FATE

FATE
part 1
ویو کریستینا

"و او نوشت از بدبختی هایش
از کم و کاستی هایش
از ذهن درگیر اش
از زندگی اش
از سادگی اش
از خانواده اش
او خوب است ؛ اما...
شکسته است
از همه جا
از همه چیز
و از همه کس
او هیچوقت اینها را نخواست ولی...
این بازی سرنوشت است !
آیا کسی توانسته
از سرنوشت اش فرار کند ؟"


خب بالاخره تموم شد!
بالاخره نوشتمش
اممم بزارید از اول براتون توضیح بدم
اسمم کریستینا ست...کیم کریستینا
۱۹ سالمه ، توی بار کار میکنم
مادر و پدرم وقتی ۱۰ سالم بود توی سقوط هواپیما مردن
زندگیم خوبه ؟ نه
ناراحتم از این بابت ؟ صددرصد آره
کاری میتونم بکنم ؟ آره ولی...
تا وقتی وضع زندگیم اینه که از ساعت ۱۲ بعد از ظهر تا ۳ شب توی بار کار میکنم ، نه
نمیتونم کاری بکنم...
خودم رو با نوشتن سرگرم میکنم و بالاخره یه کتاب نوشتم و تموم کردم و واقعا خوشحالم
می‌خوام امروز قبل اینکه برم سرکار ، برم کتابم رو به یکی از چاپ کننده های معتبر شهر معرفی کنم تا کتابم رو چاپ کنه
مطمئن نیستم ولی خب باید تلاشم رو بکنم
یه نگاهی به ساعت انداختم ،
۱۱ صبح بود
رفتم یه دوش ۳۰ مینی گرفتم و اومدم بیرون و موهام رو خشک کردم
یه لباس بیرونی پوشیدم و کتابم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون
رفتم چاپ خونه شهر... واقعا جای بزرگیه
با منشی حرف زدم و رفتم توی دفتر رییس اینجا یعنی آقای لی
آدم خوش قلبیه ولی خیلی سخت گیره
با خوش رویی بهش سلام کردم و مثل خودم جواب داد
با کمی مکث گفت:
-برای چی اومدی اینجا خانم...
کیم! کیم کریستینا ؛ اومدم اینجا تا کتابی که نوشتم رو چاپ کنیم
بعد اتمام جمله ام خندید:
-خانم کیم فکر میکنید با کی سر و کار دارید ؟ یه آدم ساده که هر کی هر چی بهش گفت رو گوش می‌کنه ؟ نه دختر کوچولو!
یکمی شوکه شدم ولی با گرمی جواب دادم:
البته! من اینا رو می‌دونم آقای لی ، خیلی خوشحال میشم که کتابم رو بخونید و بعد اگه ازش خوش تون اومد چاپش کنید
با کمی مهربونیت گفت:
-تا فردا یا پس فردا میخونمش و بهت خبر میدم پس شمارت رو به منشیم بده خانم کیم من فعلا کار دارم بعداً می‌بینمتون


بعد اینکه شماره ام رو به منشی دادم از چاپ خونه زدم بیرون و به ساعت نگاه کردم...شتتت دیر شددد
سریع یه تاکسی گرفتم و به سمت بار رفتم
وقتی رسیدم بار ، رییس به خاطر تاخیرم کمی دعوام کرد و بعدش رفتم تا لباسای کار رو بپوشم
بار ساعت ۶ غروب شروع میشه و ما باید توی این چند ساعت اینجا رو تمیز کنیم
رو تختی های اتاقای وی آی پی رو عوض کنیم و...

ساعت ۵:۳۰ بعد از ظهر

هوفففف بالاخره تموم شد
آخیش
نیم ساعت دیگه کار اصلی شروع میشه
یعنی سرویس دادن به خرپول ها و مافیا ها...
البته منظورم از سرویس دادن یه چیز دیگه بود
خوشبختانه من فقط یه گارسون ساده ام مثل چند نفر دیگه ولی...
یه چند نفر دیگه هم داریم که برای مافیا ها میرقصن یا عشوه میان تا اونا رو به عنوان برده ببرن...
با صدای پچ پچ بقیه کارکنا از افکارم اومدم بیرون و یکمی که به حرفاشون دقت کردم فهمیدم که دارن درباره یه مافیا حرف میزنن
×شنیدی که قراره جئون جونگ کوک یعنی بزرگ ترین مافیا کره امروز بیاد اینجا تا یه برده انتخاب کنه
÷جدییییی؟؟؟
¢آره تازه شنیدم میخواد همه ماها رو ببینه و فقط به دیدن اون چند نفر اکتفا نمیکنه
ادامه دارد...


خوب شده به عنوان اولین فیکم ؟
ارزش ادامه دادن داره ؟
دیدگاه ها (۹)

FATEPart 2وقتی حرفاشون رو شنیدم یهو استرس وارد بدنم شد!اگه م...

FATEPart 3بهش یه چشم غره رفتم و به جئون نگاه کردم...دیدم دار...

سلام یه فیک نویس تازه کار هستم و قراره یه فیک درباره جونگ کو...

《 معامله ی عشق 》 پارت ۴ پس خوابیدم .( فردا صبح ) از خواب بلن...

فصل ۲ (P. 7)

P19🧸 {طابع قوانین ویسگون}ویو جونگی:با سنگینی روی پلکام بیدار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط