دلش که میگرفت صدایم میزد که جلویش بنشینم تا موهایم را ببا

دلش که میگرفت صدایم میزد که جلویش بنشینم تا موهایم را ببافد،
از جوانی هایش میگفت برایم، شاید یک چیز را دوازده بار هم تعریف میکرد،
اما اینبار از چیز دیگری میگفت،
از عشق زنانه میگفت،
از مردانگی این زمان میگفت،
عادت داشت بافت موهایم را با حرف هایش تمام کند هیچ وقت هم نفهمیدم چطور هماهنگ میکند این دورا،
میگفت دومین نفر داستان زندگی کسی نباش، میگفت اگر بخاطر تو از داستان چشمانِ اولینش رد شود بخاطر دیگری هم از موهای تو به سادگی عبور میکند،
میگفت دومین شخصِ داستان زندگی کسی که باشی ناخوداگاه همیشه با نفر اول مقایسه خواهی شد!

#فاطمه_غنی_زاده
دیدگاه ها (۱)

نخند جانم ،نخند آدم دست و پای دلش میان چال گونه ات میشکند ....

یاد بگیریدمحکم بودن را قوی بودن را کوه و سنگ بودن را..لازمتا...

#خوراکی😋

#خوراکی😋

پارت ۲۸زمان که میگذشت، حقیقت پررنگ تر میشد. خورشید تا ابد پش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط