🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
"Part1"
... عوضیا! هیچکس نیست بیاد به اینا بگه چی از جونم میخوان!؟
البته... چه عرض کنم! این دلال های جنـ*ـسی هستن... ک داداشام فرستادشون دنبالم!
بغضمو قورت دادم و به دوییدن ادامه دادم... هر لحظه بهم نزدیک تر میشدن و منم دیگه جونی توی پاهام نمونده بود...!
همه ی مردم با تعجب بهم زل زده بودن...!
اما یهو...
ایستادم... دیگه جونی برام نمونده! دیگه نفسی برام نمونده!
خم شدم و دستامو روی زانو هام گذاشتم و نفس نفس زدم...
چشمامو بستم... هرلحظه منتظر بودم چند نفر منو از پشت محکم هول بدن و کتکم بزنن بعدشم دستامو ببندن و منو باخودشون ببرن... اما... بعد از چند لحظه... هیچ خبری نشد!!
با ترس جلومو نگاه کردم... چندتاشون جلوم ایستاده بودن و با ترس پشت سرم رو نگا میکردن!
برگشتم پشت سرمو نگاه کنم که با جنازه ی رئیسشون و سه تا از زیر دستاشونو روی زمین دیدم!!!
ولی... ولی هیچکس دیگه اونجا نبود!!!
اینا... چرا اینجوری شدنن!؟؟؟؟
چرخیدم تا جلومو نگاه کنم...
هااااا!؟؟؟؟؟؟
اینا هم.... ولی همین چن دیقه پیش دیدم ک همینجا بودن و حالشون خوب بود!!!
جوری پخش زمین شده بودن ک انگار ب اندازه ده هزارتا شلاق کتک خوردن ولی فقط توی همین چند دیقه!؟؟
اصن کی کتکشون زد اینارو!؟؟ چرا من کسیو نمیبینممم!؟؟؟
با ترس دور و برمو نگاه کردم... هیچکس نیست! یهو دستی روی شونم قرار گرفت و نفس داغی گلوم رو قل قلک داد!!!
به خودم لرزیدم و تا خواستم جیغ بزنم، جلوی دهنمو گرفت و توی گوشم زمزمه کرد: قصد اذیت کردنتو ندارم دختر کوچولو!
بغضمو قورت دادم... این دیگه کیه!؟؟ لابد اینم یکی دیگه از همون دلال هاست!؟
_دستمو بردارم جیغ نمیزنی!؟
سر تکون دادم... دستشو برداشت و عقب رفت.
نگاهی بهش انداختم... یه پسر بود... بهش میخورد ۲۷ ساله باشه...کت بلندی روی شونه هاش بود و کروات پیراهنش شل بود... جذاب بود... و در حال خوردن آبنبات چوبی بود!
من من کردم: شما... منو نجات دادید!
بعد سریع تعظیم کردم: ازتون خیلی خیلی ممنونممم!!!
لبخندی زد و درحال مک زدن آبنباتش گفت: خواهش میکنم دختر کوچولو! اونا کی بودن!؟؟
با فکر کردن بهش دوباره بغض کردم: د... دلال...
سر تکون داد و گفت: میدونم!
بعد بی اهمیت نزدیکم شد ک با ترس عقب رفتم!
عجیب نیست! عادتمه ک توی دوقدمی پسری نباشم! چون... چون میترسم ازشون!!
لبخند دلنشینی زد: نترس من مثل اونا نیستم...
درسته! اون منو نجات داد!!
بهم نزدیکتر شد و با دستش موهام رو نوازش کرد!!
با تعجب سرمو بلند کردم و نگاش کردم... لبخندش... به وجودم گرما داد:))
بعد سریع با خوشحالی عقب رفتو گفت: کجا میخوای بری؟ برسونمت!
خواستم بگم سرکار اما با دیدن ساعت مچیم فهمیپم که چقدرررر دیررر شدهههه!!! الان سرکار رفتن دیگه فایده ای نداره🫤💔
بخاطر همین میرم خونه... هرچند ک با این حال کتک های مامان در انتظارمه!
این پسر هم منو تا خونه رسوند... توی راه دائم دنبال این بود ک منو بخندونه! جوک تعریف میکرد و خیلی خوشحال بود... اما شرمنده! من چندین ساله که حتی لبخند ب یاد ندارم!
رسیدیم دم در خونه...
برگشتم سمتش و دوباره تشکر کردم! لبخندی زد: خواهش میکنم دختر کوچولووو!!!
سرمو انداختم پایین: میشه... میشه اسمتون رو بدونم؟
با لبخند دلنشینش گفت: جونگکوک!
جونگکوک... کاش بتونیم دوباره همو ببینیم:))
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
🖤ادامه دارد...
🖤دختر کوچولوی من~»
"Part1"
... عوضیا! هیچکس نیست بیاد به اینا بگه چی از جونم میخوان!؟
البته... چه عرض کنم! این دلال های جنـ*ـسی هستن... ک داداشام فرستادشون دنبالم!
بغضمو قورت دادم و به دوییدن ادامه دادم... هر لحظه بهم نزدیک تر میشدن و منم دیگه جونی توی پاهام نمونده بود...!
همه ی مردم با تعجب بهم زل زده بودن...!
اما یهو...
ایستادم... دیگه جونی برام نمونده! دیگه نفسی برام نمونده!
خم شدم و دستامو روی زانو هام گذاشتم و نفس نفس زدم...
چشمامو بستم... هرلحظه منتظر بودم چند نفر منو از پشت محکم هول بدن و کتکم بزنن بعدشم دستامو ببندن و منو باخودشون ببرن... اما... بعد از چند لحظه... هیچ خبری نشد!!
با ترس جلومو نگاه کردم... چندتاشون جلوم ایستاده بودن و با ترس پشت سرم رو نگا میکردن!
برگشتم پشت سرمو نگاه کنم که با جنازه ی رئیسشون و سه تا از زیر دستاشونو روی زمین دیدم!!!
ولی... ولی هیچکس دیگه اونجا نبود!!!
اینا... چرا اینجوری شدنن!؟؟؟؟
چرخیدم تا جلومو نگاه کنم...
هااااا!؟؟؟؟؟؟
اینا هم.... ولی همین چن دیقه پیش دیدم ک همینجا بودن و حالشون خوب بود!!!
جوری پخش زمین شده بودن ک انگار ب اندازه ده هزارتا شلاق کتک خوردن ولی فقط توی همین چند دیقه!؟؟
اصن کی کتکشون زد اینارو!؟؟ چرا من کسیو نمیبینممم!؟؟؟
با ترس دور و برمو نگاه کردم... هیچکس نیست! یهو دستی روی شونم قرار گرفت و نفس داغی گلوم رو قل قلک داد!!!
به خودم لرزیدم و تا خواستم جیغ بزنم، جلوی دهنمو گرفت و توی گوشم زمزمه کرد: قصد اذیت کردنتو ندارم دختر کوچولو!
بغضمو قورت دادم... این دیگه کیه!؟؟ لابد اینم یکی دیگه از همون دلال هاست!؟
_دستمو بردارم جیغ نمیزنی!؟
سر تکون دادم... دستشو برداشت و عقب رفت.
نگاهی بهش انداختم... یه پسر بود... بهش میخورد ۲۷ ساله باشه...کت بلندی روی شونه هاش بود و کروات پیراهنش شل بود... جذاب بود... و در حال خوردن آبنبات چوبی بود!
من من کردم: شما... منو نجات دادید!
بعد سریع تعظیم کردم: ازتون خیلی خیلی ممنونممم!!!
لبخندی زد و درحال مک زدن آبنباتش گفت: خواهش میکنم دختر کوچولو! اونا کی بودن!؟؟
با فکر کردن بهش دوباره بغض کردم: د... دلال...
سر تکون داد و گفت: میدونم!
بعد بی اهمیت نزدیکم شد ک با ترس عقب رفتم!
عجیب نیست! عادتمه ک توی دوقدمی پسری نباشم! چون... چون میترسم ازشون!!
لبخند دلنشینی زد: نترس من مثل اونا نیستم...
درسته! اون منو نجات داد!!
بهم نزدیکتر شد و با دستش موهام رو نوازش کرد!!
با تعجب سرمو بلند کردم و نگاش کردم... لبخندش... به وجودم گرما داد:))
بعد سریع با خوشحالی عقب رفتو گفت: کجا میخوای بری؟ برسونمت!
خواستم بگم سرکار اما با دیدن ساعت مچیم فهمیپم که چقدرررر دیررر شدهههه!!! الان سرکار رفتن دیگه فایده ای نداره🫤💔
بخاطر همین میرم خونه... هرچند ک با این حال کتک های مامان در انتظارمه!
این پسر هم منو تا خونه رسوند... توی راه دائم دنبال این بود ک منو بخندونه! جوک تعریف میکرد و خیلی خوشحال بود... اما شرمنده! من چندین ساله که حتی لبخند ب یاد ندارم!
رسیدیم دم در خونه...
برگشتم سمتش و دوباره تشکر کردم! لبخندی زد: خواهش میکنم دختر کوچولووو!!!
سرمو انداختم پایین: میشه... میشه اسمتون رو بدونم؟
با لبخند دلنشینش گفت: جونگکوک!
جونگکوک... کاش بتونیم دوباره همو ببینیم:))
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
🖤ادامه دارد...
- ۲۲۶
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط