در سایهی مژگان تو گیرم که بمیرم

در سایه‌ی مژگانِ تو گیرم که بمیرم
از شوقِ دو چشمانِ تو سیرم که بمیرم

هر لحظه به یاد تو نفس در قفس افتاد
بی‌بال و پر از عشق، اسیرم که بمیرم

چون شمع در این محفل تاریک بسوزم
در داغ تو چون شعلــه نمیرم که بمیرم

از دوریِ رویت همه شب با غم و آهی
بر بستر اشک است، حریـرم که بمیرم

دست از همه دنیا بکشم، جز تو نخواهم
گر جز تو کسی خواست، حقیرم که بمیرم
دیدگاه ها (۰)

یک دست جامِ باده و یک دست زلفِ یار#مرگ_بر_اسرائیل

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست،بگشای لب که قند فراوانم آرز...

مردم غزه یکی پس از دیگری جلوی چشم‌ های ما به زمین می‌افتند؛ ...

حافظانِ سرزمینِ پارس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط