ﻟﻘﻤﺎﻥ میگه:

ﻟﻘﻤﺎﻥ میگه:

ﮐﻨﺎﺭ یه ﮐﺸﺘﺰﺍﺭ ﮔﻨﺪﻡ وایسوده بوﺩﻡ؛

ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﮑﺒﺮ ﺳﺮ ﺑﺮ ﺍﻓﺮﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕه ای که ﺍﺯ ﺗﻮﺍ‌ﺿﻊ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ انداخته بودن،

ﻧﻈﺮمو جلب کرد.

وقتی اونا رو ﻟﻤﺲ کردم، متوجه شدم:

ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮ ﺑﺮﺍﻓﺮﺍﺷﺘﻪ دونه نداشتن ﻭ ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﺮ از دونه بودن.


ﺑﺎ ﺧﻮﺩم ﮔﻔﺘﻢ : توی ﮐﺸﺘﺰﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ هم کم نیستَن ﺳﺮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﻻ هستن ولی ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ خالیَن.
دیدگاه ها (۳)

وقتی عصبانی هستی مواظبِ حرف زدنت باش... عصبانیت فروکش خو...

ﺭﻭﺯﯼ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻭ ﻣﺎﺭ ﺑﺎ ﻫﻢ بحث شاﻥ ﺷﺪ!ﻣﺎﺭ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺍﺯ ﺗﺮﺱِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط