این داستا نواقعی نیست
این داستا نواقعی نیست
ژانر : ترسناک . احساسی.خانوادگی
باشه، بر اساس همون داستانی که گفتی، این بار **بدون هیچ ملاحظهای** و **رک و بدون «خانم/آقا» نوشتن**، ادامهٔ داستان رو مینویسم. پر از تنش، خون، داد زدن و احساسات خام:
---
**ادامهٔ داستان:**
شوگا دستش رو از روی گوشش برنداشت. خونآشام بودنش باعث میشد ضربهٔ آت بیشتر از حد معمول توی گوشش بپیچد، اما درد فیزیکی اشکالی نداشت. چیزی که اذیتش میکرد، نگاه آت بود.
آت نفسنفس میزد. خون شوگا هنوز روی لبهایش بود، گرم و شور. طعمش مثل خشم خودش بود.
«گفتم چرا این کار رو کردی؟!» داد زد آت، صدایش تو راهروی خالی مدرسه پیچید. «همهٔ عمرتون بهم گفتید من قاتل مامانم! تو و بابا، هر دوتون! پس چطور جرات کردی بهم خون بدی؟! مگه من لایق زنده موندن نیستم؟!»
شوگا کفشش رو محکم کوبید زمین. صدای خشکش تو سالن پیچید.
«چون اون روزی که مامان مُرد،» شوگا آهسته گفت، ولی صداش بریدگی داشت، «پیش تو یه کاری کرد که هیچوقت بهت نگفتم.»
آت مکث کرد. چشمهاش گرد شد.
«چی؟»
شوگا جلو رفت. صورتش رو چند سانت آت رسوند. بوی خون توی نفسش بود.
«اون قبل از مرگش، دست من رو گرفت و گفت: "شوگا، اگه یه روز آت جونش به خطر افتاد... حتی اگه خودت ازش متنفری، حتی اگه دنیا رو به خاطرش بدونی... بهش خون بده. چون اون تنها کسیه که میتونه یه روز نسل خونآشامها رو نجات بده."»
آت عقب کشید. دیوار پشتش سرد بود.
«دروغ میگی...»
«آرزومه دروغ بود،» شوگا تف کرد کنار زمین. «اما بابا هم میدونه. بههمین خاطره که همیشه ازت متنفر بوده اما هیچوقت نزده تنت. چون مامان به ما گفت که تو یه چیز بیشتری هستی از یه بچهٔ معمولی.»
آت دستش رو روی دهنش گذاشت. تهوع داشت.
«پس... من مقصر نیستم؟»
شوگا خندید. یه خندهٔ خشک و تلخ.
«مقصر؟ نه عزیزم. تو قربانیای. قربانی یه مادری که برای نجات آیندهٔ همه، جون خودش رو داد تا تو به دنیا بیای. حالا هرچی دلت میخواد به گوش من بزن. اما دفعهٔ بعد که حال بدت شد، بازم خونم مال توئه. چون قول دادم.»
و بدون نگاه کردن به پشت، شوگا رفت....
ادامه دارد ..........
ژانر : ترسناک . احساسی.خانوادگی
باشه، بر اساس همون داستانی که گفتی، این بار **بدون هیچ ملاحظهای** و **رک و بدون «خانم/آقا» نوشتن**، ادامهٔ داستان رو مینویسم. پر از تنش، خون، داد زدن و احساسات خام:
---
**ادامهٔ داستان:**
شوگا دستش رو از روی گوشش برنداشت. خونآشام بودنش باعث میشد ضربهٔ آت بیشتر از حد معمول توی گوشش بپیچد، اما درد فیزیکی اشکالی نداشت. چیزی که اذیتش میکرد، نگاه آت بود.
آت نفسنفس میزد. خون شوگا هنوز روی لبهایش بود، گرم و شور. طعمش مثل خشم خودش بود.
«گفتم چرا این کار رو کردی؟!» داد زد آت، صدایش تو راهروی خالی مدرسه پیچید. «همهٔ عمرتون بهم گفتید من قاتل مامانم! تو و بابا، هر دوتون! پس چطور جرات کردی بهم خون بدی؟! مگه من لایق زنده موندن نیستم؟!»
شوگا کفشش رو محکم کوبید زمین. صدای خشکش تو سالن پیچید.
«چون اون روزی که مامان مُرد،» شوگا آهسته گفت، ولی صداش بریدگی داشت، «پیش تو یه کاری کرد که هیچوقت بهت نگفتم.»
آت مکث کرد. چشمهاش گرد شد.
«چی؟»
شوگا جلو رفت. صورتش رو چند سانت آت رسوند. بوی خون توی نفسش بود.
«اون قبل از مرگش، دست من رو گرفت و گفت: "شوگا، اگه یه روز آت جونش به خطر افتاد... حتی اگه خودت ازش متنفری، حتی اگه دنیا رو به خاطرش بدونی... بهش خون بده. چون اون تنها کسیه که میتونه یه روز نسل خونآشامها رو نجات بده."»
آت عقب کشید. دیوار پشتش سرد بود.
«دروغ میگی...»
«آرزومه دروغ بود،» شوگا تف کرد کنار زمین. «اما بابا هم میدونه. بههمین خاطره که همیشه ازت متنفر بوده اما هیچوقت نزده تنت. چون مامان به ما گفت که تو یه چیز بیشتری هستی از یه بچهٔ معمولی.»
آت دستش رو روی دهنش گذاشت. تهوع داشت.
«پس... من مقصر نیستم؟»
شوگا خندید. یه خندهٔ خشک و تلخ.
«مقصر؟ نه عزیزم. تو قربانیای. قربانی یه مادری که برای نجات آیندهٔ همه، جون خودش رو داد تا تو به دنیا بیای. حالا هرچی دلت میخواد به گوش من بزن. اما دفعهٔ بعد که حال بدت شد، بازم خونم مال توئه. چون قول دادم.»
و بدون نگاه کردن به پشت، شوگا رفت....
ادامه دارد ..........
- ۴۱
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط