قسمت سوم زندگی نامه شهید عیسی اکبری
قسمت سوم زندگی نامه شهید عیسی اکبری
پدر شوهرم تعریف می کند: «بار اولی که عیسی و موسی معروف به "دوطفلان مسلم" به جبهه رفتند، فصل رسیدن پرتغال ها بود. همه پرتغال های حیاط را چیدم و فقط دو پرتقال روی درختی مانده بود. همیشه با خودم می گفتم که اگر یکی از پرتقال ها افتاد یکی از دوطفلان مسلم شهید می شود و اگر هر دوتا افتادند هر دو فرزندم به شهادت خواهند رسید. کارم شده بود که صبح ها قبل از رفتن به سرکار و غروب بعد از آمدن به خانه درخت را نگاه کنم که آیا پرتقالی افتاده یانه.»
عسیی وقتی که سه تا از پسرعموهایش به شهادت رسیدند، یا با خود خلوت می کرد یا اینکه به مزارشان می رفت و با آنها صحبت می کرد. برایش سخت بود که چطور او که بیش از پسرعموهایش در جبهه بود، شهید نشده است. فاصله شهادت دو تا از پسرعموهایش فقط هفده روز بود. هر وقت که به مرخصی می آمد شبهای جمعه در منزل یکی از شهدای محل، دعای کمیل برگزار می کرد.
یکسال از عقدمان گذشته بود که می خواستیم عروسی کنیم. من لباس عروس نخواستم. عیسی گفت اگر دوست داری بگیر. گفتم: خیلی از جوانهای روستا شهید شده اند و خانواده ها عزادارند، وجدانم قبول نمیکند که لباس عروس بپوشم. البته نه اینکه فقط من اینکار را کرده باشم، بلکه خواهر و خواهر شوهرم نیز بدون لباس عروس به خانه بخت رفتند.
عیسی، لباس مناسبی برای روز عروسی نداشت. پدر شوهرم گفت: لباس سپاه را بپوش. عیسی قبول نکرد و گفت: بیت المال است. برای همین عیسی کت پدرش را پوشید، عکسش هست هنوز. قبل از اینکه وارد خانه شویم، عیسی روی سکو سه بار با صدای بلند دعای «اللهم الرزقنی توفیق شهاده فی سبیله» را خواند و آقوام و دوستان که در حیاط بودند، بلند آمین گفتند.
ادامـــــــه دارد.....
پدر شوهرم تعریف می کند: «بار اولی که عیسی و موسی معروف به "دوطفلان مسلم" به جبهه رفتند، فصل رسیدن پرتغال ها بود. همه پرتغال های حیاط را چیدم و فقط دو پرتقال روی درختی مانده بود. همیشه با خودم می گفتم که اگر یکی از پرتقال ها افتاد یکی از دوطفلان مسلم شهید می شود و اگر هر دوتا افتادند هر دو فرزندم به شهادت خواهند رسید. کارم شده بود که صبح ها قبل از رفتن به سرکار و غروب بعد از آمدن به خانه درخت را نگاه کنم که آیا پرتقالی افتاده یانه.»
عسیی وقتی که سه تا از پسرعموهایش به شهادت رسیدند، یا با خود خلوت می کرد یا اینکه به مزارشان می رفت و با آنها صحبت می کرد. برایش سخت بود که چطور او که بیش از پسرعموهایش در جبهه بود، شهید نشده است. فاصله شهادت دو تا از پسرعموهایش فقط هفده روز بود. هر وقت که به مرخصی می آمد شبهای جمعه در منزل یکی از شهدای محل، دعای کمیل برگزار می کرد.
یکسال از عقدمان گذشته بود که می خواستیم عروسی کنیم. من لباس عروس نخواستم. عیسی گفت اگر دوست داری بگیر. گفتم: خیلی از جوانهای روستا شهید شده اند و خانواده ها عزادارند، وجدانم قبول نمیکند که لباس عروس بپوشم. البته نه اینکه فقط من اینکار را کرده باشم، بلکه خواهر و خواهر شوهرم نیز بدون لباس عروس به خانه بخت رفتند.
عیسی، لباس مناسبی برای روز عروسی نداشت. پدر شوهرم گفت: لباس سپاه را بپوش. عیسی قبول نکرد و گفت: بیت المال است. برای همین عیسی کت پدرش را پوشید، عکسش هست هنوز. قبل از اینکه وارد خانه شویم، عیسی روی سکو سه بار با صدای بلند دعای «اللهم الرزقنی توفیق شهاده فی سبیله» را خواند و آقوام و دوستان که در حیاط بودند، بلند آمین گفتند.
ادامـــــــه دارد.....
- ۱.۵k
- ۲۶ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط