یه روز یه استادی به دانشجو هاش میگه که فردا امتحان داریم

یه روز یه استادی به دانشجو هاش میگه که فردا امتحان داریم. چهار تا از دانشجوها اصلا برای امتحان نخوندن و همش با هم بودن و برای خودشون شاد بودن. آخر شب با هم صحبت کردن که برای امتحان چی کار کنند که تصمیم گرفتند فردا صبح خودشونو سیاه کنند و لباسشونو پاره کنن و همین کارو کردن. به استاد گفتن:

استاد! ما رفته بودیم مهمونی بعد چرخ ماشینمون پنچر شد و مجبور شدیم تا خونه هلش بدیم! شب هم از خستگی نتونستیم درس بخونیم و مجبور شدیم ماشینو ببریم توی شب بدیم دست مکانیک تا درستش کنه و یک عالمه دنبال مکانیک گشتیم تا نصف شب یه مکانیک پیدا کردیم. استاد گفت: باشه و امتحانو پس فردا می گیرم و این امتحانو فقط شما میدین چون بچه ها امروز امتحانشونو میدن.

اونا هم رفتن و درس خوندن و پس فردا هم بدون استرس و با آمادگی کامل اومدن سر امتحان. استاد گفت برای این که تقلب نکنین هر کدومتون میرین توی یک کلاس جداگانه امتحان میدین. هر کی رفت سر یک کلاسی نشست . امتحان فقط دو تا سوال داشت!

نام و نام خانوادگی (0/25)

کدام یک از چرخ ها پنچر شد!!!؟ (19/75)
دیدگاه ها (۲)

سعدی در یکی از خاطرات کودکی خود می گوید:یاد دارم که در ایام ...

آهنگی در سکوتبپیچ ای تازیانه ! خرد کن ، بشکن ستون استخوانم ر...

یک انسان شناس به تعدادی از بچه های آفریقایی یک بازی پیشنهاد ...

وسیله ای خریده بودم، دو تا کارگر گرفتم برای حملش؛گفتن 4000 ت...

تکپارتی جیمین Like crazy شب همیشه از جایی شروع می‌شد که صداه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط