همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت ۱۴۹
«ویو پارک دوین»
حدود دو ساعت از راه گذشته بود.
اتوبوس کنار یه مجتمع بینراهی نگه داشت.
همه پیاده شدن.
ملیس و لیام رفتن بستنی بگیرن.
سوآ دنبال قهوه بود.
من رفتم کنار دریاچهی کوچیکی که اونجا بود.
هوا...
عجیب آروم بود.
همین موقع...
صدای قدمهایی اومد.
برگشتم.
جونگکوک بود.
چند لحظه کنارم ایستاد.
هیچکدوم چیزی نگفتیم.
بعد آروم گفت:
_«هنوز از دستم ناراحتی؟»
نگاهش نکردم.
+«نه.»
_«دوباره دروغ گفتی.»
+«چرا باید ناراحت باشم؟»
_«نمیدونم.»
لبخند تلخی زدم.
+«شاید چون نامزد سابقت همه جا کنارته.»
جونگکوک برای اولین بار...
جا خورد.
_«داهی؟»
+«آره.»
_«اون فقط همکاره.»
خندیدم.
ولی اون خنده...
هیچ شباهتی به خندههای همیشگیم نداشت.
+«لازم نیست برای من توضیح بدی.»
خواستم برم.
اما جونگکوک خیلی آروم مچ دستم رو گرفت.
برای اولین بار...
بدنم از لمس دستش لرزید.
_«دوین...»
همون لحظه...
صدای داهی از دور اومد.
_«کوکی!»
جونگکوک با کلافگی چشمهاشو بست.
و دستم رو آروم رها کرد.
دوباره...
یه فرصت دیگه از دست رفت.
پارت ۱۴۹
«ویو پارک دوین»
حدود دو ساعت از راه گذشته بود.
اتوبوس کنار یه مجتمع بینراهی نگه داشت.
همه پیاده شدن.
ملیس و لیام رفتن بستنی بگیرن.
سوآ دنبال قهوه بود.
من رفتم کنار دریاچهی کوچیکی که اونجا بود.
هوا...
عجیب آروم بود.
همین موقع...
صدای قدمهایی اومد.
برگشتم.
جونگکوک بود.
چند لحظه کنارم ایستاد.
هیچکدوم چیزی نگفتیم.
بعد آروم گفت:
_«هنوز از دستم ناراحتی؟»
نگاهش نکردم.
+«نه.»
_«دوباره دروغ گفتی.»
+«چرا باید ناراحت باشم؟»
_«نمیدونم.»
لبخند تلخی زدم.
+«شاید چون نامزد سابقت همه جا کنارته.»
جونگکوک برای اولین بار...
جا خورد.
_«داهی؟»
+«آره.»
_«اون فقط همکاره.»
خندیدم.
ولی اون خنده...
هیچ شباهتی به خندههای همیشگیم نداشت.
+«لازم نیست برای من توضیح بدی.»
خواستم برم.
اما جونگکوک خیلی آروم مچ دستم رو گرفت.
برای اولین بار...
بدنم از لمس دستش لرزید.
_«دوین...»
همون لحظه...
صدای داهی از دور اومد.
_«کوکی!»
جونگکوک با کلافگی چشمهاشو بست.
و دستم رو آروم رها کرد.
دوباره...
یه فرصت دیگه از دست رفت.
- ۳.۱k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط