⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیره‌های خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_⁶

در حالی که شهر در سکوتی مرگبار فرو رفته بود و مردم حتی جرئت نمی‌کردند دم از خانه بیرون بگذارند، در تالار بزرگِ مرزی، هفت امپراتور از هفت قلمرو مختلف گرد هم آمده بودند. هوا سنگین بود؛ انگار اکسیژنِ اتاق کم شده بود و هر نفس کشیدن، گلو را می‌سوزاند.

امپراتورِ قلمرو شمالی، با مشتی که از شدت فشار روی میز می‌لرزید، فریاد زد: «شما واقعاً فکر می‌کنید می‌تونیم فقط بشینیم و تماشا کنیم؟ مهر و موم شکسته شده! اون... اون دیگه توی اون قصرِ لعنتی زندانی نیست!»

امپراتورِ جنوبی، که با چهره‌ای رنگ‌پریده سعی می‌کرد خود را آرام نشان دهد، گفت: «و تو چی پیشنهاد می‌دی؟ می‌خوای بریم اونجا و با اون روبرو بشیم؟ می‌دونی اگه تصمیم بگیره همه‌مون رو نابود کنه، حتی یه تکونِ دستش هم ما رو به خاک سیاه می‌نشونه. ما هیچی نداریم که جلوی قدرتش ازش استفاده کنیم.»

امپراتورِ غربی با لحنی عصبی پرید وسط حرف او: «مشکل اینجاست که ما هیچ انتخاری نداریم! اون قدرتِ مهر و موم رو به دست گرفته، یعنی دیگه هیچ قانونی برای ما وجود نداره. اگه تصمیم بگیره بیاد سراغ قلمروهای ما، کی می‌تونه جلوش وایسته؟»

«هیچ‌کس!» امپراتورِ شمالی با تلخی این را گفت. «هیچ‌کس. ما فقط باید منتظر بمونیم و ببینیم اون می‌خواد چه بازی‌ای رو شروع کنه. اون الان آزاد شده و این یعنی پایانِ آرامشِ ما.»

بحث و جدل میان امپراتورها بالا گرفت؛ همه می‌دانستند که این یک جلسه برای حل مشکل نیست، بلکه یک جلسه برای سوگواریِ آینده است. ترس از قدرتِ وُید، مثل یک سایه‌ی عظیم بر سرِ تمامِ امپراطوری‌ها سنگینی می‌کرد. آن‌ها نمی‌دانستند که در میانِ این همه سیاست و جنگ، یک حقیقتِ دیگر در حال گذشتن است.

[در ارتفاعات کوهستانی...]

در اینجا، انگار هیچ خبری از آن آشوب و ترس نبود. هوا کوهستانی و خنک بود و صدای وزش باد در میان صخره‌ها، تنها صدایی بود که سکوت را می‌شکست. اِلا، که حالا در مکانی دورافتاده و جدا از آن همه هیجانِ سیاسی قرار داشت، روی یک پارچه در کنارِ صخره نشسته بود.

او با ولع و اشتیاق داشت غذا می‌خورد. گرسنگیِ طولانی‌مدت و استرسِ آن شب، همه را به او تحلیل برده بود. در حالی که مشغولِ جویدنِ تکه‌ای نان و پنیر بود، نگاهش به چشم‌اندازِ دوردست‌ها بود، اما ذهنِ او جای دیگری بود.

وُید کمی دورتر، روی یک سنگ بزرگ نشسته بود. او با همان آرامشِ ترسناک و نگاهِ سردش، فقط تماشایش می‌کرد. او مثل یک شکارچی که منتظرِ لحظه‌ی مناسب است، در سکوت نشسته بود.

اِلا در حالی که با لذت غذا می‌خورد، زیر لب گفت: «واقعاً نمی‌دونم چطور تونستیم بیایم اینجا. ولی حداقل اینجا سرد نیست که بخوام یخ بزنم.»

وُید بدون اینکه حتی پلک بزند، نگاهش را از کوهستان گرفت و مستقیم به چشم‌های اِلا دوخت. با لحنی کاملاً عادی، اما ناگهانی، گفت:
«مواظب باش، ممکنه همین الان یه تیری از پشت بهت بخوره.»

اِلا با وحشت از جا پرید و از شدتِ ترس، تکه غذایی که در دهانش بود، در گلویش گیر کرد. او شروع کرد به سرفه کردن‌های شدید و دست‌هایش را به گلویش برد. صورتش از شدتِ فشار و خفگی، قرمز شده بود.

وُید حتی تکان هم نخورد. او فقط با یک لبخندِ بسیار محو و بی‌روح، تماشایش کرد که چطور برای یک لحظه، مرگ را در گلو حس می‌کند. وقتی اِلا بالاخره توانست نفس بکشد و با چشمانی اشکی و لرزان به او نگاه کند، وُید با همان لحنِ بی‌تفاوت گفت:

«خیلی تند غذا می‌خوری. اینطوری حتماً زود می‌میری.»

اِلا با صدایی که از شدتِ عصبانیت و ترس می‌لرزید، گفت: «داری شوخی می‌کنی؟ می‌خواستی منو بکشی! واقعاً آدمِ بی‌احساسی هستی. »

وُید بلند شد و به سمت او قدم برداشت. سایه‌ی بلندش روی اِلا افتاد. «احساس؟ اون چیزی که تو به دنبالشی، اینجا وجود نداره. فقط بخور و ساکت باش. هنوز خیلی کار داریم.»

اِلا در حالی که سعی می‌کرد نفس‌هایش را منظم کند، نگاهش را از او دزدید. او می‌دانست که این آرامش، فقط یک فریب است. او در میانه‌ی طوفانی بود که هیچ‌کس، حتی پادشاهانِ هفت امپراطوری، قدرتِ توقفش را نداشتند.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۱)

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

ســـــــــلام👋🏻من اومدم با یه معرفی از خودم😁✨اسمم دِلین هست1...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره های خونی 。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره های خونی 。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط