Spicy margarita(part 2)

Spicy margarita(part 2)
.
تو از اینجا متنفری،پس حتما چیز مهمیه که مثل بچه گربه ی خوابالو خودت رو رسوندی اینجا.
------------------------------------
-آره،راستش موضوع مهمی بود که حتما باید می‌اومدم اینجا و راجبش حرف بزنم.

پوفی کرد و یهو خیز برداشت و صاف روی کاناپه نشست. پدرش با چهره ای خونسرد و آروم بهش خیره بود. نه عصبی بنظر میرسید نع بی حوصله‌. انگار که از تک تک کار های پسرش،رفتار هاش رو آنالیز میکرد و میدونست چی میخواد بگه.

-خب. می‌شنوم.
-بابا... میخواستم اگه موافقید برم یجایی‌و خودم برای خودم کار پیدا کنم.

پدرش چهره ای متعجب به خودش گرفت و خواست جواب بده که تلفن پسرش زنگ خورد. تهیونگ ببخشیدی گفت و کلافگی به سمت کیفش خم شد و‌موبایلش رو برداشت.
با دیدن اسم جیمین لبخندی حرصی زد و دکمه کنار گوشیش رو زد تا صدای تلفن قطع بشه.

-آره. میدونم عجیبه. و احتمالا من باید با اینهمه خوشی و پول بهترین استفاده رو بکنم و نگران کار کردن نباشم. ولی من خستم بابا. دلم میخواد چیزای جدید تجربه کنم.

از روحیه ماجراجویانه پسرش خبر داشت.
میدونست تنها و بیکار نشستن کلافه اش میکنه. و دلش میخواد کارای جدید تر امتحان کنه. و به گفته ی خود تهیونگِ ۶ ساله،میخواد دور دنیا رو بگرده.

-راستش خیلی دور از ذهن و عجیب نبود درخواستت.
بیشتر از متعجبم که چرا یهو با کار کردن علاقه پیدا کردی.

دوباره گوشیش زنگ خورد و‌ با نگاه عصبی دوباره به اسم‌مخاطب نگاه کرد. چرا توی همه‌ی موقعیت های حساس زندگیش جیمین مثل زلزله رو سرش آوار میشد؟
بی اهمیت به زنگ مداوم گوشی جواب پدرش رو داد.

-اهل توضیح نیستم بابا. موافقت میکنی؟اگر خارج از کشور باشه چی؟؟
-هم تو بزرگ شدی تهیونگ،هم من پدری نیستم که تورو محدودت کنم،فقط نگرانم. تو حتی نمیدونی دقیقا به چه چیزی علاقه داری.

شاید هیچوقت به پدرش نگفته بود اما اون‌واقعا به آشپزی علاقه زیادی داشت. غذاهای مختلف زیادی رو برای خودش تنها، یا وقتایی که جیمین و پدرش کنارش بودن درست میکرد.
موقع آشپزی احساس آرامش و لذت میکرد. صدای جلز ولز سیب زمینی و گوشت کف ماهیتابه،بوی سبزی های معطری که توی غذاش میریخت و صد البته بیشتر از همشون،تزیین نهایی بشقاب ها.
همه و همه چیز هایی‌بودن که تهیونگ بدون هیچ خستگی انجامش میداد. کسی چه میدونست؟‌ شاید از این طریق میتونست واسه خودش یه کار خوب پیدا کنه‌.

صدای گوشیش دوباره بلند شد. کم مونده گوشیو به سمت دیوار پرت کنه تا هزار تیکه بشه.

-چیزی که زیاده کاره بابا. من آز کره و آدماش خسته شدم. دلم میخواد برم جاهای جدید ببینم. خونه و زندگی جدید تجربه کنم. کار میکنم،پول درمیارم. سخته ولی شدنیه.

-خیلیخب، من تلاشمو میکنم تا توی آمریکا‌ واست خونه پیدا کنم. زحمت پیدا کردن کارش با خودته تهیونگ.

بعد از اینکه صحبت های آخر درمورد کارش رو با پدرش کرد از اتاق بیرون اومد،و کمی اونورتر گوشیش رو بیرون کشید تا بالاخره به جواب تماس های بی پایانش جواب بده. آیکون سبز رنگ رو فشار داد، و صدای هیجان انگیز جیمین توی گوشش پیچید.

-بالاخره جواب دادی دلقک. حدی بزن چی فهمیدم.

پلک هاشو با حرص بست و نفش عمیقی کشید. با صدای محکمی ناشی از عصبی بودنش جواب جیمین رو داد.

-جیمین. امیدوارم دلیل اینهمه زنگ زدنت دی.ک‌ نصف شدت که کف خیابون افتاده باشه و از خون ریزی درحال مرگ باشی.

-دردم گرفت پسر،این چه طرز حرف زدن با عشق زندگیته؟گوش بده ببین چیمیگم. یچیزی پیدا کردم که تابستونمون رو از این زیبا تر میکنه..
ادامه دارد..
لطفا لطفا دوس داشته باشید و حمایت کنید💋
#رمان #فیکشن_تهکوک #Spicy_margarita
دیدگاه ها (۰)

Spicy margarita(part 1).بعد از اینه پول موهیتوش رو حساب کرد،...

خب اومدم‌واسه معرفی فیکمSpicy margarita ⁉️معرفی شخصیت ها:اسل...

#امگای_سرکش Part:6تهیونگ: خارتوووو گایییدممممم حروم*زادههههه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط