کجا میریبیا منو باز کن بذار اون برهبیونگ هوداد
ℙ𝕒𝕣𝕥 57
+کجا میری؟؟؟بیا منو باز کن!!! بذار اون بره!!بیونگ هو!!!(داد)
؛یکم از مهمونمون پذیرایی کنید بچه ها...
+چی؟؟
دو تا مرد سیاهپوست پسر رو روی زمین انداختن و هر دو نفر مشت و لگداشونو نثارش میکردن...
+نزنش عوضی!!!....جونگکوک!!!(گریه)
بعد چند مین ولش کردن و یکیشون رفت سمت همون دری که بیونگ هو ازش خارج شد...
اون یکی هم کتشو صاف کرد و دوباره به حالت اولش برگشت...
+دستاتون بشکنه...(گریه)
پسر روی یه پهلوش افتاده بود و تند نفس میکشید...
+خوبی؟؟!!بیونگ هو!!!میکشمت!!
-گریه نکن........هنوز زندم......اگر جرعت داری....دستامو باز کن غول بیابونی...
؛ببین کی اینجاست!....یه مهمون دیگه داریم!سلام کن مینجی شی
+(یه نفر دیگه با دست و دهن بسته اومد داخل...قلبمو حس نمیکردم......اگر دستام باز بودن گردنشو خورد میکردم!)
+بابا!!...پای اونو وسط نکش حرومزاده!!...اونا هیچ کاری نکردن!!! همش نقشه ی خودم بود!
؛من بهت گفته بودم هان مینجی...تو تنهایی اشتباه میکنی...ولی خیلی ادما تقاص پس میدن!
+فقط بذار برن!...قول میدم بشم همون مینجی که تو میخوای...بذار زندگیشونو بکنن...زندگی منو بگیر...خواهش میکنم(گریه)
؛گریه نکن عزیزم....مهمونامونو ناراحت میکنیا...تازه این همه بی تابی برای خودتم بده...بچمون اذیت میشه...
+اگر نذاری برن به جون خودم میکشمش!...هم خودمو میکشم هم این اشغال بدرد نخورو!!..قسم میخورم!!(داد)
با سرعت سمت دختر رفت و جلوی صورتش خم شد...دستشو اروم روی جای بخیش گذاشت و کم کم فشار دستشو بیشتر میکرد...دخترک جیغ بلندی کشید و تقلا میکرد
-دستتو بهش نزن حرومزاده!!!(داد)
؛در مورد بچه ی من درست حرف بزن..
هرچی بیشتر تکون میخورد پسر با بی رحمی بیشتر جای زخمشو فشار میداد...دست اخر خون لباسشو کثیف کرد و بیجون روی صندلی بیحرکت موند...
؛بازش کنید...
+(دستو پاهامو باز کردن و هلم دادن روی زمین...بدنم میلرزید ولی به هیچی جز بابام که سعی داشت از دست مردایی که گرفته بودنش فرار کنه و جونگکوکی که منتظر ریکشن من بود اهمیت نمیدادم....خودمو جمع و جور کردمو خواستم برم سمت کوک که یه نفر از پشت گرفتم....)
+ولم کن عوضی!!...ولم کن!!!!(داد)
-بلایی سرش بیاد گردنتو میشکونم!
؛(خنده)...ببین کی داره تهدید میکنه....مگه چیزی واسه از دست دادنم داری؟؟.....
دارم خسته میشم مینیجی....میرم سر اصل مطلب....دو تا حق انتخاب برات میذارم....میتونی باباتو فراموش کنی و بذاری پسره زندگی کنه....یا اینکه جون باباتو نجات بدی!...ولی بجاش جون پسره رو همین جا بگیری!!!...
دختر سرشو بالا اورد...به گوشاش اعتماد نمیکرد....
؛در هر دو صورت...ما با هم برمیگردیم خونه...
+بیونگ هو...(اروم)
؛سه دقیقه بهت زمان میدم فکر کنی...از همین الان شروع میشه....
+چی داری میگی؟...میخوای با دستای خودم یکیشونو بکشم؟؟
+کجا میری؟؟؟بیا منو باز کن!!! بذار اون بره!!بیونگ هو!!!(داد)
؛یکم از مهمونمون پذیرایی کنید بچه ها...
+چی؟؟
دو تا مرد سیاهپوست پسر رو روی زمین انداختن و هر دو نفر مشت و لگداشونو نثارش میکردن...
+نزنش عوضی!!!....جونگکوک!!!(گریه)
بعد چند مین ولش کردن و یکیشون رفت سمت همون دری که بیونگ هو ازش خارج شد...
اون یکی هم کتشو صاف کرد و دوباره به حالت اولش برگشت...
+دستاتون بشکنه...(گریه)
پسر روی یه پهلوش افتاده بود و تند نفس میکشید...
+خوبی؟؟!!بیونگ هو!!!میکشمت!!
-گریه نکن........هنوز زندم......اگر جرعت داری....دستامو باز کن غول بیابونی...
؛ببین کی اینجاست!....یه مهمون دیگه داریم!سلام کن مینجی شی
+(یه نفر دیگه با دست و دهن بسته اومد داخل...قلبمو حس نمیکردم......اگر دستام باز بودن گردنشو خورد میکردم!)
+بابا!!...پای اونو وسط نکش حرومزاده!!...اونا هیچ کاری نکردن!!! همش نقشه ی خودم بود!
؛من بهت گفته بودم هان مینجی...تو تنهایی اشتباه میکنی...ولی خیلی ادما تقاص پس میدن!
+فقط بذار برن!...قول میدم بشم همون مینجی که تو میخوای...بذار زندگیشونو بکنن...زندگی منو بگیر...خواهش میکنم(گریه)
؛گریه نکن عزیزم....مهمونامونو ناراحت میکنیا...تازه این همه بی تابی برای خودتم بده...بچمون اذیت میشه...
+اگر نذاری برن به جون خودم میکشمش!...هم خودمو میکشم هم این اشغال بدرد نخورو!!..قسم میخورم!!(داد)
با سرعت سمت دختر رفت و جلوی صورتش خم شد...دستشو اروم روی جای بخیش گذاشت و کم کم فشار دستشو بیشتر میکرد...دخترک جیغ بلندی کشید و تقلا میکرد
-دستتو بهش نزن حرومزاده!!!(داد)
؛در مورد بچه ی من درست حرف بزن..
هرچی بیشتر تکون میخورد پسر با بی رحمی بیشتر جای زخمشو فشار میداد...دست اخر خون لباسشو کثیف کرد و بیجون روی صندلی بیحرکت موند...
؛بازش کنید...
+(دستو پاهامو باز کردن و هلم دادن روی زمین...بدنم میلرزید ولی به هیچی جز بابام که سعی داشت از دست مردایی که گرفته بودنش فرار کنه و جونگکوکی که منتظر ریکشن من بود اهمیت نمیدادم....خودمو جمع و جور کردمو خواستم برم سمت کوک که یه نفر از پشت گرفتم....)
+ولم کن عوضی!!...ولم کن!!!!(داد)
-بلایی سرش بیاد گردنتو میشکونم!
؛(خنده)...ببین کی داره تهدید میکنه....مگه چیزی واسه از دست دادنم داری؟؟.....
دارم خسته میشم مینیجی....میرم سر اصل مطلب....دو تا حق انتخاب برات میذارم....میتونی باباتو فراموش کنی و بذاری پسره زندگی کنه....یا اینکه جون باباتو نجات بدی!...ولی بجاش جون پسره رو همین جا بگیری!!!...
دختر سرشو بالا اورد...به گوشاش اعتماد نمیکرد....
؛در هر دو صورت...ما با هم برمیگردیم خونه...
+بیونگ هو...(اروم)
؛سه دقیقه بهت زمان میدم فکر کنی...از همین الان شروع میشه....
+چی داری میگی؟...میخوای با دستای خودم یکیشونو بکشم؟؟
- ۲.۴k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط