سناریو
#سناریو
#تکپارتی
#درخواستی
(وقتی...)
*لی میهی یه دختر ۱۵ ساله است با قد ۱۶۷ که خواهر لی مینهو است و عاشق دختر خالش یونا شده اما یونا ۱۳ سالشه و ذهن خیلی پاک و بچگونه داره پس به همین خاطر میهی نمیتونه به یونا اعتراف کند و سعی کرد او رو فراموش کند.*
*هانا بنگ یه دختر ۱۷ ساله است با قد ۱۵۸ و خواهر کریستوفر بنگ است و از میهی خوشش میاد و به همین دلیل بیشتر مواقع با برادرش چان به کمپانی JYP میره تا میهی رو ببینه و باهاش صحبت کند درمورد موضوعات مختلف تینیجری.*
*ساعت ۶ عصر*
*میهی و یونا باهم درمورد مدرسشون صحبت می کنند و میهی به این فکر میکند ای کاش یونا مال اون میشد اما این فقط یه تصور بود.*
*مادر و پدر میهی اومدند و گفتند میخوان طلاق بگیرند که میهی و مینهو از شوک و درد نتونستند صحبت کنند که میهی به اتاقش رفت و گریه کرد که مینهو به بنگچان زنگ زد که نمیتونه بیاد تمرین و چان هم با درک تایید کرد.*
*هانا وقتی فهمید مینهو نمیاد نمیاد ناراحت شد چون قرار نیست میهی رو ببینه و احساس کسلی کرد و کنار بنگچان نشست.*
_چان، میشه منو ببری خونه میهی؟ [با نگرانی لب زد]
÷باشه، خواهر کوچولو. بیا بریم. [با لبخند گفت]
*اونا به خونه بچه ها رفتند و مینهو داشت گریه میکرد که چان سعی کرد او رو آروم کند و سعی کرد دلداریش بده اما هانا به اتاق میهی رفت و او رو بغل کرد که میهی با درد گریه کرد*
+هانا... ممنون که اومدی... هق... تو...هق دوست خوبی هستی...[با گریه زمزمه کرد]
_میهی، من همیشه کنارتم... باشه؟ هروقت احساس تنهایی کردی بدون من هستم...[با مهربونی لب زد]
*میهی لبخند زد و هانا رو بغل کرد*
_ای کاش میشد ببوسمت...[در ذهنش مرور کرد]
*چند سال بعد*
*الان میهی ۱۸ سالشه و هانا ۲۰ سالشه که میهی بعد از طلاق والدینش دیگه دختر خالش رو ندیده و سعی کرده او رو فراموش کنه پس هانا از این فرصت استفاده کرد تا به میهی اعتراف کند.*
*میهی با مینهو شام درست میکردند که زنگ در به صدا در اومد پس مینهو در رو باز کرد و دید هانا اومده.*
×سلام، هانا. دلمون برات تنگ شده بود. بیا داخل. [با لبخند گفت]
_ممنون، مینهو... میهی هست؟ [آروم لب زد]
+هاناااا...[با ذوق لب زد و به سمت هانا دوید بعد هانا رو بغل کرد]
ویو هانا: وقتی میهی منو بغل کرد احساس کردم دنیا مال من شده پس موهاشو بو کردم و بهش نگاه کردم.
میهی... میشه صحبت کنیم؟ تنها... [با استرس لب زدم و میهی منو به اتاقش برد]
*میهی و هانا روی تخت نشستند و هانا لبای میهی رو بوسید که میهی اول تعجب کرد بعد آروم او رو دور کرد.*
+هانا، چیکار میکنی؟ [با تعجب زمزمه کرد]
_میهی، دوستت دارم.[با خجالت جواب داد]
+نه... من... من نمیتونم با تو باشم... من تو رو به عنوان دوستم یا خواهرم دوست دارم... نمیتونم باهات قرار بزارم... [با نگرانی گفت]
_اوه... متاسفم... [با درد گفت و از اتاق بیرون رفت]
ویو میهی: وقتی دیدم هانا با اون حال از خونه بیرون رفت احساس گناه کردم اما من واقعا دوسش نداشتم.
/متاسفم خراب کردم چون ایدهاش برام جدید بود و تا حالا اینجوری ننوشته بودم. و از کسی که این ایده رو داده بنویسم عذرخواهی میکنم./
☆END☆
#تکپارتی
#درخواستی
(وقتی...)
*لی میهی یه دختر ۱۵ ساله است با قد ۱۶۷ که خواهر لی مینهو است و عاشق دختر خالش یونا شده اما یونا ۱۳ سالشه و ذهن خیلی پاک و بچگونه داره پس به همین خاطر میهی نمیتونه به یونا اعتراف کند و سعی کرد او رو فراموش کند.*
*هانا بنگ یه دختر ۱۷ ساله است با قد ۱۵۸ و خواهر کریستوفر بنگ است و از میهی خوشش میاد و به همین دلیل بیشتر مواقع با برادرش چان به کمپانی JYP میره تا میهی رو ببینه و باهاش صحبت کند درمورد موضوعات مختلف تینیجری.*
*ساعت ۶ عصر*
*میهی و یونا باهم درمورد مدرسشون صحبت می کنند و میهی به این فکر میکند ای کاش یونا مال اون میشد اما این فقط یه تصور بود.*
*مادر و پدر میهی اومدند و گفتند میخوان طلاق بگیرند که میهی و مینهو از شوک و درد نتونستند صحبت کنند که میهی به اتاقش رفت و گریه کرد که مینهو به بنگچان زنگ زد که نمیتونه بیاد تمرین و چان هم با درک تایید کرد.*
*هانا وقتی فهمید مینهو نمیاد نمیاد ناراحت شد چون قرار نیست میهی رو ببینه و احساس کسلی کرد و کنار بنگچان نشست.*
_چان، میشه منو ببری خونه میهی؟ [با نگرانی لب زد]
÷باشه، خواهر کوچولو. بیا بریم. [با لبخند گفت]
*اونا به خونه بچه ها رفتند و مینهو داشت گریه میکرد که چان سعی کرد او رو آروم کند و سعی کرد دلداریش بده اما هانا به اتاق میهی رفت و او رو بغل کرد که میهی با درد گریه کرد*
+هانا... ممنون که اومدی... هق... تو...هق دوست خوبی هستی...[با گریه زمزمه کرد]
_میهی، من همیشه کنارتم... باشه؟ هروقت احساس تنهایی کردی بدون من هستم...[با مهربونی لب زد]
*میهی لبخند زد و هانا رو بغل کرد*
_ای کاش میشد ببوسمت...[در ذهنش مرور کرد]
*چند سال بعد*
*الان میهی ۱۸ سالشه و هانا ۲۰ سالشه که میهی بعد از طلاق والدینش دیگه دختر خالش رو ندیده و سعی کرده او رو فراموش کنه پس هانا از این فرصت استفاده کرد تا به میهی اعتراف کند.*
*میهی با مینهو شام درست میکردند که زنگ در به صدا در اومد پس مینهو در رو باز کرد و دید هانا اومده.*
×سلام، هانا. دلمون برات تنگ شده بود. بیا داخل. [با لبخند گفت]
_ممنون، مینهو... میهی هست؟ [آروم لب زد]
+هاناااا...[با ذوق لب زد و به سمت هانا دوید بعد هانا رو بغل کرد]
ویو هانا: وقتی میهی منو بغل کرد احساس کردم دنیا مال من شده پس موهاشو بو کردم و بهش نگاه کردم.
میهی... میشه صحبت کنیم؟ تنها... [با استرس لب زدم و میهی منو به اتاقش برد]
*میهی و هانا روی تخت نشستند و هانا لبای میهی رو بوسید که میهی اول تعجب کرد بعد آروم او رو دور کرد.*
+هانا، چیکار میکنی؟ [با تعجب زمزمه کرد]
_میهی، دوستت دارم.[با خجالت جواب داد]
+نه... من... من نمیتونم با تو باشم... من تو رو به عنوان دوستم یا خواهرم دوست دارم... نمیتونم باهات قرار بزارم... [با نگرانی گفت]
_اوه... متاسفم... [با درد گفت و از اتاق بیرون رفت]
ویو میهی: وقتی دیدم هانا با اون حال از خونه بیرون رفت احساس گناه کردم اما من واقعا دوسش نداشتم.
/متاسفم خراب کردم چون ایدهاش برام جدید بود و تا حالا اینجوری ننوشته بودم. و از کسی که این ایده رو داده بنویسم عذرخواهی میکنم./
☆END☆
- ۷۹۹
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط