شلوار جین و پیراهن تا زانو عادت نکرده بود همچنین این زندگ
شلوار جین و پیراهن تا زانو عادت نکرده بود همچنین این زندگی جدید ولی این بچه کی بود جی چه نقش داشت ذهن ته یانگ به حدی بهم ریخت ،
بازم سکوت شد ولی صدا مردانه ای به گوش خورد که خطاب به ته یانگ گفت : خواهر زاده من حالت چطوره خوبی ؟
ته یانگ سرش پایین بود و چشم به آن غذا های عجیب قریب دوخته بود شاید در ذهنش اسمی مثل رنگینکمانی بود چهره اش بسیار مثل آدم منگ بود .. شی گلو تازه کرد سپس بازم گفت : ته یانگ !.... سکوت معذب کننده ای در سالن میگشت جونگکوک با کمال اخم کردن و کمی هم جدی پا زد به پای زریف دخترک .. که باعث بالا نگاه کردنش شد
جونگکوک: ته یانگ آقا شی با شما بود ..
ویندوز ته یانگ به حدی بالا پرید که با یک نفس تندی گفت : بله ...
شی: شنیدم حافظه.ات را از دست دادین درسته
ته یانگ با لحن آرامی گفت : بله و این وسط سزاوار مرگه میشه تعریف کنید که چرا ما هر دو یک جا حافظه هامون را از دست دادیم ؟
جونگکوک با چشم های بسیار گشاد نگاهش کرد هیچ انتظاری نداشت هیچ .. برخلاف خود ته یانگ ای که همیشه ساکت و آرام بود یک دختر تو سری خور و بی توجه حالا بلند حرف زد ؟
یی محکم سخن یافت : شما هر دو در ماشین بودین و تصادف کردین هفته ای میگذشت که امروز بیدار شدین چیز دیگه ای هست
ته یانگ برعکس دید همه حالا با لحن بسیار محکم .و شیطونی گفت : من از کجا میدونم که با چه کسایی دشمن بودم با کی ها دوست ؟
بیول مثل همیشه در زمان های قدیم و یا حال پر سکوت به ان ها زل زده بود، جونگکوک یک تای ابرو بالا زد سپس با لحن تمسخرآمیز گفت : انگار این حادثه خوب زبونت رو باز کرده ؟ .. مگه نه
ته یانگ بدون جواب دادن بهش مشغول خوردن شد ، جونگکوک در کمال تعجب آور تکیه داد به صندلی پای راست اش به شدت تکون میخورد و دست به سینه شد .. نگاه فرز و عصبیش روی بیول قفل شد .. برعکس قبل بود کلاه برعکس همیشه روی میز غر میزد ولی حالا در سکوت ،
همیشه برای خانم بودن عمارت غر میزد واشوه میآمد ولی امشب یجور عادی سکوت بود ..
نگاه بیول از افکار بیرون آمد سپس روی تهیونگ قفل شد .. زیر چشم های آن کرد کود افتاده بود که با گرم های مخصوص پوشیده شده بودند .. موهای مرتب برعکس صبح حالا تار های جذاب کننده ای روی پیشانی اش ریخته بود .. چشم به پایین و در سکوت .. خود امپراطور بود ولی در لباس دیگری کراوات اش به شدت شل و شلخته ..
جینا ای که در سکوت نشسته بود حالا با یک لحن بسیار تمسخرآمیز ای روبه بیول گفت : جاری عزیزم انگار هیچی از گذشته یادت نیست نه ..
بیول در ذهن خود تکرار کرد ٫ دشمن اول این بدن ٫ .. افکارش کنار رفت سپس با لحن مریض مانند و بی حال گفت : آره درسته پس این یک شروع جدید میشه ..
نگاه ریزی از تهیونگ روی بیول قفل شد .. سپس همراه در ذهنش خطور کرد٫ این چی میگه ٫ برایش تا حدی عجیب بود و این سخنان از جانب او شنیده شده .. که برایش باور کردنی نبود ..
جینا لبخند آرامی زد سپس به پایین خیره شد ولی بیول همانند باوقار آرام گفت : شما چه نسبتی با من دارین ؟ ..
جینا با حرص نگاهش کرد ولی یونا تند تر با خنده گفت : جاری تو هستش جینا همسر جین اوپا پسر دوم خانواده هستش منم .. نامزد نامجون هستم پس جاری دومت منم .. در نهایت بلند خندید و دندان هایش در نما آمد .. بیول ابرو بالا زد ولی با لبخند و مهربانی ادامه داد : و ایشون - خطاب به شی کرد
یونا با ذوق خندید : دایی شی برادر ناتنی مادر یی هست .. ته یانگ سرتق پخی زد زیره خنده .. نکته متعجب جونگکوک و تهیونگ رویش کشیده شد .. ته یانگ ای که حالا فکر میکرد فرشته ای در دل بهشت شده بود بدون ترس درونی تند گفت : متوجه بودم از اسم های اونا ..
یی با نگاه عصبی زل زد بهش سپس با لحن جدی گفت : کیم ته یانگ باوقار بودنت رو حفظ کن
یونا همراهش بلند خندید ولی با چشم غزه ای بسیار عصبی نامجون مواجه شد .. کوانگ می لبش را خیس کرد سپس مهربان خطاب به سئو مین گفت: کیمباپ بخور دوست داری ... سئو مین چشم پر کاسه چرخاند سپس با مغروری گفت ؛ باشه میخوریم ..
دخترک پر از استرس دست هایش را گره زد سپس روی رون های خودش گذاشت پیراهن بدون شلوار تا زانو کمی هم چین و گل دار به رنگ تیره خاکستری در تن داشت ولی هرچی هم وبپ بهتر و راحت تر از لباس های دوران چوسان بود حتی بوی لذیذ عمارت وول هوا جون هم نیمی از استراحت و آرامش بود .. بیول به خود آمد و جرعی از آب را نوشید حتی دست به آن غذا نزده بود نه هم اشتها داشت انکار در تن یک خواب عمیقی فرو رفته بود و همش میخواست به اطراف نگاه کند گرچه همه فکر میکردن این بیول و ته یانگ دیوانه شدند یا حتی اخلاق هایشان در خواب تعبیر نموده بود ..
بازم سکوت شد ولی صدا مردانه ای به گوش خورد که خطاب به ته یانگ گفت : خواهر زاده من حالت چطوره خوبی ؟
ته یانگ سرش پایین بود و چشم به آن غذا های عجیب قریب دوخته بود شاید در ذهنش اسمی مثل رنگینکمانی بود چهره اش بسیار مثل آدم منگ بود .. شی گلو تازه کرد سپس بازم گفت : ته یانگ !.... سکوت معذب کننده ای در سالن میگشت جونگکوک با کمال اخم کردن و کمی هم جدی پا زد به پای زریف دخترک .. که باعث بالا نگاه کردنش شد
جونگکوک: ته یانگ آقا شی با شما بود ..
ویندوز ته یانگ به حدی بالا پرید که با یک نفس تندی گفت : بله ...
شی: شنیدم حافظه.ات را از دست دادین درسته
ته یانگ با لحن آرامی گفت : بله و این وسط سزاوار مرگه میشه تعریف کنید که چرا ما هر دو یک جا حافظه هامون را از دست دادیم ؟
جونگکوک با چشم های بسیار گشاد نگاهش کرد هیچ انتظاری نداشت هیچ .. برخلاف خود ته یانگ ای که همیشه ساکت و آرام بود یک دختر تو سری خور و بی توجه حالا بلند حرف زد ؟
یی محکم سخن یافت : شما هر دو در ماشین بودین و تصادف کردین هفته ای میگذشت که امروز بیدار شدین چیز دیگه ای هست
ته یانگ برعکس دید همه حالا با لحن بسیار محکم .و شیطونی گفت : من از کجا میدونم که با چه کسایی دشمن بودم با کی ها دوست ؟
بیول مثل همیشه در زمان های قدیم و یا حال پر سکوت به ان ها زل زده بود، جونگکوک یک تای ابرو بالا زد سپس با لحن تمسخرآمیز گفت : انگار این حادثه خوب زبونت رو باز کرده ؟ .. مگه نه
ته یانگ بدون جواب دادن بهش مشغول خوردن شد ، جونگکوک در کمال تعجب آور تکیه داد به صندلی پای راست اش به شدت تکون میخورد و دست به سینه شد .. نگاه فرز و عصبیش روی بیول قفل شد .. برعکس قبل بود کلاه برعکس همیشه روی میز غر میزد ولی حالا در سکوت ،
همیشه برای خانم بودن عمارت غر میزد واشوه میآمد ولی امشب یجور عادی سکوت بود ..
نگاه بیول از افکار بیرون آمد سپس روی تهیونگ قفل شد .. زیر چشم های آن کرد کود افتاده بود که با گرم های مخصوص پوشیده شده بودند .. موهای مرتب برعکس صبح حالا تار های جذاب کننده ای روی پیشانی اش ریخته بود .. چشم به پایین و در سکوت .. خود امپراطور بود ولی در لباس دیگری کراوات اش به شدت شل و شلخته ..
جینا ای که در سکوت نشسته بود حالا با یک لحن بسیار تمسخرآمیز ای روبه بیول گفت : جاری عزیزم انگار هیچی از گذشته یادت نیست نه ..
بیول در ذهن خود تکرار کرد ٫ دشمن اول این بدن ٫ .. افکارش کنار رفت سپس با لحن مریض مانند و بی حال گفت : آره درسته پس این یک شروع جدید میشه ..
نگاه ریزی از تهیونگ روی بیول قفل شد .. سپس همراه در ذهنش خطور کرد٫ این چی میگه ٫ برایش تا حدی عجیب بود و این سخنان از جانب او شنیده شده .. که برایش باور کردنی نبود ..
جینا لبخند آرامی زد سپس به پایین خیره شد ولی بیول همانند باوقار آرام گفت : شما چه نسبتی با من دارین ؟ ..
جینا با حرص نگاهش کرد ولی یونا تند تر با خنده گفت : جاری تو هستش جینا همسر جین اوپا پسر دوم خانواده هستش منم .. نامزد نامجون هستم پس جاری دومت منم .. در نهایت بلند خندید و دندان هایش در نما آمد .. بیول ابرو بالا زد ولی با لبخند و مهربانی ادامه داد : و ایشون - خطاب به شی کرد
یونا با ذوق خندید : دایی شی برادر ناتنی مادر یی هست .. ته یانگ سرتق پخی زد زیره خنده .. نکته متعجب جونگکوک و تهیونگ رویش کشیده شد .. ته یانگ ای که حالا فکر میکرد فرشته ای در دل بهشت شده بود بدون ترس درونی تند گفت : متوجه بودم از اسم های اونا ..
یی با نگاه عصبی زل زد بهش سپس با لحن جدی گفت : کیم ته یانگ باوقار بودنت رو حفظ کن
یونا همراهش بلند خندید ولی با چشم غزه ای بسیار عصبی نامجون مواجه شد .. کوانگ می لبش را خیس کرد سپس مهربان خطاب به سئو مین گفت: کیمباپ بخور دوست داری ... سئو مین چشم پر کاسه چرخاند سپس با مغروری گفت ؛ باشه میخوریم ..
دخترک پر از استرس دست هایش را گره زد سپس روی رون های خودش گذاشت پیراهن بدون شلوار تا زانو کمی هم چین و گل دار به رنگ تیره خاکستری در تن داشت ولی هرچی هم وبپ بهتر و راحت تر از لباس های دوران چوسان بود حتی بوی لذیذ عمارت وول هوا جون هم نیمی از استراحت و آرامش بود .. بیول به خود آمد و جرعی از آب را نوشید حتی دست به آن غذا نزده بود نه هم اشتها داشت انکار در تن یک خواب عمیقی فرو رفته بود و همش میخواست به اطراف نگاه کند گرچه همه فکر میکردن این بیول و ته یانگ دیوانه شدند یا حتی اخلاق هایشان در خواب تعبیر نموده بود ..
- ۴۰۶
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط