Part

Part⁷
#عشق_سایه_ای

ویو فلیکس
تا صبح به اون عکس نگاه می‌کردم. حس عجیبی داشتم... یه جور درد، یه جور ترس، ولی در عین حال آرامش.
انگار قلبم اون خونه رو می‌شناخت... انگار خودم اون بچه‌ی توی عکس بودم.

فرداش توی مدرسه خبری از هیونجین نبود. نه تو کلاس، نه تو سالن، نه تو حیاط.
حس خفگی داشتم.
یه چیزی تو دلم می‌گفت اون تنها کسیه که می‌تونه کمکم کنه، ولی نبود...

زنگ آخر، از دفتر صدام زدن. وقتی رفتم، یه پسر غریبه منتظرم بود. موهای مشکی، صورت جدی، لباس غیررسمی.
+تو لی فلیکسی، درسته؟
_بله، شما؟
+دوست هیونجینم. اسمم سئونگهواست.

حس بدی بهش نداشتم... ولی اون نگاهش انگار همه‌چی رو درباره‌م می‌دونست.
_هیونجین کجاست؟ چرا نیومد امروز؟
+مشکل کوچیکی براش پیش اومده. گفت بیام مراقب تو باشم تا خودش برگرده.
_مراقب؟ چرا باید کسی مراقب من باشه؟
+چون اونایی که دنبال تو بودن، دست برنداشتن. تازه شروع شده.

رفتم سمتش، چشم تو چشم.
_چی از من می‌خوان؟ من فقط یه دانشجوی معمولیم!
+تو معمولی نیستی، فلیکس.
_بس کنین دیگه! همه دارین یه چیزی رو ازم قایم می‌کنین! هیونجین، تو... اون دختر کوچولو... اون عکس لعنتی!

صدای سئونگهوا آروم شد.

+تو تنها بازمانده‌ی یه اتفاق بزرگی. چیزی که خیلیا خواستن مخفیش کنن. اما گذشته‌ات داره بیدار می‌شه. و اگه آماده نباشی... نابودت می‌کنه.

اون جمله آخر رو که گفت، در اتاق باز شد...
هیونجین بود. زخمی، اما ایستاده.
+دیگه وقتشه، فلیکس. باید همه‌چیزو بهت بگم.

#huynlix
دیدگاه ها (۰)

Part⁸#عشق_سایه_ایویو فلیکسنگاهش کردم. اون دیگه مثل قبل نبود....

Part⁹#عشق_سایه_ایویو فلیکسبوی دود توی ذهنم برگشته بود.از پنج...

Part⁶#عشق_سایه_ایویو فلیکسصدای هیونجین تو سرم تکرار می‌شد: "...

Part⁵#عشق_سایه_ایویو فلیکسهمه‌ی اون شب تو ذهنم تکرار می‌شد. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط