پارت 60

پارت 60
لبخند فاتحانه ای زدم و تو ب*غ*ل پدرام فرو رفتم:( با احتیاط درو باز کردم و رفتم داخل خونه...خونه تو سکوت

اعصاب خورد کنی فرو رفته بود...وای خدا خاطره هامون...لحظه های خوبی که باهم تو این خونه داشتیم!

افکارمو پس زدم و با خودم زمزمه کردم:سعیده تو نباید مهردادو به یاد بیاری به کاری که باهات کرد فکر کن

خوردت کرد...نفس عمیقی کشیدم پیش خودم تکرار کردم:خب من الان اومدم اینجا که حال مهردادو بپرسم و

مثلا نمیدونم که اون مارو دیده...امیدوارم سوتی ندم! نفس عمیقی کشیدم و محتاطانه مهرداد رو صدا زدم

داشتم میرفتم اتاقش که یهو حجم زیادی از دود تو پذیرایی پشتی نظرمو جلب کرد...پشت اون همه دود پسری دیده

میشد که هیچ شباهتی به مهرداد نداشتق یه پسر با چشمهای به خون نشسته؟
موهای بهم ریخته و ژولیده! صورت رنگ

پریده!و از همه عجیبتر با نگاه یخ و بی تفاوتی که از مهرداد بعید بود! حس میکردم اینی که جلومه یه آدم دیگست

که فقط ماسک مهردادو کشیده رو صورتش!!!! با خوش حالی ظاعری رفتم جلو تا ب*غ*لش کنم و توهمون حال

گفتم:_ عشششقممم دلم برات تنگ شده بود!دستام دور گردنش بود اما اون هیچ واکنشی نشون نمیداد نگاه یخ شو

دوخته بود بهم! انگار عطر پدرام رو شناخته بود فکر همه جاشو کرده بودم تا اون حدی که ادکلن پدرامو بگیرم و

رولباسام همه چی دقیقا تداعی کننده ی خیانت بود...مهرداد فقط نگاه میکرد...ادای دخترای نگرانو دراوردم

نشستم روبروش و گفتم:_مهرداد چیشده؟سیگارشو تو جا سیگاری خاموش کرد...و اروم لب زد:_تو چیکار

کردی سعیده...وحشت کردم !اون صدا صدای مهرداد نبود! اونقد گرفته بود!امکان نداشت! بالحن مثلا نگرانی

گفتم:_چرا اینجوری شدی!گوشه ی لباش به شکل پوزخند کج شد...زمزمه کرد_این چند وقت کجا بودی؟سکوت کردم...

چهرش هر لحظه بی تفاو تر میشد و پوزخندش هرلحظه عمیق تر میشد_حله باشه نگو...
دیدگاه ها (۱)

پارت 61چهرش هر لحظه بی تفاو تر میشد و پوزخندش هرلحظه عمیق تر...

پارت 62نمیخوای اینجا بمونی؟_اره ولی تو چرا هی سوال میکنی؟_خب...

پارت 59نگاهی به ساعت کردم و پوست ل*ب*مو جویدم اون قسمتی که م...

پارت 58ادامه دادم:_نگران نباش اگه قرار باشه مشکلی پیش بیاد و...

bts

وقتی عموت بود

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط