Last dawn

Last dawn
.Part three:run!
.

و آن شب... آن شب... شاید پایان ما بود
.
.

پارت سوم – وقتی دختر خاندان کیم ناپدید شد
.
پل هنوز زیر پایشان نفس می‌کشید.
باد سرد، موهای آتریا را به صورتش می‌کوبید.
ماه بالای سرشان ایستاده بود، مثل شاهدی خاموش.
– «اون وقت… خودم باهات میام.»
این جمله‌ی تهیونگ هنوز توی هوا بود.
اما آتریا…
این‌بار تصمیمش فرق داشت.
دیگه لرزش توی پاهاش از ترس نبود.
از قطعیت بود.
یک لحظه به چشم‌هایش نگاه کرد.
همان چشم‌های نیمه‌افتاده، عمیق، سنگین…
چشم‌هایی که همیشه حس می‌کرد اگر بیشتر از چند ثانیه نگاهشان کند، گم می‌شود.
لب‌هایش آرام تکان خورد.
– «نه.»
نه بلند.
نه با خشم.
اما محکم.
و قبل از اینکه تهیونگ حتی نفس بعدی را بکشد، آتریا چرخید.
لباسش در هوا پیچید.
روبان‌هایش از موهایش جدا شدند.
صدای قدم‌هایش روی چوب پل تند شد.
تهیونگ یک ثانیه فقط ایستاد.
فقط یک ثانیه.
بعد…
– «آتریا!»
اما او دیگر گوش نمی‌داد.
از پل گذشت.
از کنار فانوس‌های لرزان رد شد.
دامن بلندش را جمع کرد و از پله‌های سنگی پایین دوید.
قلبش دیوانه‌وار می‌کوبید.
– «نگاه نکن… فقط بدو…»
پشت سرش صدای قدم‌های تهیونگ آمد.
نه دویدن.
راه رفتن سریع.
مطمئن.
این بدتر بود.
او مطمئن بود که می‌تواند بگیردش.
آتریا از باغ عبور کرد.
از میان درختان آلو.
از کنار دیوار سنگی جنوبی قصر.
نگهبان‌ها سمت در اصلی بودند.
او راه مخفی را می‌دانست.
از بچگی، با رزی و لیسا آن مسیر را کشف کرده بودند.
مسیر باریکی که به انبار قدیمی برنج می‌رسید و از آن‌جا به بیرون دیوار شهر.
نفسش به خس‌خس افتاده بود.
– «فقط برس… فقط برس…»
پشت سرش صدای تهیونگ نزدیک‌تر شد.
– «فکر کردی راه مخفی رو فقط تو بلدی؟»
صدایش نزدیک بود. خیلی نزدیک.
آتریا لحظه‌ای مکث نکرد.
از لای بوته‌ها گذشت. شاخه‌ای صورتش را خراش داد.
اما ایستادنی در کار نبود.
به انبار رسید.
در چوبی نیمه‌باز بود.
داخل تاریک.
و او پرید تو.
چند کیسه برنج را کنار زد.
پشت دیوارِ کاذب، دری کوچک بود.
با دست‌های لرزان بازش کرد.
صدای نفس‌های تهیونگ درست پشت در انبار آمد.
– «آتریا…»
صدایش دیگر بلند نبود.
خطرناک شده بود.
– «اگه از این در بری بیرون… دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌شه.»
دست آتریا روی دستگیره خشک شد.
یک لحظه.
فقط یک لحظه.
تصویر پدرش.
خاندان.
لبخندهای اجباری ضیافت.
چشم‌های سنگین تهیونگ.
و بعد…
– «هیچ‌چیز از قبل هم مثل قبل نبود.»
در را باز کرد.
هوای آزاد شب به صورتش خورد.
و دوید.
این‌بار واقعاً از دیوار شهر گذشت.
از تپه پایین رفت.
کفش‌هایش گلی شد.
دامنش پاره شد.
اما ایستاد؟
نه.
پشت دیوار شهر، تهیونگ رسید.
در کوچک باز مانده بود.
باد از آن عبور می‌کرد.
او آرام ایستاد.
به تاریکی بیرون خیره شد.
لبخند نزد.
اخم هم نکرد.
فقط آرام گفت:
– «باشه…»
دستش را روی دیوار گذاشت.
– «برو.»
باد موهای موج‌دارش را تکان داد.
– «ولی فکر نکن می‌تونی برای همیشه از من جلو بزنی.»
چشم‌هایش بالا رفت سمت ماه.
– «، تو هنوز نمی‌دونی چقدر صبر دارم.بالاخره پیدات میکنم عزیز کرده»
آن شب، دختر خاندان کیم ناپدید شد.
صبح که رسید، قصر پر از زمزمه بود.
پدرش خشمگین.
خدمتکاران ترسیده.
رزی اشک‌ریزان.
لیسا ساکت.
جونگکوک زیر لب گفت:
– «اون واقعاً رفت…»
جیمین به تهیونگ نگاه کرد.
– «می‌خوای دنبالش بری؟»
تهیونگ آرام چای را برداشت.
جرعه‌ای نوشید.
چشم‌هایش آرام بود.
بیش از حد آرام.
– «نه.»
جین ابرو بالا انداخت.
– «نه؟»
تهیونگ فنجان را گذاشت پایین.
– «وقتی پرنده خودش از قفس می‌پره…»
مکث کرد.
نگاهش به افق دوخته شد.
– «باید بذاری فکر کنه آزاده.»
سکوت سنگینی بینشان نشست.
جیسو آهسته گفت:
– «و بعد؟»
لب‌هایش کمی خم شد.
– «بعد خودش برمی‌گرده.»
و در همان لحظه…
آتریا، تنها، میان جاده‌ی خاکی بیرون شهر،
با لباس پاره، نفس بریده،
اما با چشمانی که برای اولین بار برق آزادی داشت…
نمی‌دانست
کسی که از او فرار کرده
اصلاً قصد تعقیب فوری نداشته.
این بازی تازه شروع شده بود.
و این‌بار
نه قصر امن بود
نه جاده...

خب چطور بود؟
حمایت کنینننننننننننننن
کامنت بزارید و لایک و بازنشر کنیننن

#رمان#فیک#تهیونگ#آتریا#رزی#جیمین#جیسو#جین#لیسا#جونگکوک#بنگتن#بلینک#آرمی#کیپاپ#کیدراما#بلک_پینک#بی_تی_اس
دیدگاه ها (۲)

Lost down:Part four:The Lost:. . و حالا زندگی مانند غریبه ای...

Lost down:Part five:Memoirs:. پنجره ای رو به دیوارابری خالی ...

Lost dawnPart twe:Under the moonlightبه سمت پل میروم، حتی اگ...

Lost downPart one:بس نیست؟ دارم تمام میشوم، دوران من دارد به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط