دست از او بر ندارم تا شود از آنِ من

دست از او بر ندارم تا شود از آنِ من
او بُوَد جانِ من و دینِ من و ایمانِ من
دوست دارم عمرِ من با او به پایانش رسد
می‌شود با او بهار این خانه‌ی ویرانِ من
دوست دارم در کنارش صد زمستان بگذرد
بگذرد با عشق او پاییز و تابستانِ من
بهتر از این نیست روی سینه ام باشد سرش
بوسه بارانش کنم، در دست او دستانِ من
یا زنم با او قدم در زیرِ باران پر ز عشق
تا شود این لحظه‌ها هم ثبت در دیوانِ من
نیست ممکن زنده مانم لحظه ای را بعد از او
اوست دنیای من و هم درد و هم درمانِ من
دیدگاه ها (۵)

شب که می شود یادت همچون نفس تمام وجودم را در بر می گیردبغض خ...

آن روزها که نخواهم بودابری ست با توسایه اش مدام بر تومنم آن ...

آنڪه دائم نفسش حس تو را داشت منماین چنین عشق تو در سینه نگهد...

گفتمش از دیدن رویت دلم وا میشودگفت در هر کس چنین احوال پیدا ...

او مرد من است؛همان کسی که میان تمام شلوغی دنیا، دل من کنارش ...

should I kill you? p6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط