لبخند قاتل

لبخند قاتل
پارت⁹

ویو جونگ کوک

جیمین راست میگفت،سلین هروز ساعت ۸ از خونه بیرون میاد
دانشگاه میره و بقیه وقتشو با کلارا میگذرونه
از فاصله‌ای مطمئن، تمام مسیر تعقیبش کردم.

°همین،فقط میخوایم نگاهشون کنیم؟

•فعلا اره

سلین و کلارا وارد یه کافه شدن
کلاه هودیمو رو سرم کشیدم و ماسک زدم

°میخوای بری؟

•اره

ارپادمو گذاشتم،یونگی هم گذاشت

•در ارتباطیم

از ماشین پیاده شدم و وارد کافه شدم
داشتن سفارش میدادن
از فرصت استفاده کردم و قبل از اون‌ها روی یکی از میزهای کافه نشستم.

سلین و کلارا یه میز اونور تر نشسته بودن
بعد از اینکه سفارششونو آوردن سلین نگاهی به پنجره کرد
نگاهشو دنبال کردم که به ماشین خودم رسیدم

پوزخندی زدم،به یونگی گفته بودم که توی دید نباشه،همون لحظه کیف سلین از روی میز افتاد زمین،خواستم بلند شم و کمکش کنم، اما همون لحظه به خودم اومدم و دوباره سر جام نشستم.
من چرا باید کمکش کنم؟

یهو صدای یونگی تو گوشم پیچید

°چیزی نگفتن؟

•هنوز نه

یهو سلین و کلارا شروع به حرف زدن کردند

~سلین نمیخوای به پدرت بگی که اون هارو دیدی؟ممکنه برامون دردسر ساز بشه

^نمیدونم،واقعا نمیدونم

~میترسی؟

^راستش،شاید...

پوزخندی زدم،میدونستم حرفی نمیزنه،حداقل... فعلا نه.
بلند شدم و سمت در رفتم،نگاهی بهش انداختم که همون لحظه داشت نگام میکرد

در رو باز کردم و بیرون رفتم،به یونگی گفتم بیاد جلو تر تا سوار ماشین بشم

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

لبخند قاتلپارت¹⁰ویو سلین با کلارا از کافه بیرون اومدیمچون ما...

لبخند قاتلپارت¹¹ویو یونگیهمچن مرد ناشناس رو داشتم تعقیب میکر...

لبخند قاتل پارت⁸ویو سلین با صدای آلارم گوشیم از خواب پریدم. ...

لبخند قاتل پارت⁷ویو جونگ کوکهمه اعضای باند داخل سالن عمارت ج...

لبخند قاتلپارت³¹ویو سلینهمه جا تاریک شده بود.فقط نور کم‌رنگی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط