اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین

افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

🌿🌿🌿❤️
دیدگاه ها (۰)

شب که میشودتمام بی قراری ها سراغت را میگیرندتمام کمبود ها حس...

توشبیهبهیکدوستی ساده نبودی از همان اوّل بوی عشق میدادی ...

‏یه جایی هست ڪه . نه بحث میکنی نع توضیح میدے . و نه توجیها...

.صبح آمده برخیزڪہ خورشید تویےدرعالـــــم ناامیـــــــدے ،امی...

سنبل مقاوم

سعدی میگه،.. بر لب جوی بنشین و گذران عمر ببین، شاه اوغلان(حس...

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدنمنم که دیده نیالوده‌ام به بد د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط