رمان 💚🩷شروع تازه 💚🩷
رمان 💚🩷شروع تازه 💚🩷
یک شب بارانی و طوفانی:
انیا تو ذهنش ( دیشب بابا گفت مأموریت تمام شده و مامان و بابا هویت هم رو میدونند از طرفی هم دامیان قراره از من خواستگاری کنه خیلی هیجان دارم )
انیا منتظر دامیان بود تا مثل همیشه باهم قدم بزنند اما امشب فرق داشت
.
.
.
کیسه روی سر انیا کشیده شد و انیا از ترس جیغ می کشید و گریه می کرد
وقتی کیسه برداشته شد انیا روی دست و پای انیا بسته بود ناگهان صدای آشنا ایی از تاریکی بیرون آمد
.
.
.
او کسی نبود جز ( الکس )
الکس: به به انیا خانوم دوباره هم رو دیدیم شنیدم بادامیان دوست شدی اخه چیه من از اون کمتر بود هاا ؟
انیا : الکس توی دیوانه ای دست از سرم بردار من عشق تو نیستم
الکس : نترس من دیگه عاشق تو نیستم اما اگه من لایق عشق تو نیستم پس دامیان هم نیست اگه از دامیان جدا نشی میکشمش فهمیدی انتخاب باتو
انیا که از ترس میلرزید گفت
انیا : اما ... اما
الکس : من از تو جواب می خواهم فهمیدی جواب و اگه به دامیان چیزی بگی هردوتون رو میکشم
اشک از چشمان انیا سرازیر شد
انیا : با ... هق .... باشه هق 😭😭
الکس : خوبه
الکس دست و پای انیا رو باز میکنه و برش میگردانه به همون جایی که منتظر دامیان بود
اینم از پارت ۱ نگران نباشید قراره داستان جالب بشه
تا پارت بعد بای بای 🩷🩷🩷💚💚💚💚💚😊😊😊😘😘😘💞💞💞💞💞💞
یک شب بارانی و طوفانی:
انیا تو ذهنش ( دیشب بابا گفت مأموریت تمام شده و مامان و بابا هویت هم رو میدونند از طرفی هم دامیان قراره از من خواستگاری کنه خیلی هیجان دارم )
انیا منتظر دامیان بود تا مثل همیشه باهم قدم بزنند اما امشب فرق داشت
.
.
.
کیسه روی سر انیا کشیده شد و انیا از ترس جیغ می کشید و گریه می کرد
وقتی کیسه برداشته شد انیا روی دست و پای انیا بسته بود ناگهان صدای آشنا ایی از تاریکی بیرون آمد
.
.
.
او کسی نبود جز ( الکس )
الکس: به به انیا خانوم دوباره هم رو دیدیم شنیدم بادامیان دوست شدی اخه چیه من از اون کمتر بود هاا ؟
انیا : الکس توی دیوانه ای دست از سرم بردار من عشق تو نیستم
الکس : نترس من دیگه عاشق تو نیستم اما اگه من لایق عشق تو نیستم پس دامیان هم نیست اگه از دامیان جدا نشی میکشمش فهمیدی انتخاب باتو
انیا که از ترس میلرزید گفت
انیا : اما ... اما
الکس : من از تو جواب می خواهم فهمیدی جواب و اگه به دامیان چیزی بگی هردوتون رو میکشم
اشک از چشمان انیا سرازیر شد
انیا : با ... هق .... باشه هق 😭😭
الکس : خوبه
الکس دست و پای انیا رو باز میکنه و برش میگردانه به همون جایی که منتظر دامیان بود
اینم از پارت ۱ نگران نباشید قراره داستان جالب بشه
تا پارت بعد بای بای 🩷🩷🩷💚💚💚💚💚😊😊😊😘😘😘💞💞💞💞💞💞
- ۳۷۵
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط