୨୧ ─────────────── ୨୧
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗 🪽🎀
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «من انتخابم رو کردم...» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
صبح، لیلی با صدای پیام گوشی از خواب بیدار شد.
📱 Jungkook:
«امروز ساعت ۸، همون کافهی همیشگی.»
لیلی لبخند زد.
📱 Lili:
«این دفعه دیگه قرار نیست بگی فردا.»
چند ثانیه بعد جواب آمد.
📱 Jungkook:
«نه. امروز.»
قلب لیلی یکدفعه تندتر زد.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ ☕🫧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
ساعت هشت دقیقاً، جنگکوک روبهروی لیلی نشست.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.
لیلی خندید.
— خب؟
جنگکوک نفس عمیقی کشید.
— خب...
— منتظرم.
جنگکوک دستش را روی میز گذاشت.
— لیلی، من از همون روزی که قهوه رو روی لباسم ریختی، فهمیدم یه چیزی دربارهی تو فرق داره.
لیلی خندید.
— چه شروع عاشقانهای!
— صبر کن، بهترین قسمتش مونده.
— باشه، ادامه بده.
جنگکوک لبخند زد.
— بعدش شدی خانم قهوهای من.
— و تو آقای مشکی من.
— بعد شدی کسی که دلم میخواست هر روز ببینمش.
لبخند لیلی آرامتر شد.
— کسی که وقتی ناراحت بودم، دلم میخواست باهاش حرف بزنم.
مکث کرد.
— کسی که وقتی یه آهنگ مینوشتم، اولین نفری بود که دلم میخواست بشنوه.
لیلی آرام گفت:
— جنگکوک...
او این بار نگاهش را از لیلی نگرفت.
— من دوستت دارم.
سکوت.
یک سکوت کوتاه...
اما برای لیلی انگار تمام دنیا برای چند ثانیه متوقف شد.
جنگکوک با خندهی کوچکی گفت:
— خب... حالا نوبت توئه.
لیلی سرش را پایین انداخت.
— تو خیلی بیرحمی.
— چرا؟
— چون من از مدتها پیش جوابمو میدونستم.
جنگکوک آرام خندید.
— یعنی؟
لیلی بالاخره نگاهش کرد.
— یعنی منم دوستت دارم.
لبخند جنگکوک آنقدر واقعی بود که لیلی نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
— بالاخره گفتی...
— بالاخره شنیدم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🤍 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
چند لحظه بعد جنگکوک گفت:
— یه سؤال.
— چی؟
— از این به بعد هنوز منو آقای مشکی صدا میکنی؟
لیلی با شیطنت گفت:
— شاید.
— نه، دیگه حق نداری.
— چرا؟
— چون الان دیگه...
مکث کرد.
— چی؟
جنگکوک لبخند زد.
— الان دیگه میخوام اسم خودمو از زبونت بشنوم.
لیلی خندید.
— جنگکوک.
لبخندش عمیقتر شد.
— این بهتره.
لیلی جرعهای از قهوهاش خورد.
— ولی یه مشکل داریم.
— چی؟
— من هنوز خانم قهوهایم.
جنگکوک خندید.
— اون یکی رو هیچوقت عوض نمیکنم.
— چرا؟
— چون از همون اول دوستش داشتم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🌷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
وقتی از کافه بیرون آمدند، جنگکوک کمی جلوتر رفت.
بعد برگشت سمت لیلی.
— دستت رو بده.
لیلی با تعجب نگاهش کرد.
— چرا؟
— چون از امروز دیگه نمیخوام فقط کنارت راه برم.
لیلی لبخند زد.
و دستش را جلو برد.
جنگکوک دستش را گرفت.
آرام.
بدون عجله.
بدون اینکه لازم باشد چیزی را به دنیا ثابت کنند.
فقط خودشان بودند...
و حسی که بالاخره اسم داشت.
جنگکوک زیر لب گفت:
— فکر کنم بهترین آهنگم رو هنوز ننوشتم.
لیلی پرسید:
— چرا؟
لبخند زد.
— چون پایانش هنوز نرسیده.
لیلی خندید.
— پس یعنی ادامه داره؟
جنگکوک دستش را کمی محکمتر گرفت.
— تا وقتی تو باشی، آره.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝒓𝒕 𝟐𝟗
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟷𝟶𝟶🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟾🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟸𝟼🎀⩥
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗 🪽🎀
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «من انتخابم رو کردم...» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
صبح، لیلی با صدای پیام گوشی از خواب بیدار شد.
📱 Jungkook:
«امروز ساعت ۸، همون کافهی همیشگی.»
لیلی لبخند زد.
📱 Lili:
«این دفعه دیگه قرار نیست بگی فردا.»
چند ثانیه بعد جواب آمد.
📱 Jungkook:
«نه. امروز.»
قلب لیلی یکدفعه تندتر زد.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ ☕🫧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
ساعت هشت دقیقاً، جنگکوک روبهروی لیلی نشست.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.
لیلی خندید.
— خب؟
جنگکوک نفس عمیقی کشید.
— خب...
— منتظرم.
جنگکوک دستش را روی میز گذاشت.
— لیلی، من از همون روزی که قهوه رو روی لباسم ریختی، فهمیدم یه چیزی دربارهی تو فرق داره.
لیلی خندید.
— چه شروع عاشقانهای!
— صبر کن، بهترین قسمتش مونده.
— باشه، ادامه بده.
جنگکوک لبخند زد.
— بعدش شدی خانم قهوهای من.
— و تو آقای مشکی من.
— بعد شدی کسی که دلم میخواست هر روز ببینمش.
لبخند لیلی آرامتر شد.
— کسی که وقتی ناراحت بودم، دلم میخواست باهاش حرف بزنم.
مکث کرد.
— کسی که وقتی یه آهنگ مینوشتم، اولین نفری بود که دلم میخواست بشنوه.
لیلی آرام گفت:
— جنگکوک...
او این بار نگاهش را از لیلی نگرفت.
— من دوستت دارم.
سکوت.
یک سکوت کوتاه...
اما برای لیلی انگار تمام دنیا برای چند ثانیه متوقف شد.
جنگکوک با خندهی کوچکی گفت:
— خب... حالا نوبت توئه.
لیلی سرش را پایین انداخت.
— تو خیلی بیرحمی.
— چرا؟
— چون من از مدتها پیش جوابمو میدونستم.
جنگکوک آرام خندید.
— یعنی؟
لیلی بالاخره نگاهش کرد.
— یعنی منم دوستت دارم.
لبخند جنگکوک آنقدر واقعی بود که لیلی نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
— بالاخره گفتی...
— بالاخره شنیدم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🤍 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
چند لحظه بعد جنگکوک گفت:
— یه سؤال.
— چی؟
— از این به بعد هنوز منو آقای مشکی صدا میکنی؟
لیلی با شیطنت گفت:
— شاید.
— نه، دیگه حق نداری.
— چرا؟
— چون الان دیگه...
مکث کرد.
— چی؟
جنگکوک لبخند زد.
— الان دیگه میخوام اسم خودمو از زبونت بشنوم.
لیلی خندید.
— جنگکوک.
لبخندش عمیقتر شد.
— این بهتره.
لیلی جرعهای از قهوهاش خورد.
— ولی یه مشکل داریم.
— چی؟
— من هنوز خانم قهوهایم.
جنگکوک خندید.
— اون یکی رو هیچوقت عوض نمیکنم.
— چرا؟
— چون از همون اول دوستش داشتم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🌷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
وقتی از کافه بیرون آمدند، جنگکوک کمی جلوتر رفت.
بعد برگشت سمت لیلی.
— دستت رو بده.
لیلی با تعجب نگاهش کرد.
— چرا؟
— چون از امروز دیگه نمیخوام فقط کنارت راه برم.
لیلی لبخند زد.
و دستش را جلو برد.
جنگکوک دستش را گرفت.
آرام.
بدون عجله.
بدون اینکه لازم باشد چیزی را به دنیا ثابت کنند.
فقط خودشان بودند...
و حسی که بالاخره اسم داشت.
جنگکوک زیر لب گفت:
— فکر کنم بهترین آهنگم رو هنوز ننوشتم.
لیلی پرسید:
— چرا؟
لبخند زد.
— چون پایانش هنوز نرسیده.
لیلی خندید.
— پس یعنی ادامه داره؟
جنگکوک دستش را کمی محکمتر گرفت.
— تا وقتی تو باشی، آره.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝒓𝒕 𝟐𝟗
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟷𝟶𝟶🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟸𝟾🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟸𝟼🎀⩥
- ۷.۵k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط