوه‌یِ مخصوصِ «دونفره‌یِشان» را آماده می‌کرد.
دیدگاه ها (۰)

جات تو قلبمه💝

هعی...

ران و ریندو،کسانی بودند که متوجه احساس بین ا/ت و سانزو بودند...

این بار کرم دارم باید برای پارت بعدی ۲۰ تا لایک بشه🗿 و اسممم...

دو پارتی از ریندو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط