Chapter Seven, Part ¹⁹

Chapter Seven, Part ¹⁹
+ پیامی آورده بودن
^ برای کی؟
+ من.. مثل اینکه خواستن فردا داخل کاخ حضور پیدا کنم
^ چی!؟
+ فک کنم مشکلی پیش اومده.. ازم خواستن که فردا برم اونجا
^ اطلاعات دیگه ای، حرفی، چیز دیگه ای نگفتن؟
+ نه، گفتن وقتی برم اونجا بهم میگن

حالا اینبار چهره و افکار استاد یو بود که در هم شده بود. یعنی افراد قصر چه کاری ممکن بود با یه شمن داشته باشن؟...
.
.
شب واقعا زیبایی بود. با اینکه روزش خیلی پرتنش و هیجان انگیز بود ولی حالا شب با هدیه دادن خودش به تک تک افراد روی این زمین اجازه ی استراحت  و ترک خاطرات بد داده بود.
مین حالا با آرامشی که روز نداشت داخل بسترش خوابیده بود.
نیروهای فرمانده کانگ بخشیشون داخل حیاط پشتی به صف شده بودند و به سخن های فرمانده شون گوش میدادن.
بانو های آشپزخونه داخل اتاق خودشون در حال استراحت بودن و ملکه هم با فراموش کردن نگرانیش به خودش اجازه استراحت داده بود.
صدای حشرات داخل باغچه ها شب رو زنده نگه میداشت.
صدای فرمانده کانگ در حدی بود که فقط نیروهاش بشنون و افراد دیگه ی قصر رو مورد آزار و اذیت قرار نمیداد.
سایه ی دو شخص که حتی سایه شونم درست مثل خودشون عجیب و غریب بود روی دیوار های سنگی افتاده بود.
سایه ها در حال حرکت به سمت اتاق امپراطور بودن. دو شخص در برابر دو شخص.
هر دو سایه، دو نگهبان کنار در اتاق رو تو سکوت بیهوش کرد و روی زمین رها کرد. خودشون بودن، رئیس و زیردست عوضی تر از خودش. در سکوت وارد اتاق شدن.
شمشیر امپراطور تو نگاشون براق به نظر اومد. رئیس دستش رو سمت شمشیر برد و مثل شبحی که هیچ صدایی نداره شمشیر رو برداشت و زیر گلوی امپراطور گرفت.
با نوک شمشیر ضربات ریزی به زیر شونه ی مین زد تا بیدارش کنه و موفقیت آمیز بود.

... ششش!

چشمای نافذ امپراطور چهره ی مرد رو در سکوت نگاه میکرد.

... منو احتمالا یادت نیست درسته؟ اصلا منو دیدی؟ نه نه نه ندیدی. من پسر همون زنی ام که اون روز بهش برخورد کردی یادته؟ همون زنی که لباس سفید ساده ای تنش بود و ظرفی سفالی دستش بود. همونی که موهاش رو شبیه گوله کاموا پشت سرش بسته بود. امپراطوری؟ خب چیکار کنم؟ امپراطورا نمیتونن مجازات بشن؟ اتفاقا از نظرم آدمایی که سطحشون بالاتره باید بیشتر مجازات بشن تا طعم اونایی که سطحشون پایینه رو بچشن

روی یه زانو نزدیک امپراطور شد.

... میدونی اون روز چیشد؟ اون زنی که بهش برخوردی داشت اون سهمیه ی کوفتی رو میبرد. سهمیه ای که ما دقیقه های زندگیمونو پاش گذاشتیم و هر روز توهینای اون رییس فاسدشو تحمل کردیم تا بلکه یه روز بهتری پیش رومون باشه. انباری که بین آجر به آجرش از جون خودمون گذاشتیم تا سرپا بمونه، که چی؟ اون رئیس عوضیش در قبال جون کندمون، چندرغاز پرت کنه جلومون.

سرش رو به پهلو خم کرد و به سر تا سر بدن مین که افقی بود نگاه کرد.

... اما حدس بزن چیشد، جنابعالی در حالی که از روی پر قوت بلند شده بودی، تصمیم گرفتی پا بزاری بین ما فقیر نشینا. پایی که ای کاش قلم میشد و بیرون از این دروازه نمیومد..

ترکیب کثیفی از خشم و ناامیدی توی چشم هاش دیده میشد. امپراطور با چشم های خنثی که در ظاهر یک تسلیم موقت دیده میشد، به اون و وردستش که پشتش ایستاده بود نگاه میکرد.

... خیلی ساده باهاش تنه به تنه شدی.. ولی این برخورد ساده، داستان ساده ای پشتش نداشت بلکه مزخرف ترین داستان ممکن پشتش نوشته شده بود. با کلی زور و دوز و کلک مادرم تونسته بود سهمیه های مختلفی رو که سرتاسر شهر بودنو جمع کنه و ببره به اون انبار کوفتی تا بلکه اینبار رئیسش بیش از پیش راضی بشه و انعام بیشتری بده ولی حدس بزن چیشد! با خوردن تن تو به بهش.. باعث شد بخشی از اونا نابود بشه.. مادرم به خاطر تویی که رو نوک قله زندگی میکنی و هیچی از زندگیای ما نمیدونی، زیر دست و پا و لگد اون آشغال فاسد له شد و افتاد تو بستر.. اون عوضی حتی فک کرد مادرم اختلاس کرده و اون بخش نابود شده رو برای خودش برداشته!

خنده ی عصبی ای کرد و دوباره سریعا به حالت قبلیش برگشت.

... هیچ کدوم از اینا حل نمیشه ولی با یه انتقام کوچیک حداقل برابر که میشه، درسته؟... کار خاصی ام نمیخوام بکنم فقط.. همون دردی که مادرم تجربه کردو تو با شمشیر خودت تجربه میکنی. تازه این بازم انصاف نیست چون دردش خیلی برای تو تمیز تر و شیک تر به وجود میاد ولی خب.. ارزش امتحان کردنشو داره.

تقریبا فرصتی بهش نداد تا دستش رو حرکت بده و لگد امپراطور با نقطه خوبی برخورد کرد و باعث پرتاب کردنش شد و سریعا شمشیرش رو پس گرفت. زیردستش با خوشحالی جوری که انگار نقشه اش موفقیت آمیز بوده باشه رئیسش رو به داخل اتاق پرت کرد و پا به فرار گذاشت.
دیدگاه ها (۱)

Chapter Seven, Part ²⁰(نگاهی به چند شب قبل)‌چشماش شاهد رفتن ...

Chapter Seven, Part ¹⁸... خوشبختانه صدمه ای ندیدن. همون نشون...

Chapter Seven, Part ¹⁷× مهارت هاتون به طرز چشم گیری در حال پ...

شاید در دنیایی دیگر

Chapter Seven, Part ³× اصلا استادی هست که بهش علاقه مند باشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط