آمدی در عاشقی رسوای دنیایم کنی

آمدی در عاشقی رسوای دنیایم کنی
بی خبر از این و آن شیدای شیدایم کنی

با نگاه آتشین در دام افکندی مرا
خواستی سوزنده از آتش سراپایم کنی

چهره زیباتر از گل را به ناز آراستی
آمدی در هر نظر محو تماشایم کنی

حرفی از عشق و محبت از لبانت سر نزد
تا که از شوق وشعف غرق تمنایم کنی

عاقبت روزی زباغ دوستی بیرون شدی
تا در این دنیا مرا تنهای تنهایم کنی ..
دیدگاه ها (۱۴)

چای دم کن با محبت میهمانت میشوممن همان قند دو پهلوی لبانت می...

.

تمام وسعت قلمرو احساسمبرای تو !می تپد…همان قلبم را می گویمگا...

با نگاهت عاشقم کردی،‌ دلم دیوانه شدخنده بر لب شاعرم کردی دلم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط