𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁴
ویو: ات
چند ساعت گذشته بود.
هنوز روی تخت بیمارستان بودم و جونگکوک روی صندلی کنارم نشسته بود.
اتاق ساکت بود.
صدای دستگاه کنار تخت تنها چیزی بود که شنیده میشد.
در باز شد و دکتر وارد اتاق شد.
دکتر:
خب، حالتون بهتره. علائم حیاتیتون پایدار شده و میتونید مرخص بشید.
نفس راحتی کشیدم.
+ یعنی میتونم برم؟
دکتر:
بله، فقط باید چند روز استراحت کنید و داروهاتون رو طبق دستور مصرف کنید.
سرم رو تکون دادم.
+ باشه.
دکتر چند نکته دیگه به جونگکوک گفت و بعد از اتاق خارج شد.
همین که در بسته شد، رو به جونگکوک کردم.
+ میخوام برم پیش بابام.
جونگکوک چند لحظه نگام کرد.
_ الان؟
+ آره.
_ هنوز ضعیفی.
+ میدونم.
آروم پتو رو کنار زدم و پاهام رو روی زمین گذاشتم.
خواستم بلند شم.
اما همین که ایستادم، سرم شدیداً گیج رفت.
همهچیز برای چند لحظه دور سرم چرخید.
+ وای...
تعادلم بههم خورد.
جونگکوک سریع از جاش بلند شد و بازوم رو گرفت.
_ آروم.
چند ثانیه صبر کردم تا سرگیجهم کمتر بشه.
بعد با صدای آرومی گفتم:
+ خوبم.
جونگکوک نگاهم کرد.
_ معلومه.
+ گفتم خوبم!
_ اگه خوب بودی، نزدیک بود زمین بخوری؟
چیزی نگفتم.
فقط اخم کردم.
دستم رو از دستش بیرون کشیدم.
+ فقط میخوام بابامو ببینم.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد کت خودش رو برداشت.
_ باشه.
با تعجب نگاهش کردم.
+ باشه؟
_ میریم پیشش.
لبخند خیلی کوچیکی زدم.
+ ممنون...
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط در رو باز کرد و منتظر موند تا از اتاق بیرون بیام.
آروم قدم برداشتم.
هنوز بدنم ضعیف بود، اما این بار سعی کردم محکم راه برم.
چون بعد از تمام این اتفاقها...
فقط یک چیز میخواستم.
دیدن بابام.
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁴
ویو: ات
چند ساعت گذشته بود.
هنوز روی تخت بیمارستان بودم و جونگکوک روی صندلی کنارم نشسته بود.
اتاق ساکت بود.
صدای دستگاه کنار تخت تنها چیزی بود که شنیده میشد.
در باز شد و دکتر وارد اتاق شد.
دکتر:
خب، حالتون بهتره. علائم حیاتیتون پایدار شده و میتونید مرخص بشید.
نفس راحتی کشیدم.
+ یعنی میتونم برم؟
دکتر:
بله، فقط باید چند روز استراحت کنید و داروهاتون رو طبق دستور مصرف کنید.
سرم رو تکون دادم.
+ باشه.
دکتر چند نکته دیگه به جونگکوک گفت و بعد از اتاق خارج شد.
همین که در بسته شد، رو به جونگکوک کردم.
+ میخوام برم پیش بابام.
جونگکوک چند لحظه نگام کرد.
_ الان؟
+ آره.
_ هنوز ضعیفی.
+ میدونم.
آروم پتو رو کنار زدم و پاهام رو روی زمین گذاشتم.
خواستم بلند شم.
اما همین که ایستادم، سرم شدیداً گیج رفت.
همهچیز برای چند لحظه دور سرم چرخید.
+ وای...
تعادلم بههم خورد.
جونگکوک سریع از جاش بلند شد و بازوم رو گرفت.
_ آروم.
چند ثانیه صبر کردم تا سرگیجهم کمتر بشه.
بعد با صدای آرومی گفتم:
+ خوبم.
جونگکوک نگاهم کرد.
_ معلومه.
+ گفتم خوبم!
_ اگه خوب بودی، نزدیک بود زمین بخوری؟
چیزی نگفتم.
فقط اخم کردم.
دستم رو از دستش بیرون کشیدم.
+ فقط میخوام بابامو ببینم.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد کت خودش رو برداشت.
_ باشه.
با تعجب نگاهش کردم.
+ باشه؟
_ میریم پیشش.
لبخند خیلی کوچیکی زدم.
+ ممنون...
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط در رو باز کرد و منتظر موند تا از اتاق بیرون بیام.
آروم قدم برداشتم.
هنوز بدنم ضعیف بود، اما این بار سعی کردم محکم راه برم.
چون بعد از تمام این اتفاقها...
فقط یک چیز میخواستم.
دیدن بابام.
- ۱۸۲
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط