پارت سوم دلتنگم
پارت سوم [دلتنگم]
جیمین بعد از مرتب کردن اشپزخونه ب سمت کوک و بچه ای ک درحال بازی بودن رفت با ی چخبر توجه شونو و ب حودش جلب کرد
جیمین:به به چخبر پدر دختر
کوک:سلامتی فقط مزاحم بازی شدی
جیمین با شتاب ب بازو کوک زد و هر دو زدن زیر خنده ک همرا خندشون دختر کوچولوشون میخندید
جیمین رو ب کوک گفت
جیمین:من میرم لباسام و عوض کنم صبحانه بخوریم بعد عشق عمو رو ببرم حموم
کوک:باشه ولی حواست چهار چشمی بهش باشه راستی
جیمین:بااش حالا،هوم چیه
کوک:وسایل مورد نیازش و خریدی چون بچهاا..
جیمین:اره خریدم ولی درست بچه ندارم ولی اینارو یاد دارم بعدش جنعالی خبر دارین امشب جلسه دارین تو شرکت
کوک:مهم نیس جلسه رو ولش بچه رو چیکار کنم خب
جیمین وقتی لباساش و عوض میکرد جواب کوک رو هم میداد و ی تیشرت سفید از کوله ش بر داشت و پوشید و با ی شوارک مشکی از اتاق اومد بیرون و پیش کوک رفت و گفت
جیمین:اون بچه رو هم بیار شرکت منم هستم نگه اش میدارم خب
کوک:نمیدونم از ی طرف دردسره از یه طرف نعمت
جیمین:مشکلت اینه ک بچه مادر نداره و تو ب کسی اعتماد نداری از بچه نگه داره کنه خب وضعت همین میشه
هردو مشغول بحث بودن و ب سمت میز صبحانه رفتن و پشتش نشستن و مشغول خوردن شدن و با وجود تکونای دخترک بازیگوش کوک نمیتونست راحت غذا بخوره و جیمین مطلع وضیت کوک شد و ازش خواست ک بچه رو بهش بده
جیمین:بدش من بچرو
کوک:بیاا
جیمین بعد از مرتب کردن اشپزخونه ب سمت کوک و بچه ای ک درحال بازی بودن رفت با ی چخبر توجه شونو و ب حودش جلب کرد
جیمین:به به چخبر پدر دختر
کوک:سلامتی فقط مزاحم بازی شدی
جیمین با شتاب ب بازو کوک زد و هر دو زدن زیر خنده ک همرا خندشون دختر کوچولوشون میخندید
جیمین رو ب کوک گفت
جیمین:من میرم لباسام و عوض کنم صبحانه بخوریم بعد عشق عمو رو ببرم حموم
کوک:باشه ولی حواست چهار چشمی بهش باشه راستی
جیمین:بااش حالا،هوم چیه
کوک:وسایل مورد نیازش و خریدی چون بچهاا..
جیمین:اره خریدم ولی درست بچه ندارم ولی اینارو یاد دارم بعدش جنعالی خبر دارین امشب جلسه دارین تو شرکت
کوک:مهم نیس جلسه رو ولش بچه رو چیکار کنم خب
جیمین وقتی لباساش و عوض میکرد جواب کوک رو هم میداد و ی تیشرت سفید از کوله ش بر داشت و پوشید و با ی شوارک مشکی از اتاق اومد بیرون و پیش کوک رفت و گفت
جیمین:اون بچه رو هم بیار شرکت منم هستم نگه اش میدارم خب
کوک:نمیدونم از ی طرف دردسره از یه طرف نعمت
جیمین:مشکلت اینه ک بچه مادر نداره و تو ب کسی اعتماد نداری از بچه نگه داره کنه خب وضعت همین میشه
هردو مشغول بحث بودن و ب سمت میز صبحانه رفتن و پشتش نشستن و مشغول خوردن شدن و با وجود تکونای دخترک بازیگوش کوک نمیتونست راحت غذا بخوره و جیمین مطلع وضیت کوک شد و ازش خواست ک بچه رو بهش بده
جیمین:بدش من بچرو
کوک:بیاا
- ۵۵.۹k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط