Love in the dark⑤④
Love in the dark⑤④
یک ماه بعد
نور ملایم خورشید از لای پردههای حریر سفید به داخل اتاق میتابید با حس کردن نفسهای گرم و منظمی که روی گردنم میخورد، آروم چشمهام رو باز کردم
حلقهی دستهای قوی جونگکوک دور کمرم قفل شده بود و من رو محکم به سینهی پهن و گرمش چسبونده بود دست بزرگش دقیقاً روی شکمم قرار داشت جایی که حالا بعد از گذشت چهار ماه کمی برآمده شده بود
لبخند بیاختیاری روی لبم نشست دستم رو آروم روی دستش گذاشتم که همون لحظه صدای خوابآلود و بم جونگکوک کنار گوشم پیچید:
کوک:صبح بخیر زندگیم..
سرم رو کمی چرخوندم و به چشمهای نیمهباز و خمارش نگاه کردم.
ا/ت: بیدار بودی؟
کوک بوسهی نرمی روی شونهم کاشت و زمزمه
کوک: از نیم ساعت پیش ولی دلم نیومد بیدارت کنم. داشتم تماشات میکردم... تو و این فندق کوچولومون رو.
دستش رو روی شکمم نوازشوار کشید و بوسهی دیگهای اینبار روی گونهم زد.
کوک: امروز چطوره؟ اذیتت که نکرده؟
ا/ت: نه فعلاً که خیلی آرومه فکر کنم به باباش رفته و عاشق خواب صبحه
جونگکوک با خندهای که باعث شد قفسهی سینهش بلرزه من رو بیشتر تو آغوشش کشید. بعد از اتفاقات اون روز تو عمارت متروکه و فهمیدن حقیقت همهچیز تغییر کرده بود. من برگشته بودم به خونهمون به آغوش مردی که تمام این مدت فقط سعی داشت ازم محافظت کنه
کمی بعد هر دو از تخت بیرون اومدیم جونگکوک با همون وسواس و مهربونی همیشگیش نذاشت دست به سیاه و سفید بزنم خودش میز صبحانه رو توی بالکن چید هوای خنک صبحگاهی و بوی قهوهی جونگکوک و شیرِ گرم من حسابی آرامشبخش بود.
کوک: از الان به بعددفقط منم و تویی و بچهمون. میخوام تموم این روزهای تلخ گذشته رو برات جبران کنم
لبخندی زدم و دستم رو دور گردنش حلقه کردم
ا/ت: تو همین الانشم با بودنت داری جبران میکنی
جونگکوک لبخند جذابی زد خم شد و فاصلهی بینمون رو از بین برد. لبهاش با لطافت و عشقی بینهایت روی لبهام نشست بوسهش آروم شیرین و پر از احساس بود طوری که انگار میخواست تمام روحش رو از طریق اون بوسه به من منتقل کنه. وقتی بعد از چند لحظه آروم ازم جدا شد، پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داد و با صدای بمی زمزمه کرد:
کوک: خیلی دوستت دارم ا/ت تو و این کوچولو تمام دنیای منین
بعد از صبحونه جونگکوک لیوان قهوهش رو روی میز گذاشت و با همون نگاه مهربون و نگران همیشگی بهم خیره شد
کوک: عشقم من دیگه برم سرکار. کاری نداری؟
لبخند آرومی زدم و سرم رو تکون دادم.
ا/ت: نه عزیزم، مراقب خودت باش.
جونگکوک از جاش بلند شد، اما هنوز نگاهش از من جدا نمیشد. انگار حتی برای رفتن هم دل کندن براش سخت بود.
کوک: عشقم بعد از من چند تا از خدمتکارات میان اما اگه بفهمم حتی دست به سیاه و سفید زدی
قبل از اینکه ادامه بده
ا/ت: باشه باشه
با خندهی کوتاهی چشمهام رو چرخوندم.
جونگکوک خم شد و قبل از رفتن، بوسهی نرمی روی لبهام زد کوتاه اما پر از عشقی که هنوز قلبم رو میلرزوند بعد ازم جدا شد و رفت سمت اتاق تا آماده بشه
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
یک ماه بعد
نور ملایم خورشید از لای پردههای حریر سفید به داخل اتاق میتابید با حس کردن نفسهای گرم و منظمی که روی گردنم میخورد، آروم چشمهام رو باز کردم
حلقهی دستهای قوی جونگکوک دور کمرم قفل شده بود و من رو محکم به سینهی پهن و گرمش چسبونده بود دست بزرگش دقیقاً روی شکمم قرار داشت جایی که حالا بعد از گذشت چهار ماه کمی برآمده شده بود
لبخند بیاختیاری روی لبم نشست دستم رو آروم روی دستش گذاشتم که همون لحظه صدای خوابآلود و بم جونگکوک کنار گوشم پیچید:
کوک:صبح بخیر زندگیم..
سرم رو کمی چرخوندم و به چشمهای نیمهباز و خمارش نگاه کردم.
ا/ت: بیدار بودی؟
کوک بوسهی نرمی روی شونهم کاشت و زمزمه
کوک: از نیم ساعت پیش ولی دلم نیومد بیدارت کنم. داشتم تماشات میکردم... تو و این فندق کوچولومون رو.
دستش رو روی شکمم نوازشوار کشید و بوسهی دیگهای اینبار روی گونهم زد.
کوک: امروز چطوره؟ اذیتت که نکرده؟
ا/ت: نه فعلاً که خیلی آرومه فکر کنم به باباش رفته و عاشق خواب صبحه
جونگکوک با خندهای که باعث شد قفسهی سینهش بلرزه من رو بیشتر تو آغوشش کشید. بعد از اتفاقات اون روز تو عمارت متروکه و فهمیدن حقیقت همهچیز تغییر کرده بود. من برگشته بودم به خونهمون به آغوش مردی که تمام این مدت فقط سعی داشت ازم محافظت کنه
کمی بعد هر دو از تخت بیرون اومدیم جونگکوک با همون وسواس و مهربونی همیشگیش نذاشت دست به سیاه و سفید بزنم خودش میز صبحانه رو توی بالکن چید هوای خنک صبحگاهی و بوی قهوهی جونگکوک و شیرِ گرم من حسابی آرامشبخش بود.
کوک: از الان به بعددفقط منم و تویی و بچهمون. میخوام تموم این روزهای تلخ گذشته رو برات جبران کنم
لبخندی زدم و دستم رو دور گردنش حلقه کردم
ا/ت: تو همین الانشم با بودنت داری جبران میکنی
جونگکوک لبخند جذابی زد خم شد و فاصلهی بینمون رو از بین برد. لبهاش با لطافت و عشقی بینهایت روی لبهام نشست بوسهش آروم شیرین و پر از احساس بود طوری که انگار میخواست تمام روحش رو از طریق اون بوسه به من منتقل کنه. وقتی بعد از چند لحظه آروم ازم جدا شد، پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داد و با صدای بمی زمزمه کرد:
کوک: خیلی دوستت دارم ا/ت تو و این کوچولو تمام دنیای منین
بعد از صبحونه جونگکوک لیوان قهوهش رو روی میز گذاشت و با همون نگاه مهربون و نگران همیشگی بهم خیره شد
کوک: عشقم من دیگه برم سرکار. کاری نداری؟
لبخند آرومی زدم و سرم رو تکون دادم.
ا/ت: نه عزیزم، مراقب خودت باش.
جونگکوک از جاش بلند شد، اما هنوز نگاهش از من جدا نمیشد. انگار حتی برای رفتن هم دل کندن براش سخت بود.
کوک: عشقم بعد از من چند تا از خدمتکارات میان اما اگه بفهمم حتی دست به سیاه و سفید زدی
قبل از اینکه ادامه بده
ا/ت: باشه باشه
با خندهی کوتاهی چشمهام رو چرخوندم.
جونگکوک خم شد و قبل از رفتن، بوسهی نرمی روی لبهام زد کوتاه اما پر از عشقی که هنوز قلبم رو میلرزوند بعد ازم جدا شد و رفت سمت اتاق تا آماده بشه
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۵۵۳
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط