n
Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟔
═════════════════
_«لعنت بهت»
_«لعنت به کی ؟!»
مرد پشت سرش بود...لوسیفر پشت سرش بود.
خب حداقلاش این بود که آزازل دیگر رفته بود.
دختر سرش را بلند نکرد.
_«هیچکس...خودم»
_«خودت ؟»
او قرار نبود بگوید به لوسیفر ، قدرتمندترین مخلوق جهان ، ناسزا گفته.
بالشت از دستانش لیز خورد و با قدرتی زیاد از آغوشش خارج شد و صورتش را در معرض دید مرد گذاشت.
تلاش کرد که بالشت را از روی زمین بردارد که مرد ان را به گوشهی دیگری پرت کرد.
لعنت به این مردک حروم-...
دختر سرش را بالا آورد و به مرد نگاه کرد.
مرد عجیب به نظر میرسید.
مثل همیشه خوشتیپ بود اما چشمانش فرق میکرد.
چشمانش همیشه نمایانگر شعور نداشتهاش بود ، اما اینبار...
آیا این نگرانی بود که در چشمان مرد میدید ؟
خب ، قبل از اینکه مِریس متوجه شود چیست ، هرچه که بود در چشمان مرد از بین رفت.
آیا پاک دیوانه شده بود ؟
صددرصد
هقی از گلوی دختر بیرون آمد ، اشکی نبود،و صد البته ، گریهای هم نبود اما او که میتوانست ادای گریه کردن را در بیاورد ؟
مِریس خجالتزده بود.
پشت به مرد کرد وشروع کرد به کوبیدن سرش به دیوار...
آری...او پاک دیوانه شده بود.
_«میخوام برم خونه...»
بار دیگر سرش را به دیوار کوبید.
خودش هم نمیدانست چکار میکند.
_«باشه...»
_«چی ؟!...»
_«میبرمت خونهات...»
دختر سریع چرخید و با چشمان نیمهتَر خود به چشمان مرد خیره شد.
تمام بدن مرد مورمور شد.
قدرتی عجیب احساس کرد.
یک کشش غیرقابل تحمل.
یک کشش که او را وادار میکرد به زانو زدن.
چشمان اشکی دختر این کار را با او میکردند ؟
شاید...
میل زیادی به زانو زدن داشت.
این طبیعی نبود. این طبیعی نبود. این طبیعی نبود.
_«گفتم میبرمت خونهات»
و بعد از اتاق خارج شد، چرا که اگر نمیشد ، احتمالا کارها به تخت کشیده میشد
═════════════════
شرط:۱۵۰ لایک،۱۷۰کامنت❤️🙂↔️
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟔
═════════════════
_«لعنت بهت»
_«لعنت به کی ؟!»
مرد پشت سرش بود...لوسیفر پشت سرش بود.
خب حداقلاش این بود که آزازل دیگر رفته بود.
دختر سرش را بلند نکرد.
_«هیچکس...خودم»
_«خودت ؟»
او قرار نبود بگوید به لوسیفر ، قدرتمندترین مخلوق جهان ، ناسزا گفته.
بالشت از دستانش لیز خورد و با قدرتی زیاد از آغوشش خارج شد و صورتش را در معرض دید مرد گذاشت.
تلاش کرد که بالشت را از روی زمین بردارد که مرد ان را به گوشهی دیگری پرت کرد.
لعنت به این مردک حروم-...
دختر سرش را بالا آورد و به مرد نگاه کرد.
مرد عجیب به نظر میرسید.
مثل همیشه خوشتیپ بود اما چشمانش فرق میکرد.
چشمانش همیشه نمایانگر شعور نداشتهاش بود ، اما اینبار...
آیا این نگرانی بود که در چشمان مرد میدید ؟
خب ، قبل از اینکه مِریس متوجه شود چیست ، هرچه که بود در چشمان مرد از بین رفت.
آیا پاک دیوانه شده بود ؟
صددرصد
هقی از گلوی دختر بیرون آمد ، اشکی نبود،و صد البته ، گریهای هم نبود اما او که میتوانست ادای گریه کردن را در بیاورد ؟
مِریس خجالتزده بود.
پشت به مرد کرد وشروع کرد به کوبیدن سرش به دیوار...
آری...او پاک دیوانه شده بود.
_«میخوام برم خونه...»
بار دیگر سرش را به دیوار کوبید.
خودش هم نمیدانست چکار میکند.
_«باشه...»
_«چی ؟!...»
_«میبرمت خونهات...»
دختر سریع چرخید و با چشمان نیمهتَر خود به چشمان مرد خیره شد.
تمام بدن مرد مورمور شد.
قدرتی عجیب احساس کرد.
یک کشش غیرقابل تحمل.
یک کشش که او را وادار میکرد به زانو زدن.
چشمان اشکی دختر این کار را با او میکردند ؟
شاید...
میل زیادی به زانو زدن داشت.
این طبیعی نبود. این طبیعی نبود. این طبیعی نبود.
_«گفتم میبرمت خونهات»
و بعد از اتاق خارج شد، چرا که اگر نمیشد ، احتمالا کارها به تخت کشیده میشد
═════════════════
شرط:۱۵۰ لایک،۱۷۰کامنت❤️🙂↔️
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
- ۳۰.۷k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط