آنقدر در دل نشست ز زبان اقرار رخت

آنقدر در دل نشستى كز زبان اقرار ريخت
بر زبان هر چه نيامد بر سر خودكار ريخت
من نمى گويم خدا در قلب عاشق ها چه ريخت
در عجب ماندم كه مهرت از چه اين مقدار ريخت!
واژه هايم وصف نامت، خط به خط ديوان عشق
نامه هايم بى نشانى بر سر بازار ريخت
من به تاوان گناهى مى روم كز من نبود
خون ما در عاشقى هم جاى يك غدّار ريخت
چون كسى تب مى كند جانا برايش تو بمير
صد هزاران نكته در بطن همين هشدار ريخت


‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌
دیدگاه ها (۴)

شب مهتاب و کوچه ی خلوتبوف کوری که میزنه فریاد‌ قلب من زیر او...

نامت همین که می گذرد بر زبان من...بوی بهشت میرسد از عمق جان ...

میزنم سازی بیا، امشب به سازم ساز کن دلبری کن از من و امشب بر...

ساقیِ چشمان مستت می فشانی میکند؛؛با نگاهی انجمن را دُر فشانی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط