سایه ای میان ما
فضای خونه سنگین شده بود.
جولیا چند لحظه به جیمین خیره موند. انگار منتظر بود چیزی بگه، توضیحی بده یا حداقل نگاهش کنه. اما جیمین فقط بیحوصله دستش رو به پیشونیش کشید.
- جولیا، برو خونه.
صدای آرومش از فریاد هم بدتر بود.
چشمهای جولیا پر از اشک شد.
+ فقط به خاطر اون دختر؟
جیمین با اخم نگاهش کرد.
- گفتم برو خونه.
جولیا لبش رو گاز گرفت و بدون اینکه حرفی بزنه از کنار جیمین رد شد. قبل از خارج شدن از خونه، نگاه تندی به سوها انداخت؛ نگاهی که پر از دلخوری و حسادت بود.
با بسته شدن در، سکوت دوباره همه جا رو گرفت.
سوها هنوز روی پلهها ایستاده بود.
+ چرا اینجوری باهاش رفتار میکنی؟
جیمین سرش رو بالا آورد.
- از کی تا حالا درباره کارهای من سؤال میپرسی؟
سوها اخم کرد.
+ چون هر بار که میبینمت یا عصبانی هستی یا داری یکیو تهدید میکنی.
برای چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
برخلاف انتظارش، جیمین عصبانی نشد.
فقط خسته به نظر میرسید.
نگاهش رو از سوها گرفت و به پنجره روبهرو خیره شد.
- بعضی آدما فقط دردسر درست میکنن.
+ و تو فکر میکنی خودت دردسر نیستی؟
این بار جیمین نگاهش کرد.
چند ثانیه طولانی به هم خیره موندن.
بعد گوشه لب جیمین خیلی کم بالا رفت؛ چیزی شبیه یک لبخند کوتاه و بیاختیار.
- شاید باشم.
سوها برای لحظهای جا خورد.
اولین بار بود که جیمین رو بدون اون چهره سرد و ترسناکش میدید.
اما لحظه بعد دوباره حالت صورتش عوض شد.
- برو توی اتاقت.
+ نمیخوام.
- سوها...
+ نمیخوام.
جیمین نفس عمیقی کشید. انگار داشت سعی میکرد کنترل خودش رو از دست نده.
سوها از پلهها پایین اومد و روبهروش ایستاد.
+ تا کی قراره منو اینجا نگه داری؟
سؤالش باعث شد فک جیمین سفت بشه.
+ تا وقتی که بخوام.
+ یعنی تا آخر عمر؟
نگاه جیمین برای لحظهای لرزید.
خیلی کوتاه.
اونقدر کوتاه که شاید سوها متوجهش نشد.
اما خودش متوجه شد.
و برای اولین بار، جواب دادن به این سؤال براش سخت بود.
چون نمیدونست چرا هر بار که به رفتن سوها فکر میکنه، حس عجیبی توی سینهاش میپیچه؛ حسی که حاضر نبود اسمش رو روی زبون بیاره.
سوها منتظر جواب موند، اما جیمین چیزی نگفت.
این سکوت بیشتر از هر حرفی اعصابش رو خرد میکرد.
+ دیدی؟ حتی خودتم جوابشو نمیدونی.
جیمین نگاهش رو ازش گرفت و به سمت آشپزخونه رفت.
- برو استراحت کن.
سوها پوزخند زد.
+ هر وقت نمیتونی جواب بدی همینو میگی.
قدمهاش رو تند کرد و جلوی جیمین ایستاد.
+ از چی میترسی؟
جیمین با اخم بهش نگاه کرد.
- داری زیادی حرف میزنی.
+ چون بالاخره یه بار میخوام حقیقتو بدونم.
چشمهای جیمین روی صورتش ثابت موند.
برای چند ثانیه هیچکدوم تکون نخوردن.
بعد جیمین آروم گفت:
- حقیقت اینه که اگه همون روز ولت میکردم، الان زندگیت خیلی بدتر از این بود.
سوها خندید، اما خندهاش تلخ بود.
+ زندانی کردن آدمها اسمش نجات دادن نیست.
این بار جیمین چیزی نگفت.
چون برای اولین بار حرفی برای دفاع از خودش نداشت.
سوها سرش رو پایین انداخت.
+ دلم برای زندگیم تنگ شده...
صدای آرومش باعث شد جیمین ناخودآگاه بهش نگاه کنه.
+ دلم برای صبحهایی که هر جا میخواستم میرفتم تنگ شده. برای کارم... برای آدمهایی که میشناختم...
سوها لبخند کمرنگی زد.
+ حتی برای چیزهای مسخرهای که قبلاً ازشون شکایت میکردم.
سکوت خونه سنگین شد.
جیمین نمیدونست چی بگه.
عجیب بود.
سالها بود که کسی نمیتونست باعث بشه احساس گناه کنه.
اما حالا هر کلمه سوها مثل سنگ روی شونههاش مینشست.
+ اگه یه روز فرار کنم چی؟
جیمین سرش رو بلند کرد.
+ دنبالم میای؟
سوها مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد.
این بار جواب جیمین سریع بود.
- آره.
بدون مکث.
بدون تردید.
سوها اخم کرد.
+ چرا؟
جیمین چند لحظه بهش خیره موند.
هزار جواب مختلف توی ذهنش چرخید، اما هیچکدوم رو نگفت.
در نهایت فقط زمزمه کرد:
- چون نمیخوام اتفاقی برات بیفته.
سوها با ناباوری نگاهش کرد.
برای اولین بار، لحن جیمین شبیه دستور یا تهدید نبود.
شبیه نگرانی بود.
اما قبل از اینکه چیزی بگه، صدای زنگ تلفن جیمین توی خونه پیچید.
جیمین گوشی رو از جیبش بیرون آورد.
همین که به صفحه نگاه کرد، حالت صورتش تغییر کرد.
اخمش عمیقتر شد.
تماس مهمی بود.
خیلی مهم.
چند ثانیه به صفحه خیره موند، بعد تماس رو جواب داد و از سوها فاصله گرفت.
اما چیزی که سوها ندید این بود که رنگ از صورت جیمین پریده بود.
و جملهای که از پشت گوشی شنید، همه چیز رو به هم ریخت:
جولیا چند لحظه به جیمین خیره موند. انگار منتظر بود چیزی بگه، توضیحی بده یا حداقل نگاهش کنه. اما جیمین فقط بیحوصله دستش رو به پیشونیش کشید.
- جولیا، برو خونه.
صدای آرومش از فریاد هم بدتر بود.
چشمهای جولیا پر از اشک شد.
+ فقط به خاطر اون دختر؟
جیمین با اخم نگاهش کرد.
- گفتم برو خونه.
جولیا لبش رو گاز گرفت و بدون اینکه حرفی بزنه از کنار جیمین رد شد. قبل از خارج شدن از خونه، نگاه تندی به سوها انداخت؛ نگاهی که پر از دلخوری و حسادت بود.
با بسته شدن در، سکوت دوباره همه جا رو گرفت.
سوها هنوز روی پلهها ایستاده بود.
+ چرا اینجوری باهاش رفتار میکنی؟
جیمین سرش رو بالا آورد.
- از کی تا حالا درباره کارهای من سؤال میپرسی؟
سوها اخم کرد.
+ چون هر بار که میبینمت یا عصبانی هستی یا داری یکیو تهدید میکنی.
برای چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
برخلاف انتظارش، جیمین عصبانی نشد.
فقط خسته به نظر میرسید.
نگاهش رو از سوها گرفت و به پنجره روبهرو خیره شد.
- بعضی آدما فقط دردسر درست میکنن.
+ و تو فکر میکنی خودت دردسر نیستی؟
این بار جیمین نگاهش کرد.
چند ثانیه طولانی به هم خیره موندن.
بعد گوشه لب جیمین خیلی کم بالا رفت؛ چیزی شبیه یک لبخند کوتاه و بیاختیار.
- شاید باشم.
سوها برای لحظهای جا خورد.
اولین بار بود که جیمین رو بدون اون چهره سرد و ترسناکش میدید.
اما لحظه بعد دوباره حالت صورتش عوض شد.
- برو توی اتاقت.
+ نمیخوام.
- سوها...
+ نمیخوام.
جیمین نفس عمیقی کشید. انگار داشت سعی میکرد کنترل خودش رو از دست نده.
سوها از پلهها پایین اومد و روبهروش ایستاد.
+ تا کی قراره منو اینجا نگه داری؟
سؤالش باعث شد فک جیمین سفت بشه.
+ تا وقتی که بخوام.
+ یعنی تا آخر عمر؟
نگاه جیمین برای لحظهای لرزید.
خیلی کوتاه.
اونقدر کوتاه که شاید سوها متوجهش نشد.
اما خودش متوجه شد.
و برای اولین بار، جواب دادن به این سؤال براش سخت بود.
چون نمیدونست چرا هر بار که به رفتن سوها فکر میکنه، حس عجیبی توی سینهاش میپیچه؛ حسی که حاضر نبود اسمش رو روی زبون بیاره.
سوها منتظر جواب موند، اما جیمین چیزی نگفت.
این سکوت بیشتر از هر حرفی اعصابش رو خرد میکرد.
+ دیدی؟ حتی خودتم جوابشو نمیدونی.
جیمین نگاهش رو ازش گرفت و به سمت آشپزخونه رفت.
- برو استراحت کن.
سوها پوزخند زد.
+ هر وقت نمیتونی جواب بدی همینو میگی.
قدمهاش رو تند کرد و جلوی جیمین ایستاد.
+ از چی میترسی؟
جیمین با اخم بهش نگاه کرد.
- داری زیادی حرف میزنی.
+ چون بالاخره یه بار میخوام حقیقتو بدونم.
چشمهای جیمین روی صورتش ثابت موند.
برای چند ثانیه هیچکدوم تکون نخوردن.
بعد جیمین آروم گفت:
- حقیقت اینه که اگه همون روز ولت میکردم، الان زندگیت خیلی بدتر از این بود.
سوها خندید، اما خندهاش تلخ بود.
+ زندانی کردن آدمها اسمش نجات دادن نیست.
این بار جیمین چیزی نگفت.
چون برای اولین بار حرفی برای دفاع از خودش نداشت.
سوها سرش رو پایین انداخت.
+ دلم برای زندگیم تنگ شده...
صدای آرومش باعث شد جیمین ناخودآگاه بهش نگاه کنه.
+ دلم برای صبحهایی که هر جا میخواستم میرفتم تنگ شده. برای کارم... برای آدمهایی که میشناختم...
سوها لبخند کمرنگی زد.
+ حتی برای چیزهای مسخرهای که قبلاً ازشون شکایت میکردم.
سکوت خونه سنگین شد.
جیمین نمیدونست چی بگه.
عجیب بود.
سالها بود که کسی نمیتونست باعث بشه احساس گناه کنه.
اما حالا هر کلمه سوها مثل سنگ روی شونههاش مینشست.
+ اگه یه روز فرار کنم چی؟
جیمین سرش رو بلند کرد.
+ دنبالم میای؟
سوها مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد.
این بار جواب جیمین سریع بود.
- آره.
بدون مکث.
بدون تردید.
سوها اخم کرد.
+ چرا؟
جیمین چند لحظه بهش خیره موند.
هزار جواب مختلف توی ذهنش چرخید، اما هیچکدوم رو نگفت.
در نهایت فقط زمزمه کرد:
- چون نمیخوام اتفاقی برات بیفته.
سوها با ناباوری نگاهش کرد.
برای اولین بار، لحن جیمین شبیه دستور یا تهدید نبود.
شبیه نگرانی بود.
اما قبل از اینکه چیزی بگه، صدای زنگ تلفن جیمین توی خونه پیچید.
جیمین گوشی رو از جیبش بیرون آورد.
همین که به صفحه نگاه کرد، حالت صورتش تغییر کرد.
اخمش عمیقتر شد.
تماس مهمی بود.
خیلی مهم.
چند ثانیه به صفحه خیره موند، بعد تماس رو جواب داد و از سوها فاصله گرفت.
اما چیزی که سوها ندید این بود که رنگ از صورت جیمین پریده بود.
و جملهای که از پشت گوشی شنید، همه چیز رو به هم ریخت:
- ۱۰۳
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط