ﻟﻘﻤﺎﻥ میگه:
ﻟﻘﻤﺎﻥ میگه:
ﮐﻨﺎﺭ یه ﮐﺸﺘﺰﺍﺭ ﮔﻨﺪﻡ وایسوده بوﺩﻡ؛
ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﮑﺒﺮ ﺳﺮ ﺑﺮ ﺍﻓﺮﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕه ای که ﺍﺯ ﺗﻮﺍﺿﻊ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ انداخته بودن،
ﻧﻈﺮمو جلب کرد.
وقتی اونا رو ﻟﻤﺲ کردم، متوجه شدم:
ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮ ﺑﺮﺍﻓﺮﺍﺷﺘﻪ دونه نداشتن ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﺮ از دونه بودن.
ﺑﺎ ﺧﻮﺩم ﮔﻔﺘﻢ : توی ﮐﺸﺘﺰﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ هم کم نیستَن ﺳﺮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﻻ هستن ولی ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ خالیَن.
ﮐﻨﺎﺭ یه ﮐﺸﺘﺰﺍﺭ ﮔﻨﺪﻡ وایسوده بوﺩﻡ؛
ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﮑﺒﺮ ﺳﺮ ﺑﺮ ﺍﻓﺮﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕه ای که ﺍﺯ ﺗﻮﺍﺿﻊ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ انداخته بودن،
ﻧﻈﺮمو جلب کرد.
وقتی اونا رو ﻟﻤﺲ کردم، متوجه شدم:
ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮ ﺑﺮﺍﻓﺮﺍﺷﺘﻪ دونه نداشتن ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﺮ از دونه بودن.
ﺑﺎ ﺧﻮﺩم ﮔﻔﺘﻢ : توی ﮐﺸﺘﺰﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ هم کم نیستَن ﺳﺮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﻻ هستن ولی ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ خالیَن.
- ۳۵۸
- ۰۳ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط