آن روز همه چیز را بهانه کردم تا بماند!

آن روز همه چیز را بهانه کردم تا بماند!
از قحطی آب گفتم
از برق
از اقتصاد مرده
از سیاست یخ زده و ...
حتی خودم را به مریضی زدم. چشمانم را بستم تا لمس دستانش را دوباره احساس کنم! صدای در را که شنیدم، چشم باز کردم، رفته بود...!
خیال می‌کردم باید همین نزدیکی باشد. به خیابان رفتم و تمام روز را دویدم...!
اما نبود.
مگر آدم
چقدر برای رفتن میتواند عجله داشته باشد....؟
دیدگاه ها (۲)

گر چه می دانم مرا یک لحظه یادشنیست ،نیست! هر کجایی، عصر بی م...

کاشآنقدر خاطرم از بودنت جمع بودکه می‌نشستم و با خیال راحت فق...

نه برف مرا می ترساندو نه سرما..!ولی دراین حجم سنگین تنهایی ا...

گاهی فکر می کنم حرف ها هم …شبیه غذاها تاریخ انقضا دارند یعنی...

سفیر کبیر Grand Ambassador

سفیر کبیر Grand Ambassador

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز 🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ³ : پارت³ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط