در شبے ڪہ آسمآن شبیه آغوش آرام یک رویا بود، نؤشتم از نگاه

در شبے ڪہ آسمآن شبیه آغوش آرام یک رویا بود، نؤشتم از نگاهت، ڪہ مثل قطره‌اے نور از دل تاریکی گذشت و دلم را روشن ڪرد.
نؤشتم از لبخندت، ڪہ مثل نسیم سحر، تمام اندوهم را آرام آرام از میان برد...
نؤشتم از صدایت ڪہ چون آواز پرنده‌ای خسته، روی شاخه‌های خیسِ دلتنگی‌ام نشست.

نؤشتم از روزی ڪہ دستت را در دستم گذاشتی، و جهان برای لحظه‌ای ساکت شد؛ مثل تآتری ڪه در میانه‌ی نمایش، بازیگر اصلی ناگهان عاشق شود.

حالا پرده را کنار بزن...
بیا نقشی را زندگی ڪنیم ڪه هیچ کارگردانی برایش پایانی ننوشته؛ بیا داستانی باشیم ڪہ خودِ زمان هم حسرتش را بخورد.
بیا عاشق شویم، نه در حضور تماشاگران، بلڪه در سکوت صحنه‌ای تاریک، تنها با نور یک ستاره.
دیدگاه ها (۴)

بازی خطرناکپارت : ۳۸ شب، شهر سئول زیر نور هزاران چراغ می‌درخ...

خدا جان، حواست با منه؟بچه که بودم مادربزرگم تو را به من معرف...

دوستی از من خواست برای خدا نامه بنویسم.اولش در دلم گفتم من ب...

هرکس خواست بره

♨️ عصبانیت مزدوران موساد از گزینۀ وزیر پیشنهادیِ دفاعتحلیل‌گ...

چراغ های خیابانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط