شاهدخت..

#هیونجین
#استری_کیدز

خورشید زرین آهسته جایش را به ماه میبخشید.
ماهی که به تازگی جام درخشیدن را سر کشیده بود‌.
ستاره های کوچک پدیدار میشدند و چهره ای دیگر از آسمان نمایان میشد.
نسیم آرام راه خود را در دالان های باشکوه قصر پیدا میکرد تا رد گرمای انگشتان را پاک کند.
نسیم،جنگی بی صدا با شعله های کوچک آغاز میکرد و شمع سایه ای لرزان بر سنگ های جلا خورده دیوار می انداخت.
برگ های درختان خود را به سوی آسمان تاب داده بودند گویی آرزوی پرواز در میان آن هاست.
گل های سرخ ، یکدیگر را در آغوش گرفتند.
سکوت شب در راهروی بر پیچ و خم قصر حاکم بود که اکنون با ندای گام های بلند مرد جوان برکنار میشد.
نگاه ماه با چشمان دختر گره خورد ، چشمانی که از تعجب می‌درخشیدند.
- بهت قول میدم شاهدخت،اینبار بدون خداحافظی تنهات نزارم...!
دیدگاه ها (۱)

همسر آینده..

مثل تو..

در نگاه اول..

افتخار ربوده شدننور ماه به آرامی به جای جای راهروی بزرگ می‌ت...

داری سوپرایزم رو خراب میکنی..!

در لا به لای پارچههای حریر همانند حوریهای بهشتی بودصدای خن...

بازی !

فصل دوم شاهدخت شاهدخت با گریه به رختخواب خود رفت تا چند دقیق...

آخرین تیر..

بانو...!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط