عشق مافیایی
عشق مافیایی
Part 27
ویو ات
که دیدم یونا با لباس خواب رفته درو باز کرده جیمین هم با تلو تلو اومد داخل فهمیدم قشنگ مسته به یونا نگاه کرد نیشخند زد از کمرش گرفت نزدیک خودش کرد فهمیدم میخوان چیکار کنن آروم بی سرو صدا رفتم اتاق درو بستم روی مبل نشستم تا صبح با صدای ناله هاشون نتونستم بخوابم تنها کاری که از دستم میومد فقط زل زدن به دیوار بود نور خورشید روی صورتم افتاد بلند شدم رفتم دستشویی صورتمو شستم تو آینه به خودم نگاه کردم چشام قرمز زیر چشام چاله انداخته بود سیاه شده بود از دستشویی در اومدم به مینجی نگاه کردم که هنوز خوابیده بود از اتاق خارج شدم رفتم پایین سمت آشپزخونه آب برداشتم خوردم دیدم همه همسرای جیمین اومدن پایین روی مبل نشستن حرف زدن مینجی اومد کنار من
مینجی: خوبی چرا چشات اینطوری شده
ات: هوم خوبم یکم سرم درد میکنه
مینجی: میخوایی قرص بدم
ات: زحمت نشه میتونی بدی
مینجی: این چه حرفیه وایسا بدم
رفت از کابینت برام قرص آورد داد بهم قرص رو خوردم وقت صبحانه بود همه روی صندلی ها نشستن من و مینجی رفتیم روی صندلی کنار هم نشستیم همه بهم نگاه کردن سرمو انداختم پایین یونا با جیمین اومد پایین حتی بهش نگاه نکردم همه شروع کردن به خوردن غذا نگاه های جیمین رو خودم حس کردم اما توجه نکردم با موهام بیشتر صورتمو پوشوندم غذا نخوردم فقط با غذا بازی کردم سرمو بالا گرفتم جیمین با چشمای گشاد بهم نگاه کرد
جیمین: ات حالت خوبه
ات: آره
جیمین: آخه چشات
ات: بهت ربطی نداره
جیمین: ات
ات: چیه چی میخوایی
جیمین: مطمئنی خوبی
ات: آره
جیمین: دروغ نگو
بلند شدم از خدمتکار ها تشکر کردم رفتم اتاق درو محکم زدم...
ادامه دارد...
سه پارت تقدیم شما
Part 27
ویو ات
که دیدم یونا با لباس خواب رفته درو باز کرده جیمین هم با تلو تلو اومد داخل فهمیدم قشنگ مسته به یونا نگاه کرد نیشخند زد از کمرش گرفت نزدیک خودش کرد فهمیدم میخوان چیکار کنن آروم بی سرو صدا رفتم اتاق درو بستم روی مبل نشستم تا صبح با صدای ناله هاشون نتونستم بخوابم تنها کاری که از دستم میومد فقط زل زدن به دیوار بود نور خورشید روی صورتم افتاد بلند شدم رفتم دستشویی صورتمو شستم تو آینه به خودم نگاه کردم چشام قرمز زیر چشام چاله انداخته بود سیاه شده بود از دستشویی در اومدم به مینجی نگاه کردم که هنوز خوابیده بود از اتاق خارج شدم رفتم پایین سمت آشپزخونه آب برداشتم خوردم دیدم همه همسرای جیمین اومدن پایین روی مبل نشستن حرف زدن مینجی اومد کنار من
مینجی: خوبی چرا چشات اینطوری شده
ات: هوم خوبم یکم سرم درد میکنه
مینجی: میخوایی قرص بدم
ات: زحمت نشه میتونی بدی
مینجی: این چه حرفیه وایسا بدم
رفت از کابینت برام قرص آورد داد بهم قرص رو خوردم وقت صبحانه بود همه روی صندلی ها نشستن من و مینجی رفتیم روی صندلی کنار هم نشستیم همه بهم نگاه کردن سرمو انداختم پایین یونا با جیمین اومد پایین حتی بهش نگاه نکردم همه شروع کردن به خوردن غذا نگاه های جیمین رو خودم حس کردم اما توجه نکردم با موهام بیشتر صورتمو پوشوندم غذا نخوردم فقط با غذا بازی کردم سرمو بالا گرفتم جیمین با چشمای گشاد بهم نگاه کرد
جیمین: ات حالت خوبه
ات: آره
جیمین: آخه چشات
ات: بهت ربطی نداره
جیمین: ات
ات: چیه چی میخوایی
جیمین: مطمئنی خوبی
ات: آره
جیمین: دروغ نگو
بلند شدم از خدمتکار ها تشکر کردم رفتم اتاق درو محکم زدم...
ادامه دارد...
سه پارت تقدیم شما
- ۱۸.۴k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط