بارون بیصدا پشت پنجره شرشر میریخت. بوی چای سردشده توی خ
بارون بیصدا پشت پنجره شرشر میریخت. بوی چای سردشده توی خونه پیچیده بود و صدای تیکتاک ساعت، سکوت رو تکهتکه میکرد.
شوگا روی مبل نشسته بود، با دستای توی جیب، ابروهای درهم و نگاه خیره به تلویزیون خاموش. هوا گرفته بود. اعصابش هم همینطور.
دخترک لاغر و عینکی با کولهپشتی کوچیکش جلو در ایستاده بود. دستاشو به بند کوله فشار میداد و پاهاشو محکم به هم چسبونده بود.
سوآ: سلام... من سوآم.
شوگا حتی بهش نگاه نکرد.
شوگا: کفشاتو دربیار. گِل نکنی خونه رو.
سوآ سریع کفشاشو درآورد و آروم وارد شد. هر گوشه از خونه براش ناآشنا بود، ولی سعی میکرد نترسه. با این حال، چشمش افتاد به یه سایه توی راهرو، فکر کرد کسی اونجاست... نفسش بند اومد، قلبش تند زد، و...
قطرهای خون از بینیش چکید روی موکت.
شوگا: هی، وایسا. خون دماغ شدی!؟؟
سوآ با دستپاچگی دستمالی از جیب شلوارش درآورد و زیر بینیش گرفت.
سوآ: ببخشید... فقط یه لحظه ترسیدم... خوب میشه الان...
شوگا پوفی کرد و سرشو تکون داد.
شوگا: نمیدونم چرا گفتن تو باهوشی. ترسیدن از سایه؟ مسخرهست.
سوآ سرشو انداخت پایین. اشک جمع شده بود پشت عینک.
شوگا بلند شد، رفت سمت آشپزخونه، یه بطری آب گرفت و پرت کرد روی مبل کنار سوآ.
شوگا: اگه میخوای اینجا بمونی، گریه و ترس ممنوعه. من حوصله این چیزا رو ندارم.
سوآ:... باشه.
چند ثانیه سکوت شد. بعد صدای ظریف سوآ دوباره بلند شد.
سوآ: تو... واقعاً از اینکه سرپرست شدی، ناراحتی؟
شوگا: معلومه. من بچه دوست ندارم.
سوآ لبخند محوی زد. دستمال خونی رو جمع کرد توی دستش و گفت:
سوآ: خب، خوششانسی توئه که من بچه نیستم. فقط یه آدم زرنگ و باهوشم که از سایهها میترسه.
شوگا یه لحظه مکث کرد. گوشهٔ لبش کمی تکون خورد، شاید یه لبخند کوتاه... شاید هم نه. معلوم نبود.
شوگا: برو اتاقت. سمت چپ، در آخر.
سوآ: ممنون، شوگا.
شوگا: فقط برو...راستی اسمم رو هم نگو
سوآ آروم به سمت اتاقش رفت. همون لحظه، شوگا دستی به شقیقهش کشید، بلند پوفی کرد و زیر لب گفت:
شوگا: چرا من آخه؟
شوگا روی مبل نشسته بود، با دستای توی جیب، ابروهای درهم و نگاه خیره به تلویزیون خاموش. هوا گرفته بود. اعصابش هم همینطور.
دخترک لاغر و عینکی با کولهپشتی کوچیکش جلو در ایستاده بود. دستاشو به بند کوله فشار میداد و پاهاشو محکم به هم چسبونده بود.
سوآ: سلام... من سوآم.
شوگا حتی بهش نگاه نکرد.
شوگا: کفشاتو دربیار. گِل نکنی خونه رو.
سوآ سریع کفشاشو درآورد و آروم وارد شد. هر گوشه از خونه براش ناآشنا بود، ولی سعی میکرد نترسه. با این حال، چشمش افتاد به یه سایه توی راهرو، فکر کرد کسی اونجاست... نفسش بند اومد، قلبش تند زد، و...
قطرهای خون از بینیش چکید روی موکت.
شوگا: هی، وایسا. خون دماغ شدی!؟؟
سوآ با دستپاچگی دستمالی از جیب شلوارش درآورد و زیر بینیش گرفت.
سوآ: ببخشید... فقط یه لحظه ترسیدم... خوب میشه الان...
شوگا پوفی کرد و سرشو تکون داد.
شوگا: نمیدونم چرا گفتن تو باهوشی. ترسیدن از سایه؟ مسخرهست.
سوآ سرشو انداخت پایین. اشک جمع شده بود پشت عینک.
شوگا بلند شد، رفت سمت آشپزخونه، یه بطری آب گرفت و پرت کرد روی مبل کنار سوآ.
شوگا: اگه میخوای اینجا بمونی، گریه و ترس ممنوعه. من حوصله این چیزا رو ندارم.
سوآ:... باشه.
چند ثانیه سکوت شد. بعد صدای ظریف سوآ دوباره بلند شد.
سوآ: تو... واقعاً از اینکه سرپرست شدی، ناراحتی؟
شوگا: معلومه. من بچه دوست ندارم.
سوآ لبخند محوی زد. دستمال خونی رو جمع کرد توی دستش و گفت:
سوآ: خب، خوششانسی توئه که من بچه نیستم. فقط یه آدم زرنگ و باهوشم که از سایهها میترسه.
شوگا یه لحظه مکث کرد. گوشهٔ لبش کمی تکون خورد، شاید یه لبخند کوتاه... شاید هم نه. معلوم نبود.
شوگا: برو اتاقت. سمت چپ، در آخر.
سوآ: ممنون، شوگا.
شوگا: فقط برو...راستی اسمم رو هم نگو
سوآ آروم به سمت اتاقش رفت. همون لحظه، شوگا دستی به شقیقهش کشید، بلند پوفی کرد و زیر لب گفت:
شوگا: چرا من آخه؟
- ۲۲.۱k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط