دستانش را به صورت سفید دخترک رساند و چانه اش را بین دستان
دستانش را به صورت سفید دخترک رساند و چانه اش را بین دستانش گرفت و بالا آورد.
دختر تعجب کرد ولی تکانی نخورد.جرئتش را نداشت.پسرک پوزخندی زد و زیر لب طوری که خود دختر بتواند بشنود گفت:«کارت عالی بود،کلورا»دختر چشمانش تا حد امکان از تعجب باز شد.قبل از اینکه حرفی بزند شاهزاده دستانش را گرفت یکی را بر روی شانه اش و یکی دیگر را در دستانش گرفت و دست ازادش را بر روی کمر دختر گذاشت.
دختر از تعجب نمیتوانست حرفی بزند.دست شاهزاده که بر روی کمرش بود وادارش میکرد تا پاهایش را حرکت دهد.انها شروع به رقصیدن کردند.
هر دو ارام.ولی این ارامش چیزی از تعجب کلورا کم نمیکرد.همانطور که در دقایق پیش رقصید خودش را حرکت میداد ولی نمیتوانست سرخی روی گونه هایش را نادیده بگیرد.البته که شاهزاده هم ان را دیده بود و باعث پهن تر شدن پوزخندش میشد.
شاهزاده به طور دقیق دختر را چرخاند و او را در بغل خود گرفت و به رقص ادامه دادند.
در اخرین حرکات پایانی رقص شاهزاده کمر دختر را گرفت و او را به عقب خم کرد.دستانشان در دست هم بود و هر دو نفس نفس میزدند.
کلورا وقتی به خودش امد سریع از او جدا شد و تعظیمی کرد:«ببخشید شاهزاده کیم!»
تهیونگ لبخند نرمی زد و دوباره فاصله ای که بینشان بود را طی کرد و به دختر رسید.به چشمان ابی اش نگاه کرد و گفت:«تو دختر همون رقصنده ی معروف باله ای،اقای والهارت،مگه نه؟»کلورا سرش را پایین گرفت:«بله قربان»
تهیونگ دستانش را به سینه زد و گفت:«از حرکاتت مشخصه.پدرت رقصنده ی عالی بود.»
بعد از چند ثانیه سکوت،تهیونگ دستانش را به کمر کلورا رسان و ارام نوازشش کرد.کلورا خواست اعتراضی کند ولی تهیونگ انگشتش را بر روی لبانش گذاشت:«هیـســـ..لازم نیست هیچ بگی.»
کلورا نمیتوانست جلوی سرخ شدنش را بگیرد.شاهزاده آرام در گوشش گفت:«نظرت چیه برای فردا شب،همراه با من برقصی،مآهزادم؟»
کلورا نفسش بند امد.هر دختری ارزوی همچین اتفاقی را داشت.ارام گفت:«ولی من اجازه نداره آقا»
تهیونگ سرش را نزدیک تر اورد:«دیگه این حرفو نزن ملکه ی من»لبانشان به اندازه ی یک نفس فاصله داشت.دستی که برو روی کمرش بود را به موهایش رساند و مثل جواهری گران بها نوازش کرد.
شاهزاده لبانش را بر روی لبان کلورا گذاشت و ارام بوسید.وقتی از او جدا شد و به سرخ شدن دختر پوزخندی زد و تعظیمی نمایش رفت:«نصف شب ملکه ی من.بهتره برین داخل اتاقتون!»
به سمت پله ها رفت و دختر را در دنیایش تنها گذاشت،ولی قبل از رفتنش به زبان فرانسوی گفت
«Tu n'as qu'à danser pour moi, mon ange du ballet.»
پایـآن
-پیشنهاد میکنم این فیک رو با اهنگ love storie 1 بخونی مآهزادم
دختر تعجب کرد ولی تکانی نخورد.جرئتش را نداشت.پسرک پوزخندی زد و زیر لب طوری که خود دختر بتواند بشنود گفت:«کارت عالی بود،کلورا»دختر چشمانش تا حد امکان از تعجب باز شد.قبل از اینکه حرفی بزند شاهزاده دستانش را گرفت یکی را بر روی شانه اش و یکی دیگر را در دستانش گرفت و دست ازادش را بر روی کمر دختر گذاشت.
دختر از تعجب نمیتوانست حرفی بزند.دست شاهزاده که بر روی کمرش بود وادارش میکرد تا پاهایش را حرکت دهد.انها شروع به رقصیدن کردند.
هر دو ارام.ولی این ارامش چیزی از تعجب کلورا کم نمیکرد.همانطور که در دقایق پیش رقصید خودش را حرکت میداد ولی نمیتوانست سرخی روی گونه هایش را نادیده بگیرد.البته که شاهزاده هم ان را دیده بود و باعث پهن تر شدن پوزخندش میشد.
شاهزاده به طور دقیق دختر را چرخاند و او را در بغل خود گرفت و به رقص ادامه دادند.
در اخرین حرکات پایانی رقص شاهزاده کمر دختر را گرفت و او را به عقب خم کرد.دستانشان در دست هم بود و هر دو نفس نفس میزدند.
کلورا وقتی به خودش امد سریع از او جدا شد و تعظیمی کرد:«ببخشید شاهزاده کیم!»
تهیونگ لبخند نرمی زد و دوباره فاصله ای که بینشان بود را طی کرد و به دختر رسید.به چشمان ابی اش نگاه کرد و گفت:«تو دختر همون رقصنده ی معروف باله ای،اقای والهارت،مگه نه؟»کلورا سرش را پایین گرفت:«بله قربان»
تهیونگ دستانش را به سینه زد و گفت:«از حرکاتت مشخصه.پدرت رقصنده ی عالی بود.»
بعد از چند ثانیه سکوت،تهیونگ دستانش را به کمر کلورا رسان و ارام نوازشش کرد.کلورا خواست اعتراضی کند ولی تهیونگ انگشتش را بر روی لبانش گذاشت:«هیـســـ..لازم نیست هیچ بگی.»
کلورا نمیتوانست جلوی سرخ شدنش را بگیرد.شاهزاده آرام در گوشش گفت:«نظرت چیه برای فردا شب،همراه با من برقصی،مآهزادم؟»
کلورا نفسش بند امد.هر دختری ارزوی همچین اتفاقی را داشت.ارام گفت:«ولی من اجازه نداره آقا»
تهیونگ سرش را نزدیک تر اورد:«دیگه این حرفو نزن ملکه ی من»لبانشان به اندازه ی یک نفس فاصله داشت.دستی که برو روی کمرش بود را به موهایش رساند و مثل جواهری گران بها نوازش کرد.
شاهزاده لبانش را بر روی لبان کلورا گذاشت و ارام بوسید.وقتی از او جدا شد و به سرخ شدن دختر پوزخندی زد و تعظیمی نمایش رفت:«نصف شب ملکه ی من.بهتره برین داخل اتاقتون!»
به سمت پله ها رفت و دختر را در دنیایش تنها گذاشت،ولی قبل از رفتنش به زبان فرانسوی گفت
«Tu n'as qu'à danser pour moi, mon ange du ballet.»
پایـآن
-پیشنهاد میکنم این فیک رو با اهنگ love storie 1 بخونی مآهزادم
- ۱۱۰
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط