فصل اول – پارت هجدهم

فصل اول – پارت هجدهم
فردای آن روز، استودیو آرام بود. یونگی طبق معمول پشت میز کارش نشسته بود و با لپ‌تاپ مشغول تنظیم یک ملودی بود. پلک‌هایش کمی سنگین بودند؛ شب قبل درست نخوابیده بود.
در همین حین، در به آرامی باز شد. یونا با یک کیسه بزرگ وارد شد. لبخند کوچکی روی لب‌هایش بود، اما چشم‌هایش هنوز کمی خجالتی و شرمگین.
یونگی سر بلند نکرد. فقط گفت:
«باز چی آوردی؟»
یونا روی میز ظرف‌های کوچک و رنگارنگ را گذاشت.
«غذای خونگی. درست کردم... خواستم بابت همه دردسرهایی که بهت دادم جبران کنم.»
بوی دلنشین خوراکی‌های تازه در اتاق پیچید. یونگی برای اولین بار به او نگاه کرد. یونا دستانش را به هم قلاب کرده بود و مثل بچه‌ای که منتظر تأیید است، به او خیره شده بود.
یونگی اخمش را جمع کرد تا لبخندش لو نرود.
«این همه زحمت لازم نبود.»
یونا لبخند زد.
«لازم بود. چون... تو دیشب مراقبم بودی. ممنونم.»
برای اولین بار، سکوت بین‌شان نه سنگین بود، نه سرد. ملایم و آرام بود؛ مثل موسیقی بی‌کلامی که آرامش می‌آورد.
یونگی قاشقی از غذا برداشت. مزه‌اش ساده اما واقعی بود. نگاهی کوتاه به یونا انداخت و زمزمه کرد:
«بد هم نیست.»
یونا چشم‌هایش برق زد.
«یعنی خوشمزه‌ست؟»
یونگی شانه بالا انداخت، اما لبخند محوی گوشه‌ی لبش نشست.
«گفتم بد نیست. همین کافیه.»
یونا با شیطنت گفت:
«قبول کن خوشمزست. می‌دونم لبخندتو داری قایم می‌کنی.»
برای اولین بار بعد از مدت‌ها، یونگی نتوانست جلوی خنده‌ی کوتاهی را بگیرد. خیلی سریع سعی کرد خودش را جمع کند، اما یونا همان لحظه فهمید یک چیز کوچک تغییر کرده...
دیوار یخی یونگی، شاید هنوز محکم بود، اما حالا یک ترک ریز در دلش افتاده بود.

اومد با یک پارت دیگه امیدوارم از این پارت هم خوشتون بیاد
لایک و کامنت فراموش کنید
ممنون میشم حمایتم کنید 😘🌹♥️
دیدگاه ها (۰)

فصل اول – پارت نوزدهم شب، خیابان‌های اطراف استودیو خلوت بود....

فصل اول – پارت بیستمصبح با نور کم‌رنگی که از پنجره می‌تابید،...

دلم براتون تنگ شده 😭😭😭🛐🛐

روز دختر رو به بهترین دختر های سرزمین و وطنم تبریک میگم روزت...

Start Again (8)صبح روز بعد، یونا طبق عادت وارد کلاس شد.اما ب...

start again (2) زنگ ریاضی شروع شده بود و معلم مشغول درس دادن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط