اورده ان روزی شیخی همراه مریداندر کوهستان سفر همی میکردند
اورده ان روزی شیخی همراه مریداندر کوهستان سفر همی میکردند،به ریل قطاری رسیدند که کوه، ریزش کرده بودندی وراه را بند اورده بود
ناگاه از دور صدای قطار شنیدندی،شیخ فریاد زد جامه ها بدرید واتش همی زنید که بد جوری این داستان را شنیده ام
در حالی که جامه ها را اتش میزدند نعره میکشیدندی وبه سمت قطار حرکت میکردندی
مریدی گفت ؛ای شیخ نباید دستمان را در سوراخی فرو کنیم
شیخ گفت ؛نه اوسگول اون یه داستان دیگست پلشت
راننده قطار از دور گروهی را دید که برهنه فریاد میزنند فکر کرد که دزدان زمینی سومالی برخورد کرده،تخت گاز داد وقطار به کوه برخورد کرد وهمه سرنشینان جان به جان افرین تسلیم کردندی
شیخ ومریدان ایستادند شیخ رو به بقیه کرد وگفت قاعدتا نباس اینجوری میشدپس رو به مریدی پخمه کرد وگفت؛
ای ابله تو چرا لباست را در نیاوردی واتش نزدی
مرید پخمه گفت؛
گفتم الان که سر ظهر است شاید مارا ببینند!!!
شیخ از استدلال بی جای مرید به خشم امد و یک فیلیپینی بر مرید حرام نمود مریدان که این حال شیخ را بدیدندی نعره زنان به سمت باشگاه لوکوموتیو رانی مسکو شتافتندی!!!!!!
ناگاه از دور صدای قطار شنیدندی،شیخ فریاد زد جامه ها بدرید واتش همی زنید که بد جوری این داستان را شنیده ام
در حالی که جامه ها را اتش میزدند نعره میکشیدندی وبه سمت قطار حرکت میکردندی
مریدی گفت ؛ای شیخ نباید دستمان را در سوراخی فرو کنیم
شیخ گفت ؛نه اوسگول اون یه داستان دیگست پلشت
راننده قطار از دور گروهی را دید که برهنه فریاد میزنند فکر کرد که دزدان زمینی سومالی برخورد کرده،تخت گاز داد وقطار به کوه برخورد کرد وهمه سرنشینان جان به جان افرین تسلیم کردندی
شیخ ومریدان ایستادند شیخ رو به بقیه کرد وگفت قاعدتا نباس اینجوری میشدپس رو به مریدی پخمه کرد وگفت؛
ای ابله تو چرا لباست را در نیاوردی واتش نزدی
مرید پخمه گفت؛
گفتم الان که سر ظهر است شاید مارا ببینند!!!
شیخ از استدلال بی جای مرید به خشم امد و یک فیلیپینی بر مرید حرام نمود مریدان که این حال شیخ را بدیدندی نعره زنان به سمت باشگاه لوکوموتیو رانی مسکو شتافتندی!!!!!!
- ۲.۶k
- ۰۳ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط