پارت56
پارت56
امی هم باشگاه داره اونجا چه خبر
دانیال:سلامتی همه درگیر کارن تازه از معموریت اومدیم
من: اها خب کار نداری
دانیال:راستی دنیکا ازدواج کرده
من:اره امی هم با پسر خاله اش نامزد کرده
یهو صدای امیر اومد
امیر:امی نامزد کرده
من: سلام اره
دانیال:تو چی
من: درحال اشنایم
دانیال: میای ایران
من: نه
دانیال: خب کاری نداری
من: نچ بای
قطع کردم
از خنده ترکیدم وای خدا قیافه دانیال و امیر دیدن داشتن اون لحظه امی پیام داد دمت گرم حرف نداشتی
مسخره تا حالا داشت شنود می کرد منو
وای چقدر خودم یه پیتزا بزرگ تموم کردم پریدم رو تخت بشمار سه خوابم برد
رمان از زبان دانیال*&*
بعد تماس سارا خیلی عصبی شدم اون از اون جوری حرف زدنش درباره عمو اونم از حال رفیقاش
امیر:نه بابا فقدر ما سه تا این سه و چهار سال ناراحت بودیم نگرانشون بودیم عذاب وجدان داشتیم اونا داشتن حال دنیا می کردن یکی استاده یکی طراحه یکی تجارت کافه دار در حال ازدواجن بعد ما هنوز دنبالشونیم تا پیدا بشن لعنتی راسته دختر جماعت احساس ندارن
رایان: بسه دیگعهه
دانیال: شاید داشت دروغ میگفتن تا حرص ما در بیارن پاشین بریم
رمان از زبان رایان*&*&
امیر و دانیال رفتن هی انا دروغ گو هنوزم دروغگویت صفره کم کم داشت باورم میشد چقدر خوشحالم صداشو شنیدم انگار دنیا بهم دادن اما عجب دروغی گفتا درحال اشنای
اشنایی بهت نشون بدم که شاخ در بیاری
سوار ماشین شدم راه افتادم به سمت خونه ای بابا بازم که خاله اینا اینجان همش می خواهد دخترشو بگیرم رفتم تو خونه
من: اومدم
مامان با چشای گند نگام کرد انگار بار اولشه منو می بینه راست میگه خیلی وقت بود که اینقدر شاد نبودم
بعد احوال پرسی رفتم لباسمو عوض کنم
بعد رفتم اشپز خونه تا اب بخورم
مامان:ازش خبری شده
خاله:کی خواهر
من: ارع
رفتم تو سالن
مامان پشت سرم داشت حرف میزد
مامان:رایان واستاد ببینم چی میگی
وسعت سالن واستادم
بابا:چی شده نرگس
مامان:چه خبر شده حالش خوبه کجای چیکارمی کنه کی میاد
من: یه نفسی بگیر مادر من
شوهر خاله:نرگس خانم چی شده
مامان:بگو ده رایان
من: مادر من خوبه کجا نمی دونم اما داره تو یه کشور دیگه کافه داره
مامان: از کجا میدونی
من: دانیال بهش زنگ زده
بابا: درباره انا حرف میزنی
مامان:خدا شکر
خاله:درباره این دختر خونه گذاشتی رو سرت واقعا که خواهر همون دختره بی خانواده بدرد تو می خوره
مامان:حرف دهنتو بفهماا اون خانواده داره و بعدش خواهر ساعت یازده شب وقت خداحافظی فکر کنم
خاله:داری پرتم می کنی بیرون
مامان:وقتی داری درباره دختر من اینجوری صحبت می کنی چاره ای نمیزاری بفرمایید
خاله و شوهر خاله و بچه هاشون رفتن
بابا:بس بگو چرا شادی
من: اوهوم
گوشیم زنگ خورد
من: بگو متین
متین:بزور پیداش کردم
من: کجا
امی هم باشگاه داره اونجا چه خبر
دانیال:سلامتی همه درگیر کارن تازه از معموریت اومدیم
من: اها خب کار نداری
دانیال:راستی دنیکا ازدواج کرده
من:اره امی هم با پسر خاله اش نامزد کرده
یهو صدای امیر اومد
امیر:امی نامزد کرده
من: سلام اره
دانیال:تو چی
من: درحال اشنایم
دانیال: میای ایران
من: نه
دانیال: خب کاری نداری
من: نچ بای
قطع کردم
از خنده ترکیدم وای خدا قیافه دانیال و امیر دیدن داشتن اون لحظه امی پیام داد دمت گرم حرف نداشتی
مسخره تا حالا داشت شنود می کرد منو
وای چقدر خودم یه پیتزا بزرگ تموم کردم پریدم رو تخت بشمار سه خوابم برد
رمان از زبان دانیال*&*
بعد تماس سارا خیلی عصبی شدم اون از اون جوری حرف زدنش درباره عمو اونم از حال رفیقاش
امیر:نه بابا فقدر ما سه تا این سه و چهار سال ناراحت بودیم نگرانشون بودیم عذاب وجدان داشتیم اونا داشتن حال دنیا می کردن یکی استاده یکی طراحه یکی تجارت کافه دار در حال ازدواجن بعد ما هنوز دنبالشونیم تا پیدا بشن لعنتی راسته دختر جماعت احساس ندارن
رایان: بسه دیگعهه
دانیال: شاید داشت دروغ میگفتن تا حرص ما در بیارن پاشین بریم
رمان از زبان رایان*&*&
امیر و دانیال رفتن هی انا دروغ گو هنوزم دروغگویت صفره کم کم داشت باورم میشد چقدر خوشحالم صداشو شنیدم انگار دنیا بهم دادن اما عجب دروغی گفتا درحال اشنای
اشنایی بهت نشون بدم که شاخ در بیاری
سوار ماشین شدم راه افتادم به سمت خونه ای بابا بازم که خاله اینا اینجان همش می خواهد دخترشو بگیرم رفتم تو خونه
من: اومدم
مامان با چشای گند نگام کرد انگار بار اولشه منو می بینه راست میگه خیلی وقت بود که اینقدر شاد نبودم
بعد احوال پرسی رفتم لباسمو عوض کنم
بعد رفتم اشپز خونه تا اب بخورم
مامان:ازش خبری شده
خاله:کی خواهر
من: ارع
رفتم تو سالن
مامان پشت سرم داشت حرف میزد
مامان:رایان واستاد ببینم چی میگی
وسعت سالن واستادم
بابا:چی شده نرگس
مامان:چه خبر شده حالش خوبه کجای چیکارمی کنه کی میاد
من: یه نفسی بگیر مادر من
شوهر خاله:نرگس خانم چی شده
مامان:بگو ده رایان
من: مادر من خوبه کجا نمی دونم اما داره تو یه کشور دیگه کافه داره
مامان: از کجا میدونی
من: دانیال بهش زنگ زده
بابا: درباره انا حرف میزنی
مامان:خدا شکر
خاله:درباره این دختر خونه گذاشتی رو سرت واقعا که خواهر همون دختره بی خانواده بدرد تو می خوره
مامان:حرف دهنتو بفهماا اون خانواده داره و بعدش خواهر ساعت یازده شب وقت خداحافظی فکر کنم
خاله:داری پرتم می کنی بیرون
مامان:وقتی داری درباره دختر من اینجوری صحبت می کنی چاره ای نمیزاری بفرمایید
خاله و شوهر خاله و بچه هاشون رفتن
بابا:بس بگو چرا شادی
من: اوهوم
گوشیم زنگ خورد
من: بگو متین
متین:بزور پیداش کردم
من: کجا
- ۷.۲k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط