«پشت نیمکت آخر»
«پشت نیمکت آخر»
پارت ۳
زنگ تفریح خورد.
جونکوک هنوز سر جاش نشسته بود و دفترش رو ورق میزد، اما حواسش اصلاً به نوشتههای داخل دفتر نبود.
چند بار ناخودآگاه به سمت تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ مثل همیشه آرام و بیحرف، کنار پنجره ایستاده بود.
جیمین آروم کنار جونکوک نشست و گفت:
«چیه؟ چرا اینقدر بهش نگاه میکنی؟»
جونکوک سریع نگاهش رو دزدید.
«من؟ به کی؟»
جیمین خندید.
«تهیونگ دیگه!»
جونکوک آهسته گفت:
«نه بابا... فقط داشتم نگاه میکردم.»
جیمین ابرو بالا انداخت.
«آره، معلومه... فقط نگاه میکردی.»
همون لحظه تهیونگ برگشت.
چشمهاش مستقیم روی جونکوک ثابت موند.
جونکوک برای چند ثانیه خشکش زد.
تهیونگ آرام به سمتش اومد.
«جونکوک.»
جونکوک سرش رو بالا آورد.
«جان؟»
تهیونگ کمی خم شد و دفتر
رو برداشت.
«این رو جا گذاشتی.»
جونکوک با تعجب دفتر رو گرفت.
«مرسی...»
تهیونگ چند لحظه بهش نگاه کرد و بعد خیلی آرام گفت:
«مواظب خودت باش.»
جونکوک متعجب پرسید:
«چرا؟»
تهیونگ جواب نداد.
فقط برگشت و رفت.
جیمین که همهچیز رو دیده بود، زیر لب گفت:
«اوه اوه...»
جونکوک اخم کرد.
«چی؟»
«هیچی.»
اما درست همان لحظه صدای سوگا از پشت سرشان آمد:
«تهیونگ معمولاً اینطوری با کسی حرف نمیزنه.»
جونکوک برگشت.
«یعنی چی؟»
شوگا لبخند خیلی کوچکی زد.
«خودت کمکم میفهمی.»
زنگ کلاس خورد.
همه سر جاشون برگشتند.
جونکوک نشست و دفترش رو باز کرد.
اما وقتی صفحهی آخر رو دید، چشمهاش گرد شد.
یک تکه کاغذ کوچک بین صفحات گذاشته شده بود.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«بعد از مدرسه، پشت نیمکت آخر منتظرت میمونم.»
جونکوک به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ بدون اینکه چیزی بگه، فقط نگاهش کرد.
قلب جونکوک تندتر زد.
اما چیزی که جونکوک نمیدونست این بود که...
آن یادداشت را تهیونگ ننوشته بود.
پارت ۳
زنگ تفریح خورد.
جونکوک هنوز سر جاش نشسته بود و دفترش رو ورق میزد، اما حواسش اصلاً به نوشتههای داخل دفتر نبود.
چند بار ناخودآگاه به سمت تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ مثل همیشه آرام و بیحرف، کنار پنجره ایستاده بود.
جیمین آروم کنار جونکوک نشست و گفت:
«چیه؟ چرا اینقدر بهش نگاه میکنی؟»
جونکوک سریع نگاهش رو دزدید.
«من؟ به کی؟»
جیمین خندید.
«تهیونگ دیگه!»
جونکوک آهسته گفت:
«نه بابا... فقط داشتم نگاه میکردم.»
جیمین ابرو بالا انداخت.
«آره، معلومه... فقط نگاه میکردی.»
همون لحظه تهیونگ برگشت.
چشمهاش مستقیم روی جونکوک ثابت موند.
جونکوک برای چند ثانیه خشکش زد.
تهیونگ آرام به سمتش اومد.
«جونکوک.»
جونکوک سرش رو بالا آورد.
«جان؟»
تهیونگ کمی خم شد و دفتر
رو برداشت.
«این رو جا گذاشتی.»
جونکوک با تعجب دفتر رو گرفت.
«مرسی...»
تهیونگ چند لحظه بهش نگاه کرد و بعد خیلی آرام گفت:
«مواظب خودت باش.»
جونکوک متعجب پرسید:
«چرا؟»
تهیونگ جواب نداد.
فقط برگشت و رفت.
جیمین که همهچیز رو دیده بود، زیر لب گفت:
«اوه اوه...»
جونکوک اخم کرد.
«چی؟»
«هیچی.»
اما درست همان لحظه صدای سوگا از پشت سرشان آمد:
«تهیونگ معمولاً اینطوری با کسی حرف نمیزنه.»
جونکوک برگشت.
«یعنی چی؟»
شوگا لبخند خیلی کوچکی زد.
«خودت کمکم میفهمی.»
زنگ کلاس خورد.
همه سر جاشون برگشتند.
جونکوک نشست و دفترش رو باز کرد.
اما وقتی صفحهی آخر رو دید، چشمهاش گرد شد.
یک تکه کاغذ کوچک بین صفحات گذاشته شده بود.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«بعد از مدرسه، پشت نیمکت آخر منتظرت میمونم.»
جونکوک به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ بدون اینکه چیزی بگه، فقط نگاهش کرد.
قلب جونکوک تندتر زد.
اما چیزی که جونکوک نمیدونست این بود که...
آن یادداشت را تهیونگ ننوشته بود.
- ۶۱۹
- ۱۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط