در سایهی مژگان تو گیرم که بمیرم
در سایهی مژگانِ تو گیرم که بمیرم
از شوقِ دو چشمانِ تو سیرم که بمیرم
هر لحظه به یاد تو نفس در قفس افتاد
بیبال و پر از عشق، اسیرم که بمیرم
چون شمع در این محفل تاریک بسوزم
در داغ تو چون شعلــه نمیرم که بمیرم
از دوریِ رویت همه شب با غم و آهی
بر بستر اشک است، حریـرم که بمیرم
دست از همه دنیا بکشم، جز تو نخواهم
گر جز تو کسی خواست، حقیرم که بمیرم
از شوقِ دو چشمانِ تو سیرم که بمیرم
هر لحظه به یاد تو نفس در قفس افتاد
بیبال و پر از عشق، اسیرم که بمیرم
چون شمع در این محفل تاریک بسوزم
در داغ تو چون شعلــه نمیرم که بمیرم
از دوریِ رویت همه شب با غم و آهی
بر بستر اشک است، حریـرم که بمیرم
دست از همه دنیا بکشم، جز تو نخواهم
گر جز تو کسی خواست، حقیرم که بمیرم
- ۹۸۷
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط