آیا نفرت ماندگار خواهد بود
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۱۰۴
(ویو نیلسو )
_"جانم؟."
جونگکوک با خنده نگام میکرد و من هنوز حوله رو جلوی خودم گرفته بودم.
+"خجالت بکش!"
سرش رو کج کرد:
-"از تو؟"
+"از وضعیتت!"
یه قدم اومد جلوتر.
عقب رفتم و به دیوار چسبیدم.
+"جونگکوک، زخمت—"
آروم گفت:
-"مواظبم."
بعد دستش رو دو طرفم روی دیوار گذاشت و خم شد سمتم.
-"صبحمو قشنگتر کردی."
گونههام داغ شد و سعی کردم جدی بمونم:
+"من فقط حوله آوردم."
لبخند شیطونی زد:
-"ولی خودت هم اومدی."
+"به زور کشیدیم داخل!"
-"مهم نتیجهست."
خواستم از کنارش رد شم که دوباره مچم رو گرفت.
این بار آرومتر.
-"نرو."
به چشمهاش نگاه کردم.
شیطنتش هنوز بود، ولی ته نگاهش یه دلتنگی قشنگ نشسته بود.
+"باید بری پانسمانت عوض شه."
-"میرم... فقط یک دقیقه بمون."
نفس آرومی کشیدم و گفتم:
+"تو خیلی بلدی آدمو نرم کنی."
زیر لب خندید:
-"فقط تو رو."
بعد پیشونیش رو آروم به پیشونیم تکیه داد.
-"دوستت دارم."
لبخند کمرنگی زدم:
+"منم دوستت دارم... حالا حولهتو بگیر و زود بیا بیرون."
اخم بامزهای کرد:
-"رومانتیک نبود."
+"من پرستارتم الان، نه عشقِ رمانتیکت."
پوزخند زد:
-"هردوتاشی."
حوله رو کوبیدم توی سینهش و سریع از کنارش رد شدم.
+"زود بیا بیرون، وگرنه خودم میام خاموشت میکنم."
صدای خندهش تا وقتی در حموم رو بستم پشت سرم اومد:
-"منتظرم، خانومم."....
شرط : ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۱۰۴
(ویو نیلسو )
_"جانم؟."
جونگکوک با خنده نگام میکرد و من هنوز حوله رو جلوی خودم گرفته بودم.
+"خجالت بکش!"
سرش رو کج کرد:
-"از تو؟"
+"از وضعیتت!"
یه قدم اومد جلوتر.
عقب رفتم و به دیوار چسبیدم.
+"جونگکوک، زخمت—"
آروم گفت:
-"مواظبم."
بعد دستش رو دو طرفم روی دیوار گذاشت و خم شد سمتم.
-"صبحمو قشنگتر کردی."
گونههام داغ شد و سعی کردم جدی بمونم:
+"من فقط حوله آوردم."
لبخند شیطونی زد:
-"ولی خودت هم اومدی."
+"به زور کشیدیم داخل!"
-"مهم نتیجهست."
خواستم از کنارش رد شم که دوباره مچم رو گرفت.
این بار آرومتر.
-"نرو."
به چشمهاش نگاه کردم.
شیطنتش هنوز بود، ولی ته نگاهش یه دلتنگی قشنگ نشسته بود.
+"باید بری پانسمانت عوض شه."
-"میرم... فقط یک دقیقه بمون."
نفس آرومی کشیدم و گفتم:
+"تو خیلی بلدی آدمو نرم کنی."
زیر لب خندید:
-"فقط تو رو."
بعد پیشونیش رو آروم به پیشونیم تکیه داد.
-"دوستت دارم."
لبخند کمرنگی زدم:
+"منم دوستت دارم... حالا حولهتو بگیر و زود بیا بیرون."
اخم بامزهای کرد:
-"رومانتیک نبود."
+"من پرستارتم الان، نه عشقِ رمانتیکت."
پوزخند زد:
-"هردوتاشی."
حوله رو کوبیدم توی سینهش و سریع از کنارش رد شدم.
+"زود بیا بیرون، وگرنه خودم میام خاموشت میکنم."
صدای خندهش تا وقتی در حموم رو بستم پشت سرم اومد:
-"منتظرم، خانومم."....
شرط : ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۱۱.۷k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط