رسالت یک پیچک پیچیدن و آویختن است و حیاتش بدون پیچیدن هیچ

رسالت یک پیچک پیچیدن و آویختن است و حیاتش بدون پیچیدن هیچ! و من همان پیچکم که بر تن تمام لحظه های تو می پیچم و لذت این آویختن با تمامِ من قرین می شود، در خیال سبزم بر تن استوارت که می پیچیم زمان و مکان بی معنا می شود برایم بی لطف و بوسه ی آفتاب و افشانه ی باران،بی آنکه نفس بکشم، سبز می شوم، روحم تاز ه می شود...
دیدگاه ها (۱)

بهار پشت پلک های تو اتراق کرده است و هزاران شکوفه ی منتظر در...

میشود نشست ونگاهت کردو ساعت ها عاشقی؛حتی با همین تصویرت که ذ...

در مرور خاطره ی عریان نگاه تو شعر چشم هایت را حفظ کرده ام ام...

جهاننیمی از توستو تو ؛نیمی از جهان ...نه میتوانمتو را از دنی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط