تا نگه کردم به چشمانتنمیدانم چه شد

تا نگه کردم به چشمانت،,,,نمیدانم چه شد
تا که دیدم روی خندانت،,,,نمیدانم چه شد
عشق بود آیا ؟ جنون ؟ هرگز ندانستم چه بود
تا سپردم دل به دستانت،,,,نمیدانم چه شد
تا که افتادم به دامت،رشته ی صبرم گسست
تا که خوردم تیرِ مژگانت،,,,نمیدانم چه شد
تا گرفتی دستهایم را،دلم دیوانه شد
تا نهادم سر به دامانت،,,,نمیدانم چه شد
گم شدم چون قایقی کهنه،میان موجها
در شبِ زلفِ پریشانت،,,,نمیدانم چه شد
بی وفا...رفتی و من با خاطراتت مانده ام
آن قرار و عهد و پیمانت ,,,نمیدانم چه شد
گفته بودم تا ابد عاشق نخواهم شد،ولی
تا نگه کردم به چشمانت،,,,نمیدانم چه شد♡´・ᴗ・`♡
دیدگاه ها (۰)

بنظرم یه مرد عاشق با دختر مورد علاقش باید مثل مادر با نوزاد ...

در زندگی همیشه غمگین بودن از شاد بودن آسان‌تر است! ولی من اص...

گرچه گیسوی شما دائم پریشان بهتر استبیش از این از من نگیری دی...

دلبرا یک بوسه دادی اینقدر نازت ز چیست؟!گر پشیمان گشته ای،بگذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط