*راز دل*
*راز دل*
ماه وش:
کیهان : بیا جلو نترس
رفتم جلو ولی بیشتر طرف کیهان بودم تا خورشید
کیهان: فکر کن بی آزاره نازش کن
اروم دستمو به گردنش کشیدم تکونی خوردجیغ زدم به کیهان چسبیدم خندید وگفت : نترس خوشش میاد نوازشش کن
دوباره نازش کردم
به نظر آروم میومد
- خیلی خوشگله ولی خوب ترسناکم هست
به این فکر می کردم که کیهانم خوشگله ولی باید ازش ترسید خندیدم از فکرم ونگاهش کردم
کیهان : آماده ای سوارش بشی
- نه
یهو بلندم کرد گذاشتم رو اسب با وحشت گفتم : می ترسم اصلا یادم رفت بگم چرا جلو بقیه منو بغل کردی گذاشتی رو اسب ولی دیدم کسی نیست اینم از خوش شانسی هاش بود
افسارش تو کیهان بود
کیهان : ترسیدی گردنشو نگیر بدش میاد بگو تا بیارمت پایین
- خوب می ترسم می خوام بیام پایین
- دیگه انقدرم ترسناک نیست
یه چندتا دور تو حصار زدم خوشم اومده بود ولی هنوز همون ترس رو داشتم
- میشه در بیام از بلندی می ترسم
کیهان اومد طرف اسب وگفت : می تونی در بیای
-نگاش کردم لبخند زد وگفت : نترس در بیا حواسم هست
با ترس دراومدم لحظه آخر دستشو دورکمرم انداخت وآوردم پایین
کیهان : چطور بود
- خوب بود
خورشید رو ناز کردم وگفتم : ولی نزاشت پویا سوارش بشه
اخم کرد چی شد یهو
- آقا کیهان
کیهان : می تونی بری
- من کار بدی کردم
کیهان : نه برو
از حصار در اومدم سوار خورشید شد دوتا دور توحصار زد وبعدم از حصار رفت بیرون چش شد یهو انگار برق گرفتش بود ؟!
ماه وش:
کیهان : بیا جلو نترس
رفتم جلو ولی بیشتر طرف کیهان بودم تا خورشید
کیهان: فکر کن بی آزاره نازش کن
اروم دستمو به گردنش کشیدم تکونی خوردجیغ زدم به کیهان چسبیدم خندید وگفت : نترس خوشش میاد نوازشش کن
دوباره نازش کردم
به نظر آروم میومد
- خیلی خوشگله ولی خوب ترسناکم هست
به این فکر می کردم که کیهانم خوشگله ولی باید ازش ترسید خندیدم از فکرم ونگاهش کردم
کیهان : آماده ای سوارش بشی
- نه
یهو بلندم کرد گذاشتم رو اسب با وحشت گفتم : می ترسم اصلا یادم رفت بگم چرا جلو بقیه منو بغل کردی گذاشتی رو اسب ولی دیدم کسی نیست اینم از خوش شانسی هاش بود
افسارش تو کیهان بود
کیهان : ترسیدی گردنشو نگیر بدش میاد بگو تا بیارمت پایین
- خوب می ترسم می خوام بیام پایین
- دیگه انقدرم ترسناک نیست
یه چندتا دور تو حصار زدم خوشم اومده بود ولی هنوز همون ترس رو داشتم
- میشه در بیام از بلندی می ترسم
کیهان اومد طرف اسب وگفت : می تونی در بیای
-نگاش کردم لبخند زد وگفت : نترس در بیا حواسم هست
با ترس دراومدم لحظه آخر دستشو دورکمرم انداخت وآوردم پایین
کیهان : چطور بود
- خوب بود
خورشید رو ناز کردم وگفتم : ولی نزاشت پویا سوارش بشه
اخم کرد چی شد یهو
- آقا کیهان
کیهان : می تونی بری
- من کار بدی کردم
کیهان : نه برو
از حصار در اومدم سوار خورشید شد دوتا دور توحصار زد وبعدم از حصار رفت بیرون چش شد یهو انگار برق گرفتش بود ؟!
- ۸.۴k
- ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط