نمی دانم کجای زندگی هستم.....

نمی دانم کجای زندگی هستم.....

چرا خاموش وسردم من..

چرا بی روح و تنهایم

چرا با دنیا قهرم من

نه لبخندی... نه امیدی...نه حتی حرفی از دردم

نمی دانم چرا شب را.... خواب را... من دوست میدارم

چرا از صبح بیزارم...

چرا با آه!!!درگیرم.....وشاید خود کرده بی تدبیر می میرم

کجای سرنوشتم من؟؟

نمی دانم.... شاید پایانم ‌
دیدگاه ها (۱)

انشایم که تمام شد....معلم با خط کش چوبی اش به پشتِ دستم زدو ...

کوچه های قدیمی را باریک می ساختند تا آدم ها به هم نزدیکتر شو...

بہ عِشـــْــقشَـــــڪ ڪردم...اَز زَمانے ڪِہ...عاشِـــــقانہ ...

دلم تنگه ببار بارون.شریک گریه ی من باش.به جای اون که پیشم نی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط